از خیال دیو  و غول بیرون می آیم و گونه ام را به پنجره ی کوچک بیضی شکل که تنش از  هماغوشی سرد ابرها یخ زده است می چسبانم. زمین را از نظر می گذارنم. نمی دانم در این مدت زمان اندک این پرنده ی آهنی  چه فاصله ای را پشت سر گذاشته و تا چه اندازه مرا به مقصدم به جزیزه ای که قشم نام دارد نزدیک کرده است! از این بالا اما هرچه دیده ام جز چهره ی سوخته و خاکستری چیزی زیر پایم نبوده! هزار معلم و هزار کتاب نمی توانست بمن خشک و عطشناک بودن سرزمینم را تا این حد رک و عریان بنمایاند! هیچ جا تن سبز درختی سایه سار رهگذری نبود! همه هرچه بود تشنگی بود و عطش. از گفته های ناگهانی و نامفهوم  خلبان به خود می آیم و از انگلیسی حرف زدنش که همیشه چیزی جز "کبین کروپ" اش در خاطرم نمی ماند خنده ام می گیرد! این جملات کلیشه ای اما گنگ خبر از نزدیکی پرنده ی تیز پروازمان به آشیانه می دهد. از کویر از سوختگی از عطش گویی گذشته ام! آبی تیره رنگی در برابر چشمانم گسترده است! من نیل را ندیده ام اما از شنیدن کلمه ی نیلگون همیشه همین تصویری که اکنون در مقابلم هست در ذهنم نقش بسته است! شاید تنها تفاوتش این باشد که آبیش کمی کم رنگ تر از این بوده باشد! آبی نیلگون خلیج فارس! کاش بجای تغییر هلیکوپتر به چرخبال یکی این نیلگون را برایم کمی تفسیر می کرد!