آخرین قطره های تاب و تحملم در حال تمام شدن و ته کشیدنه! ابتدای راه فکر نمیکنی بتونی طاقت بیاری و زنده بمانی؛ اما کم کم؛ با هر سنگی؛ با هر تیری که به سمتت پرتاب میشه انگار قوی تر میشی! شاید هم تن و روحت بی حس میشه و درد کمتری رو میفهمی! رویین تن شدن شاید اینطور اتفاق می افتد! زیر مشت و گلد بی امان می کوبند تا تبدیل به چیزی شوی که دیگر با فرود ضربات هیچ نمی فهمد! شاید مثل جسدی که فقط شکل آدمیزادی دارد! بی آنکه هوش و حواسی برای اش باقی مانده باشد...!