دوباره از نو آغاز می کنم؛ نماز عشق را؛ چله پرهیز به رسید امروز مرا! دوباره با تو؛ به محراب نیاز؛ کوششها خواهم کرد؛ دوباره دست در دست تو؛ از اوج ابرها؛ بی هوا خواهم پرید؛ به دریای گشوده در زیر پای لذت ها! دوباره بوسه باران خواهم ساخت لبهای به انتطار خفته تو را! و از آن غنچه های شگفت ِ خواب آلود؛ لاله ها خواهم رویاند؛ همه سوخته میانشان؛ کبود و سیاه از هرم ِ آتش ِ عشقی که در وجود من زبانه می کشد! دوباره با چشم تو به روی این مردگان ِ متحرک خواهم خندید و در گوس آنها به قهقهه خواهم گفت؛ که من از محراب عشق تو هرگز بیرون نرفته ام؛ حتی اگر تمام عمرم را در چله های مدام تباه کرده باشم!