از اینکه در خانه ام؛ بی تو تنها نشسته؛ حضور چشم تو را مجسم کنم در خیال خود؛ خسته ام! از اینکه هرکسی را در کوچه و خیابان این شهر شلوغ؛ دست در دست یار ببینم و گمان کنم که شاید تو باشی صاحب آن دستان نازکی که دستی را؛ گرم و تنگ در دست خود گرفته ای! و بخواهم دزدانه نگاهش کنم؛ تا این دل پریده از قفس را دوباره سرجایش بنشانم و به او بگویم گه آرام باشد؛ آنکه دیده تو نیستی! فقط یک شباهت خالی است؛ همین و بس! از این گونه دزدیها خسته ام! از اینکه هر دختری که شال سبز سرش کرده و در حال ِ نزدیک شدن به ماشینی باشد؛ بی کم و کاست گمانم به تو برود؛ خسته ام!