دشت ِ "لار"- 4
با عبور از رودخانه ی لار، منظره ي اغوا كننده ي آبشار ِ "قو" ما را به خود، مي خواند! گويي نيرويي ما را به سمتش هل ميدهد! هوا در حال گرم شدن است و طبيعت دوستانِ ماشين سوار، هم، كم كم، از سمت ِ شرق ِ دشت ِ لار، كه جاده رودهن باشد، وارد شده، در مسير آبشار به پيش مي رانند، اكنون تنها كساني كه اين مسير را پياده طي مي كنند، ماييم! اغلب ِ ماشينها هم تعارف مي كنند تا سوار شويم، ولي ما قصدمان اين است كه، پياده به ديدار يار برويم، از جاده كمي فاصله مي گيريم، تا هم از تعارف ها و هم از گرد و خاكشان، در امان باشيم، در گستره وسيعي از دشت، چادرهاي عشايري بر پا است، و گله هايشان با خيالي آسوده و در كمال آرامش، در ضيافت ِ علفهاي خوشبو، غرق اند، دو كوهنوردي كه ديروز، در گردنه خاتون بارگاه ديديم، اكنون سوار بر پشت وانتي، به سمت آبشار در حال كوهنوردي هستند! تا پاي آبشار دو ساعتي راه، پيموده، از شيب ِ تند ِ كوه، كه آبشار را چون دانه هاي، مرواريدي بر سينه اش آويخته است، به سمت بالا، حركت مي كنيم، اينجا، تماشاگران زيادي حضور دارند، زن، بچه، جوان، پير، حدود دويست متر بالاتر، از صخره اي كلاه مانند، آبي سفيد و زلال با نيروي بسيار، به پايين مي ريزد! آب در طي ساليان دراز، توانسته است، سنگها را شسته، فضاي بين بر خورد آب با زمين، و محل ريزش آن، در بالاي سنگها را، كه چيزي بيش از ۱۰ متر بلندي دارد، به اتاقكهايي تو خالي تبديل كند، كه با عبور از ورقه ي نازكي از آب، در جايي پشت ديواره، بين صخره و آب قرار مي گرفتي، آبشار، با عرضي حدود ِ پنجاه متر، در بخشي از مسير، بسيار تند و پر آب، و در جايي ديگر آرامتر و كم آب تر است، در قسمتهايي از آن، فشار ِ آب، چنان زياد است، كه گويي از لوله اي بسيار بزرگ، به پايين فواره مي زند و در برخي نقاط هم، شبيه ريزش باران از ناودان است، دقايقي را به تماشاي اين زيبايي، گذرانده، از كناره سنگها، جايي كه آبشار تمام مي شود، به سمت بالا راهم را باز مي كنم، بالاتر از آبشار، زميني هموار، پوشيده از چمن و سبزه است، آبي كه جاري است، بيشتر به يك رودخانه مي ماند تا چشمه، پونه ها در كناره آبراه منتهي به آبشار، با بوي تندشان، هر عابري را، مست مي كنند، كمي بالاتر رفته، روي چمنها، كوله را بر زمين گذاشته، به دنبال ِ سرچشمه ي اين آب ِ زلال، اطراف را مي كاوم! فقط چند قدم بالاتر، از زير تخته سنگي بزرگ، آبي چون اشك ِ چشم، بيرون مي ريزد! سرد و درخشان، از تمام قسمتهايي كه آب، به بيرون جاري بود، اندكي، مي خورم، تا تمام زلاليش را در درونم ميهمان كنم، چيزي جز سكوت و حيرت، از ديدنِ اين همه زيبايي، در نگاهم نيست، گويي، مخزني بسيار بزرگ، در زير ِ سنگ كار گذاشته اند، آب چون نهري از زير آن مي جوشيد و بيرون مي ريخت! كمي هم، با چشمه، راز و نياز كرده، به خط الرسهاي نزديك هم، سرك كشيدم، چهره زمين در اينجا، از دندانهاي گراز، زخمي است! نمي دانم اين حيوان چرا اينقدر به خرابي علاقه دارد، مطمئنا" اگر خدا بودم او را نمي آفريدم، يا آرامش مي كردم و يا لااقل دندانهايش را مي كشيدم! تمام تن ِ زمين را، كنده و زخم كرده، از بين برده است، كمي بالاتر اما، چاله ها، ديگر كار گراز نيست! خيلي عميق تر است، شبيه به يك مخفي گاه است، تا چاله، گويا اينها را، گراز هاي انسان نما، براي قتل و كشتار ِ قوچ و كل و بز، در اين منظقه كنده اند! كه پوكه هاي اين كله پوكها! گوياي اين حقيقت ِ تلخ است، نمي دانم تا به كي اين انسان، از كشتار ديگر موجودات، لذت خواهد برد، و نامش را ورزش و تفريح، خواهد گذاشت! آخر چه لطفي دارد به آهويي كه همسر و فرزندي دارد و چشم انتظارش هستند شليك كني و نامش را، با افتخار شكار، بگذاري! چه لطفي دارد ماهيان زيباي قزل آلا را، گولشان بزني و به طرف ِ طعمه، بكشي، و در سد پايين دست ِ لار، به خيال ِ اينكه، مشغول ِ ورزش ِ مفرحي، هستي، خونين دلشان، كني و گرفتار مرگشان سازي! دلم مي گيرد از اينهمه سخت دلي ِ همنوعانم! كاش مي توانستم و كاري مي كردم. از اين اندوه مي گذرم، به سر وقت ِ چشمه، باز مي گردم، سر و صورتم را، در آب زلالش مي شويم و براي نهار چايي آماده كرده، با الويه ي خانگي، كه حاصل ِ دسترنج ِ همسر، است، با لذت تمام ِ شكم را شادمان مي كنيم! ساعت را به ۲ بعد از ظهر رسانده ايم! دوباره كوله را به دوش گرفته، راهي پايين مي شوييم. مي دانم، اين آبشار ِ زيبا را، به اين راحتي ها، رهايش نمي كنم! لباس از تن بر مي كنم، و به دورانديشي خودم كه، مايو هم، در كوله ام گذاشته ام، آقرين گفته، آنرا به تن مي كنم! گرماي آفتاب و سرماي كشنده آبشار را، با هم تلفيق مي كنم و تن به آب، مي سپارم! ضربات آهنگين آب از ارتفاع ِ ده متري بر سر و تنم مي زند! و مرا غرق در لذتي وصف ناپذير مي سازد! تمام طاقتم را جمع مي كنم و تا مرز يخ زدن در زير آب مي مانم! كمي به اين منوال مي گذرد، هوا گرم و آرام است، اما نه آنقدر كه اين آبشار ِ پر آب را، گرمايي بخشد، روي تخته سنگي، مي نشينم و تن به آفتاب سوزان مي سپارم، تا كار ِ خشك كردن ِ تنم را، او انجام دهد، لباسهايم را، مي پوشم و هنوز كز كز، سرما را، در تنم دارم كه، باز هم، به سمت ِ پايين از دامنه هاي كوه، راهمان را، پيش مي گيريم، تا پناهگاهي، براي اتراق شبانگاهي بيابيم!