بي اجازه چشمانت هرگز در حريم نگاه تو وارد نمي شوم! اينجا؛ اين خانه؛ مقدس ترين جاي جهان است در روي زمين؛ براي من! دستان تو فانوس نجات است براي قايقم؛ كه درياي پرتلاطم عشق را به سمت خانه ات ره مي سپارد! در محراب چشم تو ستايش ِ آفرينش؛ قصه پر رازي است كه هيچ آفريده اي؛ با خداي خود نكرده است؛ جز من كه در برابر خداي عشق ايستاده ام به نماز! جمله به جمله؛ سطر به سطر؛ زيارتنامه تن ات را مي خوانم؛ در اين بارگاه كه بوسه بارانش كرده ام از آستان در تا به روي مناره اش را! من با حضور قلب نماز مي خوانم هميشه در پيشگاه چشم تو! با تمام هوش و حواسم؛ تمام توجهم؛ ريخته در نگاه تو؛ تو معلم اين كلاسي و من مات و مبهوت لبان توام كه هر كدام از پرنده هاي عاشق چگونه با شوق؛ از دهان تو به پرواز در مي آيند و راهي دشت گشوده ِ سينه من مي شوند! و من هنوز و تا هميشه مشتاق شنيدنم...!  تو لب فرو نبند؛ بگو از هر چه كه مي خواهي با من حرف بزن! من از راه دوري آمده ام؛ از اقيانوس هاي بي سرانجامي؛ كه در دست آشوب افتاده و مانده اند! براي من هيچ كجاي جهان به جز خانه تو؛ امن و آرام نيست! تو با من حرف بزن؛ تو لبان پر خنده را به روي من گشوده كن! و از تلخي مانده در چين پيشاني ام هيچ نپرس! كه از يادگار روزهاي سخت گذشته ام؛ نپرسي بهتر است! از اكنونمان بگو؛ از اين حال خوش ناتمام؛ كه در قالب كلام جا نمي گيرد! از اين بي نهايتي كه در لحظه لحظه ِ نگاه تو جاري است در دنياي غرق در نيايشم...