بازی سرنوشت!
خیلی زودتر از امروز؛ سده ها پیش از اینکه پا روی زمین بگذارم؛ بی آنکه بخواهم به آن نسخه های دیگر از خودم؛ حسادت کنم یا اشکی از سر دلسوزی برایشان بریزم! اینجا؛ این برهوتی که با صدای بلبان و نغمه پرندگان؛ و حضور پر شکوه گل و ابر و باران؛ توانسته دانه های زندگی رو جان ببخشه و شکوفا کنه؛ همین سرنوشتی را داشته که اکنون دچارش هست! همینقدر دور از عدل و انصاف بوده با ما آدمها که اكنون هست! همیشه به قول آن شاعر؛ جام پر از خون را در کام یکی کرده و کوزه ِ آن دیگری را از می لبریز! فرهاد را پشت کوه هایی که هنوز هم راه عبوری برای هیچ عابری از دل خود باز نکرده اند؛ وا نهاده و مجنون را از پی موج ِ گیسویی؛ آواره دشت و بیابانش کرده! از این زمانه؛ چگونه می توان انتطار داشت که مشت سخاوتش را بگشاید و ظرف خالی مانده تو را با عشق؛ پر کند...!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 23:6 توسط آقای ar.ja
|