این بالا دور از دنیای آدمها. ابرها هم گویی همانند ما برای خود در گشت و گذارند! یکی با شتاب تمام به دیگری تنه ای زده راهش را بی اعتنا به او پیش می برد! یکی دیگر اما همچون بی خبران از اطراف خود تن به آفتاب سپرده و آسوده و آرام بخواب رفته است! اینجا هم درست مثل آن پایین از هر قماشی می توان یافت. یکی همچون خرس. دیگری مانند اسب و حتی آدمی هم در میانشان یافت می شود! برخی سوار بر گرده ی برخی دیگرند! بعضی هایشان بسیار بزرگ و متراکمند! برخی اما پاره پاره چون تکه های لباسی به اطراف پراکنده اند! شاید آن گنده تر ها تکه هایی از اینها را از آن خود کرده اند.شاید ابرها هم همچون ما در جنگ و ستیز همیشگی هستند! هریک به فراخور زور و هیکلش لقمه ای از دیگری به یغما برده داشته هایش را بزرگتر می کند! کوهها دره ها اینجا هم هستند! خورشید شعله های را بر تنشان گسترده است. برخیشان چون پنبه از سفیدی برق می زنند. برخی دیگر اما از سیاهی حتی خورشید هم نتوانسته راهی در دلشان پیدا کند!قیافه هایی ترسناک و شبه گونه دارند! از همان ها که برخی مادران بیشتر برای جلوگیری از شیطنت و ساکت کردن کودکانشان در قصه هایشان از آنها با تاکید بسیار نام می برند و توصیفشان می کنند! دیوهای سیاه و غولهای شاخدار و...شاید ابرها هیچ شکل و قیافه ای ندارند و من از ترس آنچه در درونم با خود دارم را روی آنها نشانده ام!