دردم‌ از آنگونه نیست که به لابه و گریه ِ مدام؛ مداوایش کنم! و نه آنگونه که به دست ِ دعا بتوانم که برآورده اش سازم! اگر که آسمان دلم؛ یکسره کبود جامه گردد از غمم؛ به او هیچ نگویم! اگر که دریا خروش برآورد و کف بر دهان برآرد و در پای ساحل تفتیده؛ تشنه کام؛ جان سپارد! هیچ شکوه و شکایتی نکنم! اگر که ماه بر این درد که من در دل دارم؛ خون از دیده بر زمین ببارد! شگفت نباشد! دردی که درون سینه ام جا خوش کرده؛ جز به دست آن سنگین دل؛ هیچ چاره و علاجی برایش نیست! و من روز و شبانم را بیهوده اشکبارش کرده ام که چاره ساز نیست...