کاش یک بار دیگر فرصت دیداری با تو بود برای من! آخر در واپسین دیدارمان؛ چشمان زیبای تو را سیل برده بود! و من گویا غریقی در موج خفته بودم؛ بی آنکه توان چنگ زدن به ساحل را داشته باشم! تنها با چشمان باز و باران خورده ام در دریای خون آلوده نگاه تو؛ به تن سخت صخره و سنگها کوبیده می شدم و از هوش میرفتم از درد جانکاهی که با من بود! دوباره لحظه ای بعد تکرار همان عذاب مقدر بود برای من! شاید در جهنمی این دنیایی افتاده و مانده بودم! آن لحظه که تو نگاهم می کردی و من ناچارترین؛ درمانده ترین؛ مرد روی زمین بودم! بی هیچ نشانه ای از زنده بودن! جز چشمانی که فقط نگاهت می کردند و اشک می ریختند در ماتمی که هر لحظه از زمان را اتفاق می افتاد و دوباره از نو تازه و تازه تر می شد! و من چقدر طاقت داشتم که آن سالهای دردناک را در نگاه تو زیستم و تا به امروز دور از دستان تو به اینجا رسیدم؛ در آستانه بهاری که بعد از آن زمستان از راه رسیده است! و کدام بهار است بی تو؛ که کمترین نشانه ای از رویش و شکوفه را با خود دارد...!