برباد رفته!
وقتی که چشمان تو همنشینم بود؛ خبر از رنج این روزهایم نبود! آخر؛ زمستان بود و امید بهار و روزهای بهتر را داشتم؛ هیچ نمی دانستم از زمهریر سردتر هم هست؛ که در دنیای من؛ بی تو؛ به جای بهار نشسته و انتظار دستان مرا می کشد! و اکنون روزهاست که تو رفته ای و من در آن جهنم سرد فرو افتاده ام! نه امید رهایی ام هست؛ نه اینکه دوباره از سرزمین مهربانی بازآیی و دست لطف بر سر این پژمرده دل گذاری! جهانم یکسره بر باد رفته است...!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 10:25 توسط آقای ar.ja
|