دروغ!
خاک به روی دستانم ریخته؛ زیر آوار این زمانه ِ سرد و سنگی دفنشان می کنم! تا که مهر ورزیدن ِ بی حساب از خاطرشان رخت بربندد و یادشان باشد که در این دیار هیچ ارج و قربی ندارد عشق! دروغ میگفت که دلش پر از عشق و دوستی است! دروغ بود تمام آنچه در چشمان ِ سیاه اش ریخته بود! جز دامی نبوده در شب کبوتر نگاه من! و اکنون خوب فهمیده ام که مرغ به دام افتاده منم! و تو راحت و آسوده خیال از اینکه صید ِ دل سنگ ات شدم! در خانه ات آرمیده ای! تا که زمان؛ آرام آرام؛ حلقه ِ بر گلوی من تنگ تر کند و جانم بستاند...!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 19:16 توسط آقای ar.ja
|