باران چه با خود داشت؛

که این گونه خلقی را عاشق کرد!

شاید که قطره های کوچک اش؛

مروارید ِ چشم عاشق و معشوقی است؛

از زمین رفته تا آن بالاها؛ تا آسمانها!

شاید افشرده ِ قلب به خون نشسته ِ

عاشقی است؛ 

از جور زمانه ای که به کار عشق؛

رایج است!

بی آنکه باران ببارد؛

هیچ عاشقی نمی توانست؛

شاید؛

که بی شرم از حضور اشک روی گونه اش؛

کوچه و خیابان شهر را به زیر پا گذارد و

برای لحظه ای؛ 

تقاص ظلم عشق را؛

به دست چشمهای در خون نشسته اش؛

به روی جاری موج ها سپارد...!