هیچ نمی دانستم؛ عاشقی چیست و عاشق کیست! گمان می کردم اینها همه افسانه هایی است به یادگار مانده از روزگاران ِ قديم! شاعرانی که در کنار گل و بلبل و یار؛ می؛ می نوشیدند و از اثرات آن می؛ بوده که سخنی هم از عشق بر زبان می راندند! اما اینها همه مال ِ زمانی است که چشمان تو را ندیده بودم! اگر برای مردمان جهان؛ تاریخ و تقویم مبدائي دارد؛ برای من هم؛ بودن در اين جهان مبدائي دارد! زندگي ام به دو بخش جدا از هم؛ درآمده است! پیش از نگاه تو! بعد از نگاه تو! فقط مانده ام چه نامشان گذارم این هر دو بخش را! اگر آن روزهای گذشته زندگی بوده است! این دیگری چیست! اگر این زندگی است؛ آن روزها و شبهای دراز ِ سوخته و رفته چه نام داشت! آری اگر شده؛ تنها یک بار از این حوالی بگذر و بمن بگو که نام چشمان تو چه بود!