من به هیچ کجا راه ندارم! نه به خانه مهربان تو! و نه آن دخمه سرد و تاریکی که عمری در آن به سرآورده ام! پیش از این از رندگی؛ از همان روزهای گذرانی که به نام زندگی پشت سر گذاشتم؛ راضی بودم! اما از آن روز که مهر تو بر یخهای تنهایی من تابیدن گرفت! و آب کرد آن راکد اسیر مانده در دستان خشکیده ام را! دیگر پای رفتن در آن دخمه نمور را ندارم! کاش خانه ای داشتم همسایه دیوار به دیوار دلت که آکنده است از خورشیدهای همیشه...!