دشت ِ "لار"- 4

با عبور از رودخانه ی لار، منظره ي اغوا كننده ي آبشار ِ "قو" ما را به خود، مي خواند! گويي نيرويي ما را به سمتش هل ميدهد! هوا در حال گرم شدن است و طبيعت دوستانِ ماشين سوار، هم، كم كم، از سمت ِ شرق ِ دشت ِ لار، كه جاده رودهن باشد، وارد شده، در مسير آبشار به پيش مي رانند، اكنون تنها كساني كه اين مسير را پياده طي مي كنند، ماييم!  اغلب ِ ماشينها هم تعارف مي كنند تا سوار شويم، ولي ما قصدمان اين است كه، پياده به ديدار يار برويم، از جاده كمي فاصله مي گيريم، تا هم از تعارف ها و هم از گرد و خاكشان، در امان باشيم، در گستره وسيعي از دشت، چادرهاي عشايري بر پا است، و گله هايشان با خيالي آسوده و در كمال آرامش، در ضيافت ِ علفهاي خوشبو، غرق اند، دو كوهنوردي كه ديروز، در گردنه خاتون بارگاه ديديم، اكنون سوار بر پشت وانتي، به سمت آبشار در حال كوهنوردي هستند! تا پاي آبشار دو ساعتي راه، پيموده، از شيب ِ تند ِ كوه، كه آبشار را چون دانه هاي، مرواريدي بر سينه اش آويخته است، به سمت بالا، حركت مي كنيم، اينجا، تماشاگران زيادي حضور دارند، زن، بچه، جوان، پير، حدود دويست متر بالاتر، از صخره اي كلاه مانند، آبي سفيد و زلال با نيروي بسيار، به پايين مي ريزد! آب در طي ساليان دراز، توانسته است، سنگها را شسته، فضاي بين بر خورد آب با زمين، و محل ريزش آن، در بالاي سنگها را، كه چيزي بيش از ۱۰ متر بلندي دارد، به اتاقكهايي تو خالي تبديل كند، كه با عبور از ورقه ي نازكي از آب، در جايي پشت ديواره، بين صخره و آب قرار مي گرفتي، آبشار، با عرضي حدود ِ پنجاه متر، در بخشي از مسير، بسيار تند و پر آب، و در جايي ديگر آرامتر و كم آب تر است، در قسمتهايي از آن، فشار ِ آب، چنان زياد است، كه گويي از لوله اي بسيار بزرگ، به پايين فواره مي زند و در برخي نقاط هم، شبيه ريزش باران از ناودان است، دقايقي را به تماشاي اين زيبايي، گذرانده، از كناره سنگها، جايي كه آبشار تمام مي شود، به سمت بالا راهم را باز مي كنم، بالاتر از آبشار، زميني هموار، پوشيده از چمن و سبزه است، آبي كه جاري است، بيشتر به يك رودخانه مي ماند تا چشمه، پونه ها در كناره آبراه منتهي به آبشار، با بوي تندشان، هر عابري را، مست مي كنند، كمي بالاتر رفته، روي چمنها، كوله را بر زمين گذاشته، به دنبال ِ سرچشمه ي اين آب ِ زلال، اطراف را مي كاوم! فقط چند قدم بالاتر، از زير تخته سنگي بزرگ، آبي چون اشك ِ چشم، بيرون مي ريزد! سرد و درخشان، از تمام قسمتهايي كه آب، به بيرون جاري بود، اندكي، مي خورم، تا تمام زلاليش را در درونم ميهمان كنم، چيزي جز سكوت و حيرت، از ديدنِ اين همه زيبايي، در نگاهم نيست، گويي، مخزني بسيار بزرگ، در زير ِ سنگ كار گذاشته اند، آب چون نهري از زير آن مي جوشيد و بيرون مي ريخت! كمي هم، با چشمه، راز و نياز كرده، به خط الرسهاي نزديك هم، سرك كشيدم، چهره زمين در اينجا، از دندانهاي گراز، زخمي است! نمي دانم اين حيوان چرا اينقدر به خرابي علاقه دارد، مطمئنا" اگر خدا بودم او را نمي آفريدم، يا آرامش مي كردم و يا لااقل دندانهايش را مي كشيدم! تمام تن ِ زمين را، كنده و زخم كرده، از بين برده است، كمي بالاتر اما، چاله ها، ديگر كار گراز نيست! خيلي عميق تر است، شبيه به يك مخفي گاه است، تا چاله، گويا اينها را، گراز هاي انسان نما، براي قتل و كشتار ِ قوچ و كل و بز، در اين منظقه كنده اند! كه پوكه هاي اين كله پوكها! گوياي اين حقيقت ِ تلخ است، نمي دانم تا به كي اين انسان، از كشتار ديگر موجودات، لذت خواهد برد، و نامش را ورزش  و تفريح، خواهد گذاشت! آخر چه لطفي دارد به آهويي كه همسر و فرزندي دارد و چشم انتظارش هستند شليك كني و نامش را، با افتخار شكار، بگذاري! چه لطفي دارد ماهيان زيباي قزل آلا را، گولشان بزني و به طرف ِ طعمه، بكشي، و در سد پايين دست ِ لار، به خيال ِ اينكه، مشغول ِ ورزش ِ مفرحي، هستي، خونين دلشان، كني و گرفتار مرگشان سازي! دلم مي گيرد از اينهمه سخت دلي ِ همنوعانم! كاش مي توانستم و كاري مي كردم. از اين اندوه مي گذرم، به سر وقت ِ چشمه، باز مي گردم، سر و صورتم را، در آب زلالش مي شويم و براي نهار چايي آماده كرده، با الويه ي خانگي، كه حاصل ِ دسترنج ِ همسر، است، با لذت تمام ِ شكم را شادمان مي كنيم! ساعت را به ۲ بعد از ظهر رسانده ايم! دوباره كوله را به دوش گرفته، راهي پايين مي شوييم. مي دانم، اين آبشار ِ زيبا را، به اين راحتي ها، رهايش نمي كنم! لباس از تن بر مي كنم، و به دورانديشي خودم كه، مايو هم، در كوله ام گذاشته ام، آقرين گفته، آنرا به تن مي كنم! گرماي آفتاب و سرماي كشنده آبشار را، با هم تلفيق مي كنم و تن به آب، مي سپارم!  ضربات آهنگين آب از ارتفاع ِ ده متري بر سر و تنم مي زند! و مرا غرق در لذتي وصف ناپذير مي سازد! تمام طاقتم را جمع مي كنم و تا مرز يخ زدن در زير آب مي مانم! كمي به اين منوال مي گذرد، هوا گرم و آرام است، اما نه آنقدر كه اين آبشار ِ پر آب را، گرمايي بخشد، روي تخته سنگي، مي نشينم و تن به آفتاب سوزان مي سپارم، تا كار ِ خشك كردن ِ تنم را، او انجام دهد، لباسهايم را، مي پوشم و هنوز كز كز، سرما را، در تنم دارم كه، باز هم، به سمت ِ پايين از دامنه هاي كوه، راهمان را، پيش مي گيريم، تا پناهگاهي، براي اتراق شبانگاهي بيابيم!

دشت ِ "لار"- 3

براي اولين بار، در تمام ِ عمرم، چشمم رو، به روشنايي خورشيد ِ  دشت ِ لار، مي گشايم، ساعت هنوز اندكي به ۶ صبح مانده، خورشيد تنها تونسته، قله ها را، از شعله هايش زندگي بخشش، روشن نماید!  اما در اين دره، هنوز  لشگلر زمخت ِ سرما مي تازد! انگشتانم توان بستن ِ بند ِ كفشهايم را هم ندارند، به زحمت كوله ام رابسته و براي رهايي از لرز، به راه مي افتم، بهترين وسيله گرما بخشي در چنين مواقعي همين راه رفتن و تحرك است، ايستادن  تا مرز انجماد خواهد بردمان، چند دقيقه از شروع پياده روي نگذشته كه در كف دره به تنگه بسيار بزرگ و پر ابهتي مي رسيم از هر دو سو صخره هايي به طول ِ صدها متر، راه را بر گذر ِ هر عابري بسته است، حتي نور خورشيد اجازه حضور نيافته در دل اين تنگه، آب از زير برفچالها كه از ريزش بهمن هاي زمستاني، از صخره، به سختي سنگ، شده است، مي گذرد، سرما را حتي از چند متري اين برفچالها مي توان حس كرد، با نگاهي به بالا، خدا را، به خاطر كارگذاري اين صخره ي سر سخت، در اين مكان ِ مناسب، كه همجون دروازه اي دشت ِ لار را، از هجوم ِ دشمن، در امان نگه ميدارد، شكر مي كنم، آخر بزرگترين مانع در برابر انساني كه به هيچ چيز جز منافع خود فكر نكرده و دل طبيعت را براي راحتي خود شكافته و تبديل به جاده كرده، همين تنگه بوده است، با سنگهاي سر سختش، هر چند زخمهايي را بر تن دارد، اما راه را براي عبور او، باز نكرده است، و استوار در برابرش ايستاده تا اين، تنها منطقه ي البرز مركزي، همچنان دوست داشتني و بكر، بماند. شايد ياد آوري اين مطلب، خالي از لطف نباشد كه آقايان گردن كلفتي كه، زماني نه چندان دور از ياران شعبان بي مخ و بعدها نماينده و رئيس مجلس بودند، و تعلق به خطه ي "نور" داشتند، براي جلب راي، و رضايت هم ولايتي هايشان، قصد جاده سازي از نور به تهران را، با عبور از اين دشتِ زيبا داشتند، كه با فعاليت هاي طبيعت دوستاني چون: محمد درويش(وبلاگ ِ مهار ِ بيابان زايي) و ديگر انسانهاي عاشق، تيرشان به سنگ خورده و در پاي اين تنگه، به زانو در آمده اند و از ادامه نقشه شومشان باز مانده اند! باز هم اين صخره ها را با نگاهي ستايشگر، نگريسته به آرامي از كنارشان، راهم را پيش مي گيرم، بعد از گذر از تنگه تازه مي فهمم، آنچه كه از بالاي گردنه ي "خاتون باگاره" در غروب ديروز ديده ام، در برابر تابلوي زيباي دشتي كه آغوش برايم باز كرده، پيش درآمدي بيش نبوده است. دشتي وسيع در دو طرف رودخانه، پر از گلهاي زرد، بنفش، سرخ، آبي ، و آواز پرنده ها هم همراه آنها، از رودخانه جاري در كنارمان كه از ديشب همراهمان بوده به سمت راست جدا، مي شويم، در جايي كه، چند بلوك سيماني، نشاني از بر پايي چادر ِ عشاير، در سالهاي گذشته است، اتراق مي كنيم ، ورود عشاير ورامين گويا از شب ۱۳ خرداد تا ۲۵ شهريور به اين دشت جهت چراي دامهايشان، آزاد است. از همين رو، در فواصل مختلف كاميونها پر از وسايل زندگي اين مردم ديده مي شود كه از مسير رودهن به دشت ِ لار، وارد شده اند، ولي خودشان هنوز در خوابند و شايد امروز چادرهايشان را، بر پا سازند، بعد از دو ساعت راهپيمايي در دشت و آشنايي تنمان با گرماي خورشيد، براي صرف صبحانه و چاي آتشي فراهم كرده، در كنارش نشسته به خوردن چاي مي پردازيم، در اين هوا، كه نه گرم است و نه سرد، چيزي جز يك خواب خوش، آرزو ندارم، براي جبران خواب و بيداري ديشب هم كه شده، اين كار را مي كنم و تا ساعت ۱۰:۳۰به خواب خوشي فرو مي روم، از خواب بيدار شده، دوباره كوله را بسته از ميان علفها، كه با هر گام، گويي در كارخانه عطر سازي قدم بر ميدارم، را هم را به سمت رودخانه اصلي لار كه صدايش هنوز هم، چون غرش شيري به گوش مي رسد، باز مي كنم، پهن ترين جا را براي عبور از عرض رودخانه انتخاب مي كنم، آب اما آنچنان زياد نيست كه خطري داشته باشد، تنها ترسم از سرماست، كفشها را درآورده شلوارم را تا بالاي زانو تا مي كنم، پا در آب مي گذارم، باهر گام، تا مرز بي حسي پيش مي روم، واقعا" دردناك است اين سرما، تا مغز استخوان را مي سوزاند! در هر چند قدم، روي كپه هاي ماسه اي كه مثل جزيره اي، سر از آب بيرون آورده اند، مي ايستم تا با مالش انگشتانم از انجمادشان جلوگيري كنم، گرمشان مي كنم و دوباره به آب ميزنم، چندين بار همين كار، تكرار مي شود، سرماي آب دارد اشكم را در مياورد، كاملا" به خود مي پيچم، و احساس مي كنم سنگ ريزه هاي درون آب داخل استخوانهايم  فرو مي روند! به هر زحمتي اين كار را تمام كرده، آن سوي رودخانه روي علفها بر زمين مي افتم!  پاهايم را خشك كرده كفشم را مي پوشم و به راه مي افتم، دره اي كه از آنسوي رودخانه فقط مثل يك دره بود، اكنون دنياي ديگري است، گسترده و زيبا پر از گل و سبزه و در سينه كش كوهي كه دشت در پناه آن آرميده است، گويي ابري سفيد و زيبا، روي زمين افتاده است، نگاهم را دقيق تر مي كنم، آري اين آبشار "سفيد آب" است، كه به نام "قو" هم مي نامندش، بي شباهت به قويي سپيد و زيبا هم نيست، به سمتش به راه مي افتيم!

دشت ِ "لار"- 2

در كمركش ِ گردنه ي خاتون بارگاه، از كنار چشمه اي كه مي گذريم، چوپاني را مي بينم كه روي سنگي نشسه و خوشبختانه، سگي هم، همراه، ندارد و گله اش علف ها را گزينش كرده با وسواس، مشغول خوردنشان هستند! چند دقيقه اي با او هم كلام ميشوم، از شغلش و از دشت لار، مي پرسم، او با حرفاش به ما مي گويد كه خوشي زده زير دلمان كه قصد كوه و بيابان كرده ايم! از كارش از آفتاب و از باد و باران شكايت دارد، او تا خط الراس ِ گردنه اجازه حضور و چراي گله اش را دارد، و نمي تواند وارد دشت لار شود، و به ما هم توصيه مي كند كه آنجا نرويم! مي گويد مگر چه هست، جز يك بيابان! البته همه اينها را با لهجه ي بسيار غليظي، ادا مي كند كه بعد از چند بار تكرار، متوجه معنيش مي شوم! برجي ۴۰۰ مي گيرد و تمام ۲۴ ساعت عمرش را، شبانه روز، مي فروشد به صاحب ِ گوسفندان! ما از زندگي شهري و آپارتماني، فرار مي كنيم و او در آرزوي چيزيست كه ما از آن گريخته ايم! خب كاريش نميشه كرد دنيا همينه، هميشه مرغ همسايه، غاز بوده و هست! شايد هم حق با اوست، هر روز و هر شب، طاقت آوردن در كوه و دشت، كار ساده اي نبايد باشد. با او بدرود مي گوييم و راهمان را به سمت بالا پيش مي گيريم. چند قدمي دنبالمان مي آيد و به حرف زدن ادامه مي دهد، تا اينكه او از پي گله و ما به سمت ِ دشت مي رويم. تنها چند قدم مانده به خط الرس، چشمه اي بسيار زيبا با آبي كه حتي براي چند ثانيه طاقت دست بردن در آن را نداشتم، از دل زمين مي جوشد، باورش سخت است ولي در اين نقطه از كوه، وجود چشمه، هيچ توجيهي ندارد، آبي خورده به راهمان ادامه مي دهيم، پس از حدود سه ساعت كوهنوردي، اكنون، در بلندترين نقطه مسيرمان، كه مشرف به دشتِ لار است، ايستاده ايم، جاده هنوز همراه ماست، نفسي تازه كرده مناظر زيبا را براي اولين بار در عمرم مي بينم، با برشهاي عمودي راهمان را به سوي دشت لار كوتاهتر مي كنيم،  تمام تيغه هاي كوههاي اين منطقه حتي در اين فصل سفيد پوش است، آب چشمه ها از دامنه ها به سمت دره جاريست! هر دو سوي دره از چمن و سبزه ي زيبا پوشيده  است، پايينتر ميرويم و در جايي كه گويا محل اتراق عشاير است، و آهن و اجاقشان به يادگار مانده، اتراق مي كنيم، كمي پايين تر از ما، دو كوهنورد ديگر چادر زده اند و شب را در كنار رودخانه و با صداي آب به سر خواهند آورد، و بالاتر نيز دو كوهنورد ديگر در درون سنگ چيني، مي خزند، آفتاب اكنون در پشت كوهها خانه دارد و آخرين شعله هايش را برايمان مي فرستد، از اندك روشنايي باقي مانده، استفاده كرده آتشي فراهم ساخته، چايي خشك را، به همراه چاي كوهي که چیده ام، در داخل كتري در حال جوش مي ريزيم، عطر اين چايي سبز با هيچ چيز ديگري برابر نيست، كنسروها رو، خيلي نمي پسندم، براي شام هم، فكر ديگري دارم، گوجه ها را در داخل ماهي تابه ي كوچكي خورد مي كنم و روي آتش مي گذارم، مدتي بعد تخم مرغها، هم به آن اضافه مي شود، املت به اين خوشمزگي هرگز در هيچ خانه اي درست نمي شود! هيچ نوري جز روشنايي آتش و چراغ قوه مان وجود ندارد. آسمان پر از ستارست و ما در كنار ِ آتش، اوملت ِ خوش مزه را، نوش جان مي كينم، اينجا كوه است، به قول آن چوپان، بيابان است، شام و چاي تمام كار شبانه ي ما است، تمام كه شد، به سراغ خواب ميرويم، از پوشش ها فقط كفشم را، در آورده، درون ِكيسه خواب، مي خزم و از فرط خستگي در دم، از عالم زنده ها دور ميشوم، در خواب بودم كه تماس جنس ِ بسيار نرمي را روي صورتم احساي كردم، بين خواب و بيداري، تنها كاري كه كردم با دست، به كناري پرتابش كردم، از خواب بيدار شده بودم، حتما" قورباغه اي بوده كه خواسته با من دوستي، كنه!  آرزو كردم اي كاش پيشم نگهش ميداشتم، شايد سردش شده باشد! ولي اون رفته بود و پشيماني هم دردي را دوا نمي كرد! من هم به سراغ خوابم رفتم، بسيار زمان گذشت، و من هنوز خواب بودم، تا اينكه، از سوزش شلاق گونه اي روي تنم، از خواب بيدار شدم،  تلاش بي فايدست، از آن آرامش ِ اول ِ شب خبري نيست! شلاق باد است و گريه ي سرما، كاملا" بدنم رو در داخل كيسه خواب مخفي مي كنم، حتي سرم را، اما آنچنان سرد است كه پلك روي پلك نمي غلطد، دوباره ستاره ها را نگاه مي كنم، راه شيري را خيلي وقت است نديده ام، گويي ستاره هايش بيشتر شده اند، شايد هم ستاره ي تازه متولد شده اي، باشد آن دور دستها! كسي چه مي داند!  آسمان، اينجا سفيد تر و پر نور تر است! همه چي آرام است. كوه، دشت، دره، فقط آواز ِ باد و سرما است كه، سكوت شب را، مي شكند! چشمم را مي بندم، به اميد اينكه بتوانم دوباره به خواب برم، اما  امكانش نيست، نگاهي به ساعت مي كنم هنوز خيلي تا صبح مانده، تازه ۱:۳۰ است، اما من گويي به اندازه اصحاب ِ كهف خوابيده ام، بين عالم خواب و بيداري در رفت و آمدم، درست نمي دانم تا ساعت ۶ صبح كه با اولين پرتوهاي  اميد بخش ِ خورشيد، به سمت ِ دشت ِ لار،  راهمان را در پيش گرفتيم، دوباره خوابم برد يا تماما"، بيدار بودم! چيزي جز سرما در خاطرم نيست!

دشت ِ "لار"- 1

در بعدازظهر  ِ گرم  ِ روز  ِ سيزده خرداد، راس ساعت ۲ از ميدان آرژانتين، به مقصد دشت ِ لار حركت مي كنم، تريپ كيلومتر رو، صفر مي كنم و از اتوبانها و پيچهاي لشگرك و جاده فشم مي گذرم، از فشم، يا همان قصران، جاده باريك سمت راست را ادامه ميدهم، چند روستاي سابق،‌ اما تفريح گاه فعلي، را پشت سر ميگذارم، "زايگان" يا به گفته ي محلي ها "زاگون" و "گرمابدر" از آن جمله اند، در انتهاي روستاي زيباي گرمابدر، با تمام شدن جاده، و پس از طي كردن ۵۷ كيلومتر، در مدت زماني بيش از يك ساعت، راه من آغاز مي شود، مقابل محيط باني گرمابدر، كه اتاقكي در سمت راست جاده است، پارك مي كنم، ساز و برگ را بر داشته، از روي زنجيري كه براي كنترل ِ سواره ها، بر روي جاده خاكي پيش ِ رو، بسته شده، مي پرم و تابلوهاي زرد رنگي را كه نشان ميدهد اين بخش از البرز مركزي،  منطقه اي حفاظت شده، به نام "ورجين" است را با دقت ميخوانم، بلكه نامي هم از "لار" ببينم! در حال آماده شدن، دو زوج با اشتياق تمام، كه در نگاهشان پيداست، از برنامه ام مي پرسند، و به آنها مي گويم قصد شب ماني در لار را، دارم، آنها برايمان آرزوي موفقيت مي كنند، و  در جهت عكس ما، سوار بر ماشين از ما دور مي شوند، اكنون پا در راه داريم، از مسير خاكي ماشين رو، كه گويا براي اهالي روستا و رسيدگي آنها، به زمينها و دامشان است مي گذرم، كمي جلوتر از جاده خارج شده در مسير دره به سمت بالا ادامه مي دهم، بوي علف و گل و سبزه و هر چه رستنيت، به من خوش آمد مي گويد، رودخانه ي جاري در دره، نسبتا" كم آب است اما طراوت بهار در ذره ذره ي خاك ِ اينجا،  چشم نوازي مي كند، مسير رو به بالا ادامه مي يابد، و در جاي نسبتا" صافي گله اي را سير و آرام در حال خواب مي بينم، محو ِ تماشاي آرامش و سكوت ِ آنهام، ولي در يك لحظه، سگهاي غول پيكرشان، سكوت را مي شكنند و به سمت ما يورش مي آورند! با باتومي كه در دست دارم مانع دريده شدن توسط آنها ميشوم، فرياد چوپاني كه آفتاب سوزان، چون قير سياهش كرده، آنها را از پيشروي، و قلب ما را از تپش ِ تندش، باز مي دارد! يكي از سگها اما مصر است كه ما را از رفتن به دشت ِ لار منصرف كرده به عنوان شام ميل نمايد، اگر چوپان نبود، جنگ به اين راحتي ها، فيصله نمي يافت، گامها را تند تر كرده در هر قدم با نگاهي به پشت سر، از ملك ِ سگها دور ميشويم، از سمت راست، مسير دره را ادامه داده به يك دوراهي مي رسيم، مسير سمت چپ دره اي عميق كه به چند قله، منتهي ميشود و در سمت راست گردنه اي است كه جاده خاكي،  سينه اش را شكافته، بالا مي رود، از گردنه به سمت بالا صعود مي كنيم، اين همان گردنه ي "خاتون بارگاه" است كه قبل از سفر، در سايتها در موردش خوانده بود، براي من كه اولين بار است به دشت ِ لار سفر مي كنم و به اتكاي خودم، يك نفر ديگر را هم همراهم كرده ام احتياط، و دقت در انتخاب ِ درستِ مسير از الويت ويژه اي برخوردار است، براي همين قبل از هر صعودي مسير را در ذهنم اسكن كرده، جوانب را در نظر آورده، سپس حركت مي كنم، از شيب ِ نفس گير ِ گردنه به سمت بالا حركت مي كنيم در جايي كنار چند بيد ِ بسيار بزرگ و زيبا، چشمه اي از لابلاي سنگها، مي جوشد كه تمام خاك و سنگ رادر مسير خود به رنگ ِ نارنجي، درآورده است، از آبش كمي مي خورم، دقيقا" همان طعمي است، كه قطره آهن آرشامم دارد، پس اين چشمه قطعا" يك چشمه معدني و آن هم از نوع ِ آهن، است. با نگاهي به بالا دست ِ چشمه، كپه هاي ماسه اي به رنگ سياه، كه همان سنگ ِ آهن است، اين موضوع را تاييد مي كند، با چشمه وداع كرده، راهمان را ادامه مي دهيم، در تمام طول مسير از دره تا بالاي گردنه در فاصله هاي نزديك به هم، چشمه ها و برفچالها ديده مي شوند، از كنارشان عبور ميكينم، از آب گوارايشان عطش را فرو مي نشانيم و همچنان به سمت بالا كه با حركت ما گويي او هم بلند تر و گردن فراز تر مي شود، گام بر ميداريم.

بند ِ عيش!

تهران، اگر "البرز" اين استوار ِ ايستاده ي هزاران ساله را، كه شاهد خاموش ِ تمام زخمهاي تنش است، را نداشت، شايد اكنون نامي هم از از او در میان نبود، شايد بيشتر به یک روستا می ماند تا شهر! تهران، تنها در چند قدمي خود، رشته كوهي استوار و زيبا به نام البرز دارد با قله هاي فرواران با چشمه ها و دشتهاي زيبا، در هر قدم، شكار ِ زيباييست، سفر در البرز! من اما جمعه باز هم ميهمان آغوش گرمي بودم به نام "بند عيش"، اين قله ۲۷۶۰ متري آرميده در غرب ِ تهران، با سه مسير دسترسي از پارك كوهسار ِ شهران، كه عمده مسير البته، به وسيله انسان ِ حريص ِ امروزي با زخمهايي به نام جاده زينت داده شده است، مسير دوم از دره حصارك مي باشد، كه بعد از بيست دقيقه پياده روي، در دره با صفا و پر از چشمه هاي زيباي، حصارك، خود به دو شاخه ي اصلي و آسان، كه پاكوب و مورد استفاده اغلب كوهنوردان و طبيعت گردان بوده، و در سمت راست مي باشد، و مسير سخت تر و بكر تر ديگري كه از پاي آبشار ِ بسيار زيبا، اما كم آبي، شروع شده به قله ختم مي شود! تقسيم شده است. اما من از همين آخري، صعودم رو آغاز كردم و تا زمان سفر ِ خورشيد و رسيدن شب، ما اتاقكي را دقيقا" پاي قله براي استراحت شبانه انتخاب كرده بساط چايي را، راه انداختيم. اين سر پناه از تگرگ و باران نه چندان شديدِ پنج شنبه شب، پناهمان داد! اما در يك آن، با يورش ِ يك عدد رتيل، كه از ترس ِ تگرگ، به ما پناه آورده بود، شوكه شده و به طور خودكار دستم به سمت باتوم، كه به كناري گذاشته بودم، رفت و با برخاستنش اما، تن بي جان ِ رتيل خوش اندام هم، بر زمين غلطيد، از اتاقك بيرون آمديم تا راه نفوذ مهاجمان را بگيريم كه، همسر ِ ايشان را در حال ِ فرار از كناره ديوار ديده و همان كار را با او هم انجام دادم! همه سوراخ سنبه ها، به جز در ورودي نرده مانند كلبه ي فلزي، اكنون، كاملا" بسته بودند! با رويش ستاره ها در آسمان به ياد دشتِ پر از ستاره ي "لار" افتادم و در ساعت ۱۱ شب، پلكها بر هم نهاده به خواب رفتيم، چايي زياد اما، كار خودش را كرد و با فشار و تهديد ساعت ۲.۵ از خواب شيرين بيدارم كرد و تا ساعت ۷:۰۰ صبح كه در خوابِ ناز بودم ديگر مزاحمي نداشتم، صب به محض بيدار شدن كوله ها را بسته به سمت قله خيز برداشتيم، همراهم اما آرام آرام و دو قدم به سمت قله، يك قدم، به سمت ِ پايين در حال آمدن بود و به ناچار هر چند با تاخير، راس ساعت ِ ۹ بعد از عبور از تيغه ي پر شيب ِ مشرف به دره سولقون و يك صخره بسيار سخت كه توسط سنگ نوردان ميخ كوبي شده بود، پا بر فراز قله ي بند عيش گذاشته به سمت همراهم كه از هيبت ِ تيغه و صخره ي "بند عيش" به سمت پايين برگشته بود، حركت كردم، در مسير برگشت در كنار چشمه اي اتراق كرده، صحبانه مفصلي را به همراه گيلاسي كه از درختي در نزديكي مان به ما چشمك مي زد، خورديم و از سمت ديگر كوه كه همان مسير اصلي و پاكوب بود، به سمت پايين به راه افتاديم، چند كيلومتر از مسير را در هر دو سو، باغهاي زيباي گيلاس، پوشانده است، و تصور اينكه اين همه زيبايي، فقط در فاصله ي چند دقيقه اي تهران است، دشوار مي نمايد! از پير مردي كه حاصل عمر و باغش را به حراج گذاشته! گيلاس خريده، به راهمان ادامه مي دهيم و با تصاوير زيباي باغ و چشمه و قله و صخره و سنگ، به خانه، مي رسيم.!

جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!

سوره "الجن" صفحه 657 :

آيه 1: بگو به من وحي شده است كه، جمعي از جن، به سخنان من گوش فرا داده اند و گفته اند: "ما قرآن عجيبي شنيده ايم"!

آيه 4: و اينكه سفيه ِ ما، درباره الله، سخنان ناروا مي گفت!

آيه 5: و ما گمان مي كرديم كه، انس و جن هرگز به الله، دروغ نمي بندند!

آيه 8: و اينكه ما آسمان را جستجو كرديم و همه را، پر از محافظان قوي و تيرهاي شهاب، يافتيم!

آيه 9: و اينكه ما پيش از اين، در آسمانها به استراق سمع مي نشستيم، ولي اكنون هر كس بخواهد استراق سمع كند، شهابي را در كمين خود مي يابد!

آيه ۱۰: و اينكه ما نمي دانيم آيا اراده شري درباره اهل زمين شده، يا خدايشان خواسته آنان را هدايت كند!

آيه 12: و اينكه ما يقين داريم در برابر اراده الله در زمين، هرگز نمي توانيم غالب شويم و اينكه نمي توانيم از او فرار كنيم!

آيه 13: و اينكه ما وقتي هدايت قرآن را شنيديم، به آن ايمان آورديم!

آيه 14: و اينكه گروهي از ما مسلمان و گروهي ظالمند، و هركس اسلام را اختيار كند راه راست را برگزيده است!

آيه 21: بگو (خطاب به محمد)، من مالك زيان و هدايتي براي شما نيستم! (يعني مالك خود الله است)

آيه 23: تنها وظيفه من ابلاغ از سوي الله و رساندن رسالت ِ اوست!

آيه 24: بگو، من نمي دانم آنچه به شما وعده داده شده است نزديك است؟! و يا الله زماني براي آن قرار داده است!

رفتن بهتر از نرفتنه!

در ِ بهونه رو بايد بست، روي موج ِ اراده، بايد نشست! از همين فرصتهاي كوچيك اگه استفاده نكنم يه وقتي به خودم ميام و مي بينم كه ديگه بليطم اعتبار نداره و بايد كاسه كوزه رو جم كنم و برم پيش الله! همينه كه گفتم الان نرم كي برم! دوس دارم اين رفتن رو هر جا كه ميخاد باشه فقط بايد برم، از خونه از اين چارديواري تكراري بايد كه دور بشم، از خواب و از ولو شدن جلوي تلويزيون، بايد جدا بشم، هنوز نميدونم مقصدم كجاست فقط ميخام كه دور بشم از آدم، از خودم، دلم تنگ ميشه براشون، براي شيطوني هاي آرشامم،  ولي ناگزيرم از رفتن، واسه رفتن هم دلم تنگه آخه! واسه ديدن گلسنگها، واسه درختا و سبزه و علف، واسه آواز قورباغه اي كه در بركه  ي زمان، براي لحظه اي خواهد خواند، ميرم كه بشنوم آواز هستي را، ميرم كه ببينم مادر انسان را، طبيعت را!

كجا برم تو دنيا، به كي بگم غمم را!

من  برنامه مي ريزم واسه آخر هفتم كه برم كوهي، جايي! اون برنامم رو خرابش ميكنه! من ميخام كه تنها باشم! اون ميگه بيا بريم با مامانم اينا باشيم! من ميخام ريخت ِ مامانش رو نبينم، اون ميگه بريم خاله بازي پيش مامانش! خدايا ممنونم از بابت اين خلقتي كه تازه ميگن ما، شاهكارش هم هستيم! آخه مرد حسابي، اگه آدم رو درستش كردي خب لااقل هر دو جنس رو تو يكيشون كار ميذاشتي تا بتونن يه خاكي به سر ِ خودشون بكنن، نه مثل حالا لنگ در هوا بمونن و ندونن چه ... بخورن! خب لابد لم دادي اون بالا و داري به خلقت ِ اين موجودِ دو پا، افتخار هم مي كني! بابا جان، عزيزم! اگه راست مي گي يكي هم واسه خودت درست ميكردي، و باهاش ازدواج ميكردي! نه اينكه عشق و حالت رو بكني و بعدش هم بندازي گردن ِ روح القدس و اينجور مزخرفات! خب كاريه كه شده به قول معروف آب رفته به جوب بر نمي گرده! لااقل ذهنيت اين دوتا موجود رو اينقد دور از هم، درستش نمي كردي خب! چي ميشد يه سر ِ سوزن تفكرات اين دو شبيه هم بود! آسمون به زمين مي چسبيد! يا تو كلا" با بدبختي ماها خوشحال تر ميشي كه باهامون اين كارا رو مي كني! حالا من چطوري برم كروموزوم و كوفت و مرض رو، عوض كنم تا بلكه از ظرف و ظروف خريدن اون خوشم بياد! و اون بيچاره هم، كوه، علف، درخت و سنگ رو دوست خودش بدونه! هان!!! يادم باشه اگه اين طور كه مفت خورا، ميگن، اونوري بود و خاستي حساب و كتابي، بكني!  وايسم روبروت و اين چيزا رو بهت بگم و آبروت رو ببرم!

پ.ن»توجه داشته باشين به اين مطلب يه نموره هم به چشم طنز ميشه نگاه كرد، و اينكه من در كل با جنس برعكس سر حرفم هست، نه با شخص خاصي! و نهايتا" اينكه از صدور حكـــــــــم خودداري فرماييد!

اطلاعيه شماره 2 صعودِ قلم!

اطلاعیه شماره 2 صعود قلم

سلام به همه وبلاگ نویسان کوهنورد و دیگر دوستان!

مهرچال با مجموع ۴۲ رای اکثر آرا رو به خودش اختصاص داد.

از طرف خودم به آقا عرفان تبریک عرض می کنم

تاریخ های پیشنهادی میزبان برنامه عرفان فکری وبلاگ (ورجین) صعود به قله مهرچال لواسان.


1- جمعه و شنبه 18 و 19 تیر ماه

2- پنجشبه و جمعه 31تیر و 1 مرداد 

تاریخ اتمام رای گیری و نظر سنجی ۱مردادماه سال جاری خواهدبود یعنی ۶روز از تاریخ درج در وبلاگ ها

به امید اجرای صعودی موفق و شرکت همه دوستان وبلاگ نویس خواهشمندم نظرات خود را در وبلاگ من (کلماتی از یک کوهنورد  )به صورت عمومی درج کنید تا در نظر سنجی شرکت کرده باشید همه این نظر سنجی رو ببینند 

  لطفا" فقط به يكي از دو تاریخ پیشنهادی میزبان راي بدهيد.

 

نتايج آراي صعود قلم!

نتایج آرا:

امروز بعد از 15 روز رای گیری که در اکثر وبلاگ ها درج شده بود نتایج آرا  به شرح ذیل اعلام ميشود:

 قله دنا (بیژن و قله قلم ) به میزبانی خانم بانشی، ازشیراز.

 فواد (ماگما) -  رضا (راز کوه) - دایی علی (تاریانا اهواز)  - ابوالفضل زمانی (کوکوچکا)کوهسار 

عباس (رقص طوفان ) -   آذر (گروه کوهنوردی پرواز اراک)  - محمد گائینی(ایران را بگردیم

ا مید (طبیعت دوست شیراز) -  مصیب (کوهنوردی . سنگ نوردی ) -  پریسا(آتش در کوهستان )

 رستگار(کوه سرد) - امیر طالبی (کوه. عشق . زندگی) -  مهشید(زاگرس زیباترین زیباهاست)  

نگین(گروه کوهنوردی نگین البرز کرج)  - تازه کار (آوای کوه )-  مهدی (شرپا)-  یاشار (داغی گرگر) 

شایا(داستان های شاشا در توچال)-  والده اکبر آقا -  مهران(مهران کوه ) -  محمد صادقی (داغ داش ) 

محمد ناد علی(دیوانه کوه ) -  پرویز شجاعی (ایران سرزمین من )  -  علیرضا (تجربه های علیرضا)

در صورت تعطیلی بالای 2 روز  حامد رزاقی (کوهنوردان ) - وحید بیگی (آدرس وبلاگش اشتباه نوشته شده )

 که مجموع آرا ۲۷ نفر بوده است.

قله "مهر چال" به میزبانی  آقای عرفان فکری ِ گل، از لواسان ِ تهران.

محمد هادی (یک قدم مانده به ) -  غفارزاده (چرا کوهنوردی ...؟)  -  رضا (راز کوه )

علیرضا (اخبار مرتبط با کوهنوردان ) -  هما (گروه کوهنوردی بانوان هما )آنا(آناپورنا)

پرویز ستوده(نشاط کوهستان) -  امید(امید کوهستان) - مشهدبان (سلام بر خورشید )

امید (طبیعت دوست شیراز)-  علی (تک نورد) - پرستو(گروه کوهنوردی پرستو)

آرش (سولاریم) - سیمین(لبخند ماه ) - معروف(صعود ) - حسین علومی (پرواز )

پویا(کلبه تنهایی من ) -  حامد فراوانی(کوهنوردی تبریز) - الهه حمیدی (زندگی در کوهستان)

مبتدی(کوهنوردی و غارنوردی) - سیامک (باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند) - مرتضی (پابه پا)

ابریشمی(خاک خوب) - دزبانی(باشگاه آزاد خراسان) -  محمد (یادداشت های کوه )

محسن(گروه کوهنوردی شهرداری بجنورد) - مسعود عسگری(طلوع سپید) - امین خادم (بی نهایت)

مدقن(دست نوشته های کوهنوردنیشابوری) -  محمد حسین خانی(کوهنوردان مترو)

فرهاد(نجوای ساز) -  غزاله (لوتوس) -  مهدی و آرزو(سرای جاویدان) - حسام (قله های مه گرفته )

هیئت کوهنوردی سیستان و بلوچستان - کوچه فام(کوهنوردی سرایان) - مرصاد(کوهنوردی دیگر)

حسین نظری (کوهنوردی نیرومحرکه) - باشگاه کوهنودی دماوند گرگان - گروه کوهنوردی آلپ سقز 

باشگاه کوهنوردی آفاق گرگان -  مارال (حرف های تنهایی ) 

که مجموع آرا ۴۲ نفر بوده است.

قله بینالود به میزبانی من و مهران کوه.

کوهنورد (عهده اورست) - رامیار ( طبیعت و کوههای کردستان) - امیر طالبی (کوه . عشق . زندگی )

حمید شریعتی(کوهنوردی)- مدقن(دست نوشته های کوهنورد نیشابوری)

گاهي وقتا لازمه ديدنش!

گاهي وقتا لازمه ديدن ِ بدبخت بيچاره ها، تا كه قدر همه داشته هام رو، بدونم! ديروز بيمارستان بودم، نه كه خودم خاسته باشم و دوره بيفتم برم ملاقات ِ مردم! توفيق اجباري بود و رفتم، اما ديدم اون چيزايي رو كه بايد مي ديدم! وقتي ديدم پرستارا كاسه هاي پلاستيكي كه پر از مايع زرد رنگ! به دست دارند از راهروها چپ و راست مي روند، به خودم فحش دادم كه ديگه از كارم ناراضي نباشم! ديگه هي نشينم و غر بزنم! وقتي ديدم آدمها حتي نا ندارند نگاهشون رو به سمت تو بر گردانند، وقتي ديدم حتي براي كوچكترين كارشان نيازمند لطف ديگرانند، از اينكه مي توانم روي پاهاي خودم راه برم، از اينكه براي يك ج. ي.ش  ِ ناقابل لازم نيست، دبه و دستگاه بهم آويزون كنند، خدارو شكر كردم!

يك سال پس از آن روز!

اون روزا، كم كم داشت باورم ميشد كه كاخ پوشالي اين گستاخان، رو به ويرانيست! من كه باوري به الله ندارم! هم صدا با ديگران، فرياد مي زدم "الله اكبر" اين صدايي بود كه درست يك سال پيش خواب را بر برخي حرام كرده بود و شيريني رسيدن به آزادي را به برخي ديگر، نويد مي داد! اون روزها و اون شبها گذشت، خوب يا بد، با كشتن و با كشته شدن! ترسم از تكرار اشتباه سي سال پيش پدرانمان بود! مي دونم كه هر انفجاري فقط نور نيست! آتش دارد، خاكستر هم دارد، دوست نداشتم، دوباره انفجار نوري را، تجربه كنيم! ما ملت، هزاران سال است كه از چاله به چاه افتاده ايم! ديگر به پاهايمان هم، به چشم دشمن مي نگريم! اميدي به ياري كسي نيست! كاش بتوانيم دوباره بر خيزيم، كاش به اين باور برسيم كه تنها ياورمان، خودمانيم و بي هيچ چشم داشتي از اين و از آن، بپا خيزيم و بگوييم كه: دروغ ديگر بس است! فريب ديگر بس است! كشتار براي الله ديگر بس است!

كلون بستك 4150 متر!

كسي ندونه، فكر مي كنه، من، روز ِ جمعه، واقعا" به يك قله ي بالاي ۴۰۰۰ متري، صعود كردم! خب اين اطلاعات در مورد "كلون بستك" كاملا" درسته، من هم كه به شما، دروغ نگفتم! اما من كه از گردنه ديزين صعودم رو شروع كردم، ديگه نبايد اينقد به ارتفاع اين قله بنازم! بنا به روايتي، كلون بستك از مرتفع ترين قلل البرز مركزيست، هم رديف با قلل خول نو، و چند تا قله ي ديگر! اما اين حسن رو هم دارد كه، تا گردنه ديزين در واقع شما ۳۳۰۰ متر از اين ارتفاع را، بوسيله خودروي محترم، بالا اومدين! خب قصه ي ما هم همين بود، در ساعت ۶ صبح جمعه، كه حدود ۳۰ نفر بوديم از ميدون آرژانتين راه افتاديم و بعد از گذشتن از اتوبانها و پيچ و خمهاي جاده لشگرگ و فشم، و جاده ي سخت تر و زيباتر از چالوس ِ ديزين، در ارتفاع ۳۳۰۰ متري از سطح دريا، روي گردنه، ماشينها رو پارك كرده در هواي خيلي سرد و پر باد، در پناه يك ديوار، صبحانه را خورديم! و به سمت قله به راه افتاديم! شايد بعضي از دوستان گمان كنند خب حدود هزار متر صعود كه ديگه اسمش قله و ... نمي تونه باشه! ولي اين نكته رو هم نبايد فراموش كرد كه، اولا" اين منطقه حتي در اين فصل از سال بسيار سر و باد خيز بوده، و از گردنه تا قله شيب مسير بسيار تند و نفس گير است، و ضمن آنكه اغلب راه تا قله از روي سنگهاي ريزشي ناشي از فرسايش يخ و برف و ميگذرد و گام برداشتن به راحتي صورت نمي گيرد، به علاوه در قلل بالاي ۴۰۰۰ متر عوارض ارتفاع كه شامل حالت تهوع، كز كز لبها، بي اشتهايي، و سرگيجه هم هست، به سراغتان خواهد آمد، و شما بايد آمادگي مقابله با آن را نيز، داشته باشيد، خب گفتن اين مطلب خالي از لطف نيست كه با شروع مسير از گردنه ديزين تا رسيدن به قله، كپه هاي برف در اندازه هاي كوچك و بزرگ، همراهمان بودند و همين نكته به خوبي، نشان دهنده ميزان سرماي اين متطقه مي باشد! و گفتنيست كه اينجا، همان جاييست كه در بهمن ماه سال گذشته، جان ۸ نفر از كوهنوردان و اسكي بازان را با ريزش بهمن هاي متوالي به يغما برد! خب از گروه سي نفري ما كه ۱۲ نفرمان خانم بودند، همه به قله نرسيديم! اغلب خانمها و چند نفر هم از آقايون، به قولي كم آوردند و در ميانه راه از حركت باز ماندند، و ما با حدود سه ساعت و نيم كوهپيمايي راس ساعت ۱۲:۳۰ روي قله ي كلون بستك بوديم، كه پس از كمي استراحت، به سمت پايين حركت كرديم، در كوهنوردي اغلب فرود سخت تر از صعود است، هم به خاطر شيب ِ تند ِ مسير و هم به علت فشار زيادي كه به زانو وارد مي شود! مسير اين قله هم به علت اينكه از سنگهاي ريزشي تشكيل شده بود از اين قاعده مستثني نبود، با وجود اين سختيها تا ساعت ۱۵ به پايين برگشته با كمي توقف براي يه سري توضيخات در خصوص مسائل ارتفاع و  نحوه مقابله با آنها، سوار ميني بوسها شده، راه برگشت را در پيش گرفتيم، اس ام اس ها، و تك زنگهايي، كه هر از گاهي از سمت خانه به سويم شليك مي شد، كم كم داشت لذت اين صعود رو، از تنم، بيرون ميراند، كه با گير كردن در ترافيك ِ فشم و لشگرك اين تلخي بيشتر هم شد! و در ساعت ۶ عصر، به خانه رسيدم و با اخم هاي اهالي منزل، پذيرايي شدم!

پ.ن: در برگشت از سوسن خانم و دختر رشتي و برخي ترانه هاي جلف ِ روز هم! بسي استفاده نموديم!

خالي از معناي آدم شده ايم!

من و ما، كم شده ايم!

خسته از هم، شده ايم!

خالي از معناي آدم، شده ايم!

 

پ.ن: بخشي از ترانه اي از داريوش

 

"کلون بستک"

برنامه کوهنوردی روز جمعه مورخ 21/03/89 : 

قلهء كلون بستك، ارتفاع 4.150 متر

منطقه: گردنه ديزين.

ساعت حركت: 5:45 صبح جمعه از میدان آرژانتین.

ساعت تقريبي برگشت: ساعت 15:00

 

آخوندا تا كي ميخان سرشون رو بكنن زير ِ برف!!!!!

قطعنامه جدید چه می گوید؟ کشورهای جهان، اجازه می یابند محموله های دریایی ایران را بر اساس قوانین بین المللی، در آب های آزاد بازرسی، توقیف و حتی در صورت لزوم نابود کنند ... همچنین اموال و دارائي‌هاي رئيس سازمان انرژي اتمي مرکز تکنولوژي هسته‌اي اصفهان، توقیف می شود. عصرایران: چهارمین قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل، روز چهارشنبه ، 19 خرداد 1389 با 12 راي مثبت و 2 راي منفي کشورهاي ترکيه و برزيل و تک رأی ممتنع لبنان، به تصويب رسيد و بدین ترتیب تحریم های جدیدی علیه ایران اعمال گردید. مهم ترین بخش های این قطعنامه به شرح زیر است: *ممنوعیت فعالیت های اتمی تجاری ایران(اشخاص حقیقی و حقوقی)در خارج مانند هرگونه شرکت در طرح های استخراج اورانیوم در کشورهای دیگر، یا شرکت در تولید مواد یا تکنولوژی های اتمی. *ممنوعیت انتقال مستقیم یا غیر مستقیم سلاح های سنگین مانند تانک، خودروهای زرهی، هواپیماها و هلیکوپترها و کشتی های جنگی و سیستم های موشکی به ایران. *توقیف اموال و دارائي‌هاي رئيس سازمان انرژي اتمي مرکز تکنولوژي هسته‌اي اصفهان. *تحريم 22 شرکت و سازماني که در فعاليت‌هاي مربوط به موشک‌هاي بالستيک و هسته‌اي مشغول اند، از جمله دانشگاه مالک اشتر در تهران، صنایع امین در مشهد، ابزار برش کاوه در تهران، «فرست ایست اگزپورت بانک» در مالزی، صنایع شهید خرازی و مرکز تحقیقات کشاورزی و پزشکی هسته ای کرج؛ به علاوه 40 شرکت يا سازمان جديد ايراني هدف‌گيري(مانيتور) مي‌شوند. * تحریم 15 شرکت يا سازمان که با سپاه پاسداران مرتبط هستند، از جمله قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء سپاه، عمران ساحل، راه ساحل و سپانیر. * ممنوعيت ايران از ادامه فعاليت های موشکی در ارتباط با موشک‌هاي بالستيک و قادر به حمل تسيلحات هسته‌اي. * دولت های جهان مي توانند تمام محموله های هوایی و دریایی که به ایران فرستاده می شود یا از آن خارج می شود را، در فرودگاه ها، بنادر و آب های قلمروی خود در صورتی که بر این باور باشند که، آن محموله ها حاوی مواد اتمی، موشکی یا نظامی است، بازرسی کنند. کشورهای جهان اجازه می یابند محموله های دریایی ایران را بر اساس قوانین بین المللی در آب های آزاد بازرسی، توقیف و حتی در صورت لزوم نابود کنند. همچنین کشورها از ارائه خدماتی مانند سوخت رسانی به این کشتی ها منع می شوند. در همین باره سه سازمان مرتبط با خطوط دريائي جمهوري اسلامي ايران تحریم می شوند، از جمله «ایریسل بنلوکز» در بلژیک و خط کشتی رانی جنوب. * تاکید ویژه بر مراقب کشورها بر مبادلات مالی با ایران به ویژه بانک مرکزی جمهوری اسلامی و شرکت های مرتبط با سپاه ؛ مشخصاً کشورهای جهان دعوت شده اند که با اتخاذ تدابیر لازم از افتتاح شعبه ها و نمایندگی های بانک های ایران در قلمروی خود در صورتی که معتقدند این شعب با فعالیت های اتمی ایران ارتباط دارند، جلوگیری کنند.

تاريخ انتشار: ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ - ۲۳:۳۹

كوچه باغ ِ خيال!

بذار خيال كنم هنوز، ترانه هامو ميشنوي!

هنوز هوامو داري و، هنوز صدامو ميشنوي!

بذارخيال كنم هنوز، يه لحظــــــــــه از نيازتم!

اگر تموم ِ قصه ام، هنوز ترانـــــــــــــــه سازتم!

بذارخيال كنم هنوز، پر از تب و تــــــــــاب ِ مني!

روزا به فكر  ِ ديدنم، شبـــــــــــا پر از خواب ِ مني!

بذار خيال كنم منــــــــــــم، اوني كه دلتنگي براش!

اوني كه وقتي تنهايي، پر ميشي از خــــاطره هاش!

اون كه هنوز، دوسش داري، اون كه هنوز، هم نفـسه!

بذار خيال كنم منم، اوني كه، بودنش بســـــــــــــــــــــــــه!

بذار خيال كنم تو دلتنگيات، غروب كه ميشه، ياد ِ من ميفتي!

توئي كه، قصه طلوع ِ عشق رو، گفتي و دوِِسِـــــــت دارمو نگفتي!

بذار خيال كنم به تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو، اگر چه بي خيالمي!

 

پ.ن: اين روزا اين ترانه ِ خيالي رو خيلي مي شنوم، مي دونم خياليه، ولي دوسش دارم!

 

كلام وحي!

سوره "النساء" - صفحه ۹۰ - آيه ۴۳ :

اي يكساني كه ايمان آورده ايد! در حال مستي به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مي گوييد. همچنين زماني كه جنب هستيد، تا غسل كنيد، و اگر بيماريد يا مسافر يا قضاي حاجت! كرده ايد و يا با زنان، آميزش جنسي داشته ايد، و در اين حال آب نيافتيد، با خاك تيمم كنيد. صورتها و دستهايتان را با آن مسح كنيد. الله آمرزنده و بخشنده است!

 

پ.ن: نمي دونم چرا زنان هيچ وقت مورد خطاب الله نيستند گويي كسي جز مردان را او  انسان نمي داند!

آسمان ِ شب!

" آسمان ِ شب " از معدود برنامه هاي آخونداست كه من بينندشم! سالهاست كه ميخكوبم ميكنه پاي شبكه چهار، دوس دارم از ستاره ها بدونم، دوس دارم بدونم كه تو اين برهوت ِ كيهان! نه زمين نه خورشيد و نه من، حتي يه ارزن هم نيستيم! ديشب  تو اين برنامه از يه آسانسور فضايي صحبت مي شد كه قرار هست در آينده انسان رو به فضا و به كراتي نظير مريخ ببره، خيلي جالب بود! به خانمم التماس ميكردم آرشامم رو سرش رو گرم كنه، تا حواسم شش دونگ به آسانسور باشه! بي اختيار از عظمت كيهان اشك تو چشام جمع شده بود! قرار است اين آسانسور با يك كابل به ضخامت ِ تنها يك سانتي متر از الياف نانو كربن، و با مقاومت ِ الماس، گفتنيست كه الماس مقاوم ترين ماده موجود در كيهان از كربن تشكيل  شده است، به طول سي و شش هزار كيلومتر در جايي از فضا، به يك گنلرگاه يا وزنه تعادل، و يا سيارك متصل است! و كار جابجايي انسان را مثل ِ يك تله كابين، با ظرفيت بسيار بالا، با سرعت ِ سيصد كيلومتر در ساعت انجام مي دهد! توجه داشته باشيد اين سرعت جابجايي در يك خط عمود با سرعت ِ متروي ما كه ساعتي سي كيلومتر در روي زمين ِ صاف! جابجا مي شود،  قابل قياس نيست!

راز  ِ آفرینش!

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد از زمان تابش آفتاب تا تاريكي شب! و تو علف خواهي خورد و از عقل بي بهره خواهي بود، و ۵۰ سال عمر خواهي كرد! خر گفت خدایا می پذیرم ولی ۵۰ سال برای من زیاد است! يه كاري كن فقط ۲۰ سال زندگي كنم! و خدا آرزوی خر را برآورده کرد!

خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان انسان خواهی بود، و بهترين دوست و وفادارترين يار او خواهي بود، و از غذايي كه به تو بدهند خواهي خورد، و ۳۰ سال عمر خواهی کرد، سگ قبول کرد و آرزو کرد، فقط  ۱۵ سال عمر كند، و خدا آرزوی او را هم برآورده ساخت!

خدا میمون را آفرید و به او گفت: تو از اين سو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه خواهي پريد! و در تمام عمرت مشغول شکلک در آوردن و خنداندن دیگران خواهی بود، و ۲۰ سال عمر خواهی کرد، میمون قبول کرد ولی از خدا خواست، عمرش فقط ۱۰ سال باشد و خدا هم آرزوی او را برآورده کرد.

خدا انسان را آفرید و به او گفت: تو گل ِ سرسبد تمام آفرينش هستي! تو با هوش ترین موجود روی زمین خواهی بود! و ۲۰ سال عمر خواهی کرد! انسان لبخندی زد و گفت ای خدا ۲۰ سال برای موجودی چون من کم است! آن سی سالی که خر نخواست، آن ۱۵ سالی که سگ نخواست، و آن ۱۰ سالی که میمون از آن چشم پوشی کرد را، به من بده تا زندگی کنم و خدا آرزوی انسان را نیز برآورده ساخت، و اینچنین است که انسان تنها ۲۰ سال مانند انسان زندگی می کند! و پس از آن ازدواج کرده سی سال مثل خر کار می کند! و سپس پانزده سال از خانه و کاشانه اش مثل سگ نگهبانی می دهد! و ده سال باقی مانده را مثل میمون از خانه اين پسرش به خانه آن دخترش ميرود! و برای نوه هايش شکلک در آورده آنها را می خنداند!

زن از نگاه "الله"

سوره "النساء" -  صفحه ۸۹ - آيه ۳۴:

مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، به خاطر برتريهايي كه "الله" به بعضي، نسبت به بعضي ديگر، داده است! و به خاطر انفاقهايي كه، از اموالشان ميكنند! و زنان صالح، زناني هستند كه، متواضعند! و در غياب! اسرار و حقوق او را، در برابر حقوقي كه، "الله" براي آنان قرار داده، حفظ مي كنند! و آن دسته از زنان كه، ازسركشي و مخالفتشان بيمناك هستيد! پند و اندرز دهيد! و از بستر آنها دوري كنيد! آنها را بزنيد! و اگر از شما پيروي كردند، راهي براي تعدي بر آنها، نجوييد، الله بلند مرتبه و بزرگ است!

روايت فتح!

فتحش كردم، تعجب نكنيد! من خرمشهر رو فتح نكردم! من "دشت لار" رو فتحش كردم! سرانجام، پس از سالها خيالبافي و آرزوي ديدار! پنجشنبه، سيزدهم خرداد به اتفاق يه دوست، پادر راه گذاشتيم و از مسير: فشم-زايگان-گرمابدر، به سمت لار، حركت كرديم! و دو روز و دو شب، ميهمان ِ اين دشت ِ زيبا بوديم!

من های نیمه تمام من! - 3

سي دي ِ كاراشو مي خريدم و گوش ميكردم. "تك نوازي استاد جليل شهناز" نميخام اينجا ادعا كنم كه چيزي از موسيقي سرم ميشه! نه، فقط احساس نزديكي مي كردم با كاراش، همين! اين علاقه هاي عجيب ِ من تو همه چي زندگيم، جريان داشته و داره! اصلا" رو قاعده و اصول نيست، دوست داشتنام! يعني اينطوري نبوده كه چون استاد شهناز، تار مي زده و من هم كاراش رو دوس داشتم، پس الا و بلا من سنتي دوستم و ميشنم صب تا شب، افتخاري رو با اون چشاي نيمه بسته و گريه آلودش و اون سبيلش مي بينم! نه، اصلا" اينطوري نبوده! اينطوري هم نبوده كه عاشق سينه چاك ِ شجريان باشم كه  دنياش هنوز هم با دنياي يه مطرب در ۷۰۰ سال پيش، چندان فرقي نكرده! من هميشه دور و بر كاراي امين الله رشيدي و همين شهناز و خالقي مي پريدم!  البته خيلي از سالهام رو هم، با صداي داريوش و ابي و گوگوش، به سر آوردم تو دبيرستان و دانشگاه! هر چند امروز ديگه، از حنجره اونا هم، اون صدايي كه من دوست دارم، بيرون نمياد، همين علاقه هاي درهم و برهم  ِ من! "سروش" رو  واداشت كه به من اين پيشنهاد رو بده كه: برم و يه سازي رو لااقل ياد بگيرم، خب منم همين كارو كردم: رفتم ميدون انقلاب و  از  يكي كه، اسي و رسمي در ساختن ِ تار، داره، يدونش رو گرفتم و رفتم سركلاس، يه جاي معتبر! اما نمي دونم چرا خيلي چيزا اون چيزي نيستن كه ما، هميشه واسه خودمون تو ذهنمون ساختيم! از اون لاسي پاسي، شروع كرديم و به سر ماه نرسيده دلم رو زد! فك نمي كردم به اين سختي و يكنواختي باشه موسيقي! نمي تونستي سرسوزن انگشتت رو كج بذاري! همه چي برنامه ريزي شده و رو حساب و كتاب بود! همين عيباش هم، مجبورم كرد كه كلاس رو ترك كنم و الان سالهاست كه تارم رو، مثل بعضي  وسيله هاي ديگه! كه هرگز استفادشون نخاهم كرد! توي خونم آويزون كردم!

پ.ن:"سروش" بر وزن ِ "خروش" به همسر اطلاق ميشود.

 

اطلاعیه شماره 1 صعود قلم!

اطلاعیه شماره 1 صعود قلم

سلام به همه بچه های وبلاگ نویس کوهنورد!

حدودا" یک سال پیش در چنین ایامی، همه و یا می شه گفت اکثر بچه های وبلاگ نویس، پیگیر چهارمین صعود "قلم" بودند. حال بعد از گذشت یک سال، امسال هم، استارت ِ صعود ِ قلم، خورده است و بچه هایی که خواستار میزبانی برای صعود قلم بودند، امسال هم خواستار صعود قلم به میزبانی شهر خود هستند.

دوستانی از جمله:

سونیا(عشق کوهنوردی )و دوستان ویلاگ نویس شیرازیشون خواستار اجرای صعود قلم در شهر شیراز هستند برای صعود دنا (دو قله پیشنهادی قله قلم ۳۵۶۵ متری و بیژن۴۰۰۰متری)که تصمیمش با میزبان هست.

امکاناتشون: سالن برای محل تجمع – خوابگاه  تربیت بدنی - وسیله ایاب و ذهاب(با هزینه خود شرکت کننده )– لوح یادبود.

عرفان فکری (ورجین) خواستار اجرای صعود قلم به شهر تهران منطقه لواسان برای صعود مهر چال(۴۰۰۰ متری) 

امکانات: سالن برای محل تجمع – خوابگاه تربیت بدنی – لوح یادبود – یک وعده غذا – وسیله ایاب و ذهاب از تهران به منطقه لواسان.

مرتضی صالحی(کلماتی از یک کوهنورد )و دوست وبلاگ نویسم مهران خواجه زاده خواستار اجرای صعود قلم به شهر مشهد هستیم برای صعود بینالود و شیرباد.

امکانات: سالن برای محل تجمع – منزل خودم – لوح یادبود – وسیله ایاب و ذهاب به منطقه فریزی

خوب نظر خودتون رو نسبت به اجرای برنامه اعلام کنید بیشترین آرا اجرای برنامه در همان منطقه و شهر خواهد بود

امسال اجرای پنجمین صعود قلم خواهد بود امیدوارم با حضور پر شور خود این برنامه رو به نحو احسنت اجرا کنیم . صحبت امسال برای صعود قلم مشخص شدن کارگروهی خواهد بود که هدف وبلاگ نویس ها از اجرای این برنامه ها مشخص بشه و فقط صعود نباشه  

تاریخ اتمام رای گیری و نظر سنجی 25 خردادماه سال جاری خواهد بود یعنی 15 روز از تاریخ درج در وبلاگ ها

به امید اجرای صعودی موفق و شرکت همه دوستان وبلاگ نویس خواهشمندم نظرات خود را در وبلاگ من(کلماتی از یک کوهنورد )به صورت عمومی درج کنید تا در نظر سنجی شرکت کرده باشید همه این نظر سنجی رو ببینند. 

 در انتها تاریخ برنامه رو میزبان مشخص می کنه می گوید در ماه مثلا مرداد میتوانیم میزبان باشیم،  تاریخ که چه روزی باشد در اطلاعیه های بعدی درج خواهد شد.

 موفق و پیروز باشید!

سهميه بنزين تابستان: 180 ليتر

اصلا" حرفم سر كم و زياديش نيست! حرف من اينه كه: چرا ما مردم با اين كه ادعا مي كنيم از تمام دنيا برتريم! عرضه يه اعتراض درست و حسابي رو نداريم!؟ چرا همه نمي تونيم يك روز، فقط يك روز، ماشين سوار نشيم! چرا نمي تونيم غير از منافع خودمون، به منافع همسايمون هم احترام بذاريم! چرا از ابتداي تاريخ و اون تمدن رويايمون، همش دولتمون به مردم كه هر دو هم از يك جنس بودن، تا تونسته زور گفته! تا به امروز! چرا ما عادت داريم حتي كسي رو كه براي خدا قيام كرده! تبديل به يك حاكم مقدس و زورگو كنيم!؟ يعني اينقد سخت ِ كه يه روز رو اصلا" فك كنيم ماشين نداريم و همه دست به دست هم بديم، از سبز و سياه و قرمز و ...! فقط براي اينكه به اين دروغگوي هفت خط! بگيم: "نه" پاي پياده يا با هر چيزي كه شد، غير از ماشين ِ شخصي، راهي مقصدمون بشيم! بحث قيمت هم نيست بحث اين سلطه و استثماريست كه اين دولت ضد بشري، داره بر سرمون پياده ميكنه، اگه نخايم ما از همين كاراي كوچيك شروع كنيم به خدا اگه بتونيم يه شبه، دمكرات بشيم و طعم آزادي رو بچشيم! اصلا" آزادي و دمكراسي چيزي نيست كه بشه يك شبه گيرش آورد! بايد به خودمون به همسايمون به دولتمون بفهمونيم اين موضوع رو! تاكي ميخايم كه مثل يه بادكنك از زور باد بتركيم و تموم بشيم، و پرتمون كنن يه گوشه اي، تا ديگه كاري هم ازمون بر نياد! تا كي ميخايم تو صميمي ترين گروه هامون هم، از كسي كه قويتره حمايت كنيم! تا كي ميخايم حواسمون به جاي اينكه چي ميگه! به، كي ميگه! باشه!؟ كاش كه يكي بياد يه حرف تازه تر بگه! كاش يكي بياد از اين حالت "انفجار نور" بيرون بياره اعتراضاي ما رو! بد جوري چشمون رو زده اين نوره!

اینهمه چرا!

چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟

چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟

چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟

چرا تو خونه  ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟

چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟

چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟

 چرا تو شهروند و هایپراستار و ... چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟

چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟

چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟

چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟

چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟

چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟

چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟

چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می خرند؟

 چرا مردها مناسبتهارو فراموش میکنن؟

 چرا فیلم زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟

 چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟

 چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟

 چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟

 چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟

  چرا مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟

 چرا زنها با اینکه قلبا زن زلیلیسم رو قبول ندارن ازش دفاع میکنن؟   چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟

  چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟

  چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟

  چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟

  چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟

  چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه

  چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه رقصید؟

  چرا سه تار سه تا تار نداره؟

  چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟

  چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

  چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

  چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟

  چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)

  چرا زنها لوازم ارایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟

  چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟

  چرا مردها فرق آرایش ۵٠ هزارتومنی با آرایش ١.۵ میلیون تومنی رو نمیفهمن؟

  چرا زنها 256 رنگ رو با اسم بلدن درحالیکه در طبیعت 10-12 رنگ بیشتر وجود نداره؟

 چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟

  چرا داماد باید برقصه ؟

  چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

  چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟

  چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

  چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟

  چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

  چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟

  چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟

  چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟

  چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

  چرا آدمها وقتی عکس میگیرن روپنجه بلند می شن؟

  چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟

  چرا راننده تاکسی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟

  چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟

  چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟ 

این چه جور انتخابیه آخه!!

من تا الان چیزی جز پراید رو، تجربش نکردم! البته پشت رل ِ زانتیا و جی ال ایکس هم، نشستم و تا اصفهان و شمال هم باهاشون رانندگی کردم! ولی اینطور نبوده که مال خودم باشه و آب و دونش رو خودم داده باشم! فقط با این پیت حلبیه! این رابطه رو داشتم! حالا به سرم زده که اینو ردش کنم بره پی کارش! منم برم سراغ ِ بخت ِ خودم! راستش من "ماشین باز" نیستم، کلا" از این چیزایی که پسوند ِ زیبای "باز" دارن خیلی خوشم نمیاد! ولی بیشتر به خاطر امنیتش، و البته جیب محترم رو هم در نظر میگیرم، واسه اين جور تصميمها! خب با این مقدمه باید بگم که اگه بشه اسم انتخاب روش گذاشت من النود! (این کلمه ال۹۰هستش)! یا لوگان رو انتخاب کرده بودم! می دونم که احتمالش نیست با مگان ِ خوشگل مامانی! اشتباه بگیرید یه وقتی! اینم می دونم که بیشتر شبیه تراکتور می مونه از عقب! اینا همه درست! ولی ایربگ و ای بی اسم، داره آخه! محکم و استخون دارم که هست! خب دیگه چی میخام با ۱۵ م ت، بخرم!؟ ولی یه مساله ای هم که هست! گویا مردم تا یه چیز جدید میاد تو بازار، سریع مي دون میرن میخرنش! آقایون تولید کنندگان!! هم کم آوردن و میگن که تولید از تقاضا عقب افتاده! و از این داستانا! رو این حساب انتخاب ناگزیر من چیزی جز "ریو" اين خاهر خانده پرايد، نمی تونه باشه! لطفا" خانواده پژو رو پیشنهاد ندین، که هیچ خوشم ازشون نمیاد! تا عروس بیاد تو خونه داماد میشه دیونه! تازه باید منتظر بود و دید به قول بعضیا، این تخم مرغ شانسی، چی از آب در میاد!

وقتي آقا مي كنه ارتحال من كجا برم عشق و حال!

همیشه واسه اولین دیدار مشکل داشتم! اصلا" دست و دلم می لرزه این موقع ها! اضطراب و استرس اینکه چه شکلیه! بی تابم می کنه! تا بوده همین بوده! هنوز هم نتونستم به این حسم مسلط بشم و اعضای بدنم رو کاملا" درکنترل داشته باشم! خیلی وقته که ذهنم رو مشغول کرده هر چی برنامه ریزی می کنم ببینمش، دیقه نود یه اتفاقی میافته و همه چی رو بهم می ریزه! شاید بیشتر از پنج ساله که دیدنش شده یه آرزو واسم! از این و اون دارم آمارشو مي گيرم! مي دونم كه روحش هم خبر نداره طفلي! همش هم نشستم و حسرت می خورم که پس کی وقتش میشه؟! پس کی می بینمش؟! ولی این دفعه با بقیه فرق داره! دیگه تصمیمم جدیه! همه چیو هماهنگ دارم می کنم واسه روز ديدار! که مبادا نا غافل بلایی سر قرارمون بياد! اشتباه نکنین کسی رو نمیخام ببینم، دشت لار رو میخام که کشف کنم این بار، خب بد جور رفته رو مخم، ديدن اين دشت زيباي حفاظت شده در البرز مركزي، كه تو اين دو روز تعطيلي جمعه و شنبه، اگه اتفاقي نيفافته و خدا بخاد، اين تصميم رو بالاخره عمليش مي كنم!

من های نیمه تمام من! - 2 - مای سومینگ ترینینگ کورس

خیلی دیر از شالاپ شلوپ های دوران نوجوانیم که اسم شنا روشون میذاشتم خسته شدم، ولی خدا رو شکر این اتفاق افتاد و تصمیم گرفتم این ورزش رو، اصولی و از اساس، پیش یه مربی، بیاموزم، واسه ثبت نام به استخر شیرودی، رفتم. با همه جور آدمی همکلاسی بودم، پیر، جوون! مربیمون یه پیر مرد  تقریبا" شکم گنده با حدود شصت سال سن بود، خیلی شوخ بود و همه هم به اسم کوچیک صداش می کردن! ما هم که شاگردای یه روزش بودیم، یه "آقا" به اول اسمش اضافه می کردیم و بهش آقا بیژن میگفتیم، خب از صفر و از ابتدای استخر بزرگ شیرودی، که عمقی کمتر از یک متر داشت شروع کردیم، اول سر خوردن روی آب رو تمرین کردیم، یعنی اینکه باید بدنمون رو مثل یه هندونه تو آب سر میدادیم، وقتی ما به آب و آب به ما، عادت کرد یاد گرفتیم از دستمون هم استفاده کنیم، هر روز این چیزا رو تمرین می کردیم و پیش می رفتیم تا اینکه پاها هم به دستها اضافه شد، آخر دوره اول که به گمونم یک ماهه بود، ما می تونستیم یک عرض رو درست و حسابی شنا کنیم، تنها عیبی که داشت این بود که: اگه عمق استخر به جای یک متر سه متر بود مرگمون حتمی بود! آخه هنوز مربیمون نفس کشیدن در آب رو بهمون یاد نداده بود! خب ماه بعدی هم علاوه بر نفس کشیدن کرال سینه و پشت رو آموختیم و در دو ماه بعدی با تمرین این دوتا، همزمان شنای قورباغه، که با توجه به شنیده ها به نظر میاد شنای مخصوص فراخ باسنان عزیز، باشد رو فرا گرفتیم. بعد از قورباغه به سراغ پروانه رفتم و اونم یاد گرفتیم هر چند که سخت ترین و زیباترین شنا، شاید همین پروانه، باشد و انرژی خیلی زیادی میخاد انجام دادنش، وهمین عیبش هم، باعث شد کمتر از قورباغه و کرال، پیگیرش باشم، خلاصه بعد از چهار ماه آموزش مداوم، اگه میخاستم ادامه بدم؟ باید به سراغ رشته هایی مثل غریق نجات و شیرجه و مربی گری، می رفتم که این کارو نکردم و شروع کردم به تمرین آموخته هام، تو اکثر استخرهای تهران، از همون شیرودی و کشوری تا صدف ونک و هتل سیمرغ و هتل بزرگ با بلیطهای گرانشون که این با کلاسها رو، البته، به لطف بانک تونستم برم.

اعتراض داریم تا اعتراض!

من بیشتر از اینکه تو ماشین، ببخشید تو پرایدم! ساسی مانکی باشم، رادیوییم، می دونم شاید این یکی از عادات پیرمرد گونه ام باشه! ولی دو کلمه هم حرف حساب داشته باشه تو اون نیم ساعت، بیست دیقه ای که  از خونه تا محل کارم تو راهم به جیق جیقهای ساسی میارزه، چند روز پیش گوینده یه برنامه شنیدنی! از رادیو تهران، به نام "مکس نود و پنج" می گفت که: کشاورزای فرانسه برای اعتراض به تصمیم دولتشون مبنی بر کاهش قیمت خرید محصولات کشاورزی، خیابان شانزه لیزه پاریس که توریستی ترین محل  این شهر و از خیابانهای زیبای جهان به شمار میاد رو، شبانه با ریختن کامیونها خاک و کاشت گل و گیاه به یک گلستان واقعی تبدیل کردند! گفتنیست که این کار قشنگشون هم پنج میلیون یورو براشون آب خورده، که همش رو اتحادیه کشاورزان فرانسه تقبل کرده! خب باید هم یه فرقی بین جهان اول و سوم باشه یا نه؟! ما اینجا جرات نمی کنیم واسه پیاده روی هم پامون رو تو خیابون بذاریم! و اگر هم جرات کنیم هنوز هیچ حرفی نزده! به تمام مقدسات توهین کردیم! ما که با کنار، حتی دانشمندان و نخبگان در این مملکت امنیت یک اعتراض درست و درمون رو ندارن! اون وقت کشاورزای یه ممکلت به این زیبایی به تصمیم دولتشون، که به نظر اونا غیر منطقی میاد، نه میگن و آب هم از آب تکون نمی خوره!