بي تو؛ خالي ام!
معني خالي را نمي توان فهميد! تا وقتي تو هستي؛ تمام خالي ها پر از بودن دستان توست! نمي گذاري هيچ نقطه اي حتي سر سوزن خالي باشد در تمام عالم؛ وقتي در كنارم هستي؛ و من عاجزم از درك اينكه چه چيزي را مي گويند "خالي"! انگار در دشتی پر از گل و سرسبزي نشسته ام؛ دور از هجوم پر رنج و آزار تمام آدمها؛ بي حضور هيچ صدايي از هيچ جهاني كه با آدميزاده اي در ارتباط است! آسمان درست در مقابل چشمانم خانه دارد؛ با ابرهاي پرپشت و سفيد كه مدام در پيچ و تابهاي عاشقانه اند با يكديگر! و من از شوقي لبريزم كه تمام سلولهاي بدنم در رقص و پايكوبي اند در اين بزم دلخواهي كه در تنم برپاست! خبر از هيچ چيز و از هيچ كجا ندارم! نه مي دانم از كجا آمده ام! نه اصلا احتياجي هست كه ذهن و مغزم را با اين تصورات بيهوده از بهشتي كه تو برايم ساخته اي بيرون ببرم! اگر در بودن تو تمام و كمال همه چيز سر جاي خود برقرار و آرام و زيباست! از فراق تو دنيايي مغشوش و فروريخته درهم تمام جهانم را پر كرده است! به سرزميني مي ماند كه هزار لشگر از هزار سو در او تاخته اند! ويرانه اي كه فرصت هيچ آبادي و آرامشی ندارد! از پس هر هجوم دلخراش! فاجعه اي ديگر از راه مي رسد! اين بار دردناكتر و ويرانگرتر! مگر زمين سوخته هم حمله و فتح مي خواهد! مگر سوار افتاده هم جنگ مي خواهد! كي تمام مي شود سكوت اين برهوت خالي از حضور نگاه تو! كي به پايان مي رسد سالهاي سخت انتظار تو....