دل شکسته و پر اکره از صندلیم جدا می شوم! با خلبان و کبین کروپش نه به انگلیسی که با زبان رسمی بدرود گفته پله ها را پایین می روم. باور این که ما همان هایی هستیم که هنگام پیاده شدن از تاکسی با کوبیدن درش گویی صد بدوبیراه نثار راننده اش می کنیم اینجا اما تمام هنر موجود در جمله ی معروف " هنر نزد ایرانیان است وبس" را بکار بسته با تمام توان و از دل و جان به خلبان و خدمه اش محبت می کنیم! علت را نمی دانم شاید بخاطر هوا باشد! منظورم نه آب ونه هواست. همین روی هوا بودن را می گویم همین وضعی که همیشه در آن زیسته و نفس کشیده ایم! شاید از اینکه بسلامت دوباره پا بر زمین گذاشته ایم آدم دیگری شده ایم! هرچه هست در این لحظه انسانیم! هنوز یکی دو پله پایین نیامده ام که شگفتی دوم را هم می بینم! لشگر گرما که نه گویی هرم نفسهای حیوانی غول آسا راه بر عبورت بسته است! نفسم بند می آید می دانستم به بهشت نمی روم اما انتظار آتش افروخته ای اینچنین را هم نداشتم! بالا رفتن رقص گونه ی گرما را روی آسفالت به چشم می بینم! محوطه ی محقر فرودگاه گویی سالهاست که متروک و بی عبور مانده است! تازگی و طراوت در هیچ جایش دیده نمی شود! آسفالت هم انگار زیر تابش بی وقفه ی آفتاب بخار شده و به هوا رفته است چیزی جز ماسه های رنگ و رو رفته نمانده است! از همان خاک کافور مانند روی درختان کم تعدادش هم ریخته اند! طاقت اینهمه شگفتی در یک نوبت را ندارم! کودک درونم اکنون به گریه نشسته است و دلداریهای من هم کمترین تاثیری در او ندارد!