از تیر رس خانه های بی مهر مسکن مهر هم عبور می کنیم! با فاصله ای  نه چندان زیاد از آنها. روستای درگهان که برخی شهرش می خوانند در میانه ی دو تپه ی مرجانی کم ارتفاع جاخوش کرده است. چندان چیزی از او نمایان نیست! نه اینکه گناه تپه ها باشد. چیزی برای عرضه کردن ندارد! تنها علمک مسجدی سد نگاهت می شود و بس! اندکی دورتر در سمت چپ جاده قلعه سفید رنگی که با تابلوی بزرگش به تو  می فهماند دانشگاه آزاد است! و گویی این واژه ی آزاد از قیدوبندهای زیادی رهایش کرده باشد!. ساختمانی نچندان مناسب و با وقار و به سبک پاسگاههای زمان طاغوت! جاده فرصت ایستادن نمی دهد. دیگر تابلوهای کم شمار گذران از نگاه من هم خبر از نزدیک شدن به قشم را می دهند! در سمت راست دیوارهای ناهنجار با بلوک های سیاه سیمانی نشان از حضور روستای دیگری در این حوالی است. اینجا طولاست. سمت چپ دریا با فاصله ای نه چندان زیاد زیر نگاه آفتاب تن آسوده. بخوابی آرام فرو رفته است! آبی آرام! شاید این بهترین تفسیرم از نیلگون با  شدکشتی های بسیار بزرگ با رنگ قهوه ای در پایین و اتاقکهایی سفید همچون مجتمع های ساختمانی بربالای تن تیره رنگشان گویی در این بستر حریر آبی نیلی. سالهاست که بخواب رفته اند! "قشم 5km" از طولا هم که میدانی بسیار بزرگ و پر از تل های خاک جاده را بدور خود پیچیده است به سمت تابلوی قشم خارج می شویم.