آخ! که این شعله های برافروخته تا زنده ایم؛ دلمان را خواهد سوزاند! من یقین دارم مرگ به یکباره رخ نمی دهد! مرگ دردی تدریجی است که چون خوره در تاریکی روحمان را خواهد خورد! و تن ِ خالی از روح چگونه زندگی می تواند کرد! تو آن روح ِ دمیده در تن ِ خشک من بودی؛ در آن روز دلخواه که به فرمان ِ خدای عشق؛ در من حلول کردی! در آغوش من دمی آمدی! و من بعد از آن لحظه؛ دیگر هیچ جنبشی در خود نمی بینم! بجز درد و رنجی از جایی ناپیدا؛ که صدای به دندان کشیده شدن ِ تکه های تنم را به گوش خود می شنوم و هیچ نمی دانم که کجا و از چیست این صدا! تا پیش از این نمی دانستم دلم کجای تنم خانه دارد! و از امروز دیگر نمی دانم؛ تنم؛ دل اش را کجا جا گذاشته و رها کرده است که چنین هراسان و سرگردان؛ از رنج دوری او آرام و بی صدا در درون من می گرید...!