هیچ‌  نفهمیدم که چند فرمانده در این تن حکمرانی می کنند و من نگون بخت به دستور کدامشان باید باشم! سرزمینی هزار پاره را می ماند! دلم تو را می خواهد؛ خواستنی چنان که من هر آن بر این گمانم که چون جزیره ای سرگردان؛ سر به روی موجهای سرگشتگی گذارد و از این خانه دور شود! و عقل نیمه جانم؛ تمام گره های کور را با چشمی کم سو شده؛ انگشتانی پیر و فرتوت که دیگر کمتر به کار گشودن می آیند! در مقابل دیده گرفته و سر آن دارد که راهی بیابد به سمت و سوی ساحل! اما این کاری است بی حاصل! مجنون دیگر عقل به چه کارش می آید...! اختیار این سامان را به همان دل ِ سرگشته بسپارد بهتر است...