در همسایگی جنوب
گوشه گوشه های نادیده ی وطنم را همیشه با تصاویر بخار آلوده ای در پستوی ذهنم جای داده ام! فکر می کردم در واقعیت هم آنها همانند که من در پیش خود ساخته ام. تا سال هشتادوشش که آغازین روزهایش را در کیش. این جزیره ی کوچک و رویایی میهمان بودم هرگز به این زوایای کشورم جز در همان رویاهایم پای نگذاشته بودم! اکنون اما چهار سال وچهار ماه از آن روزها گذشته است و من برآنم تا غبار از تن رویاهایم برگیرم و این خطه را آنگونه که هست ببینم. در گرمترین روزهای تابستان سال نود سوار بر بال پرنده ای که از ابرها هم هراسی ندارد از آسمان دود گرفته ی تهران به سمت سرزمینهایی که چون تشنگانی سوخته در حسرت آب. بی جان و بی رمق نقش بر زمین شده اند اوج می گیرم! از تهران از شهری که در هر کوچه اش . در هر خانه اش رقابتی بی پایان برای رسیدن به خواستنی های موهوم و لذت بخش. در آنها برقرار است به سمت بالا پرواز می کنم! نفسی راحت می کشم و از اینکه از این گردونه ی جنون رها شده ام خوشحالم! غم ها و حسرت ها خوشی ها و دلبستگی ها هر لحظه کوچک و کوچکتر می شوند. در این بالا از اندیشیدن به آنچه که بر سر آن هر روز و هر شب را در تشویش و استرس می گذرانیم در شگفتی فرو می روم. خانه ها و برجها خیابانها و کوچه ها به عروسکانی می مانند که کودکان را سرگرم می کنند! بالای سر جاده ی کرج کارخانه ها و زمینهای گرانبها و بشدت مرزبندی شده اش به تکه های کیکی شبیه است که آماده اندبرای لحظه ای کامت را شیرین کنند!