ساعت به ساعت شمرده بودم؛ تمام روزها را انگار! در شگفتم در تمام آن سالها؛ چطور نمرده بودم! حتما مقدر بود؛ در پیشانی نوشت ِ ما؛ آن ساعت خوب؛ آن لحظه ِ خوشبخت؛ که چشمان ِ سیاه تو؛ روزگارم را از دست سیاهی ها برهاند! و پرنده دلم را در آسمان آبی ِ نگاهت پرگشوده رهایش کند! چگونه محاسبه کرده بود؛ آن فرشته ای که روی شانه من و تو! سرگرم ِ نوشتن بود در تمام عمر! از تمام کوچه و خیابانهای زندگی عبورم داد تا به روبروی خانه تو؛ بیاورد؛ تن ِ در خاک ِ غم خفته را! و تو باغبانی از کجا می دانست دستانت! کدامین لشگر مهربان را میزبانی می کرد آن دو چشمانت! از کجا می دانستی که پاسخ تمام زخمهای من است؛ درمانت! و مهر چه بی حساب ریختی در تن من؛ از آنگونه که خدا ریخت در کالبد بندگانش! و من آفریده شدم از عشق! در رستخیزی که با صدای خوب تو برپا شد! دوباره زنده شدم به عشق! از گور همیشه؛ برخواسته بودم من...!