تگرگ برای هجوم بی امان یاد تو بهتر از باران است! آری تو مثل تگرگ می آیی؛ به یک باره و کشنده! سرم را می شکنی؛ پوست تنم را خون بارش می کنی و قتی که می آیی! من هیچ پناهی ندارم از این حمله بی امان تو! شیشه آن پنجره که دیشب گیسوی تو شلاقی بر آن بود؛ برای بیدار کردن کودک دلم از خواب فراموشی! اکنون شکسته است! و تو تمام وجودم را به تصرف خود درآورده ای! اما من چون جزیره ای دور افتاده از این اتفاق؛ از این غرق شدن در هجوم امواج؛ شادمانم! آخر من همیشه تو را می خواستم؛ همیشه آرزو داشتم از آن ِ تو باشم تا آرام و بی صدا نشسته در دنیای متروک خودم...