كور!

چشمان تورا ديدن و عاشق نشدن!

حاشا كه من بتوانم!

در شگفتم از اينكه اينهمه سال! 

چگونه در شهر آدمها تو را هيچ چشمي نديده است!

كور شده اند شايد!

آدمهاي شهر تو!

 

 

محكم كاري!

محكم ببند

محكم تر

دست و پاي دلم را!

مگر نشنيده اي ؟

"كار از محكم كاري عيب نمي كند"

 

نسيه فروش!

ره آورد سفر به چشمان ِ تو

چه بود جز انتظاري كه موهايم را سفيد كرد!

بختم را سياه!

چشمانم را از من گرفتي 

عشقت را بجاي اش دادي!

معامله پاياپاي خوبي بود!

نقد در مقابل نسيه!

مگر روي قلبم ننوشته بودم كه:

"تقاضاي نسيه نفرماييد"!

حتي شما دوست عزيز!

 

هفت شهر غم!

كاش به من مي آموختي، 

چگونه زيستن را!

در دنيايي كه تو در آن، حضور نداري!

هفت شهر غصه را، با نام تو چه پيوندي است!

كه روي هر كوچه  و خيابان اش، 

اسمي از تو دارد!

گم شده در كوچه پس كوچه هاي دلتنگي!

به همين يك نام هم قانع است!

ره گم كرده اي كه،

كه با لقمه ناني خوشحال مي شود!

 

 

 

 

 

لبهای تو!

تو، چیکار میکنی که حوصله ات سر نمیرود؟

چقدر سیگار میکشی! 

چقدر فیلم می بینی!

چقدر تخمه میخوری!

با همه اینها، من بازهم حوصله ام سر رفته است!

کاش میشد کاری کرد!

زیر کتری را کم کن!

حوصله ام  سر میرود از چای خوردن ِ مدام!

طعم بهتری می خواهم!

نمیدانم هنوز لب های تو طعم قدیم را دارد!

شاید آن هم حال دلم را خوب نکند!

کاش میشد کاری کرد...!

 

 

بهار!

بهار چرا مثل همیشه نیست!

گمان میکردم آن دلخوشی که هرساله داشتم را، بهار با خود می آورد!

امسال اما خشک سالی شده است گویا!

از زمستان شاید

یک راست، به تابستان رسیده ایم!

طراوتی نیست که نیست!

 

 

زرنگی!

زندگی ساده بود!

سخت آلوده اش کرده ایم!

به انواع رنگها!

شاید نیرنگها!

مگر فرقی هم دارد؟ رنگ با نیرنگ! 

زرنگی را بچسب! 

سهم تو گرفتنی است! 

شده با هر وسیله ای!

 

 

آپاندیس

یک نفر را دیدم! 

روی پیاده روی زیباترین خیابان خاورمیانه دراز کشیده است!

مرد، زمان مرگش را می پرسید!

از کمک کاری که به یاری اش؛ شتافته بود!

پرسیدم: امید به زندگی چند؟

او در پاسخ چیزی نگفت!

میخواست هر چه زودتر راهی شود!

از این دنیایی که ما برای زندگی ساخته ایم! 

رفتن هر چه زودتر؛ 

بهتر!

 

پارک ساعی!

من روی نیمکتی، نشسته، تنهام! 

کلاغی آنطرف تر سرگرم ِ زندگی است!

بهار است آخر! 

گنجشک ها حنجره شان پر از آواز است! 

و  پارک با این وسعتی که دارد،

پر است از دلتنگی!

و او که اینجا را ساخته، 

چیزی جز یک مجسمه نیست که روبروی من، 

نشسته است!

ساعی را می گویم، 

در خیال اش، جایی  برای شادمانی بنا کرده است!

 

شهر خالی

بی تو شهر چیزی کم دارد!

جای زیستن نیست دیگر!

خالی از حضور چشمان تو!

به نام تو که می رسم، در خیابانی که عبور میکنم! 

تو را بلند صدا می زنم!

دریاااا!

و مردمانی که به عمرشان دریا ندیده اند!

چون دیوانه ها در من‌ می نگرند و می گذرند!

و تو خوب می دانی که دیوانه کیست!

 

دریا

دریا اگر که با موجهایش دریا شده است!

تن ِ تو با خطوط ِ خواب آور مبهم ِ خویش!

و من عریق در راه مانده ای که، بی خبر از وحشت ِ طوفانها!

پای در این راه ِ پرتلاطم  نهاده ام.

 

 

 

دریا!

دنیای کوچک ِ دستان ِ تو!

چه در خود دارد که، تمام ِ هستی آشفته ِ من!

با یک نوازش ات!

آرام ترین کرانه ای میشود

که تو گام در آن گذاشته ای!

 

شب

شب از نگاه تو خالی است! 

و من دست در چشم ِ خود فرو برده ام! 

تا که قاب کنم!

تصویر نگاهی را

که روزی 

درون ِ چشمانم فروریخت!

و من از آن لحظه دیگر 

خواب را به چشمانم راه ندادم!

تا مبادا تو از آن بیرون روی!

باران!

تمام ِ شب را روی نیکمتی نشسته ام!

منتظر!

که تو می آیی از آسمانی که آبستن ِ باران است!

ناگهان!

بر من ببار!

که تن تشنه ام در این زمانه ی عطشناک ِ حسرت بار!

ای یار! 

 

شاعر!

تو شاعر کدام ترانه ای! 

که اینگونه مستانه می سرایی!

از کدام روزن ِ خوشبخت می نگری!

که آفتاب رو برمیگیرد از شرم! 

چشمان تو!

آینه در آینه، 

دلم هزار رنگ می شود!

تا تو در چشمانم می نگری!

شبیه تر به آب، از نگاه تو؛ ندیده ام!

نه در قصه ها شنیده ام!

از این شکسته پنجره!

به درون ِ ویران شده ام نگاه کن!

خانه را پر کن از بهارانه ِ نگاهت!

بگذار که امید عافیتی به خود ببیند این اسیر ِ مانده در تارهای افسردگی!

 

انتطار

همیشه را اینجا نشسته، 

از همین نیمکت تو را دیده ام!

که آرام می آیی! 

بی آنکه صدای پایت مرا از رویای شیرین تو بیرون بیاورد!

دست روی چشمانم می گذاری!

و من از عطر ِ گیسوی تو! 

در خوابی ابدی فرو می روم! 

و این انتظاری بود که همیشگی شد!

 

 

قسمت!

دفتر زندگی را به سر آوردم! 

با خط هایی که بخت ِ سیاه من در او کشید!

هیچ جای سفیدی نیست! که نامی از تو بنویسم!

قسمت من همین بود که نشسته قطره قطره چکیدن ِ جانم را تماشا کنم!

به نام ِ زندگی!

همزاد!

شهر را گشتم! تمام و کمال! 

تا شاید نشانه ای از تو بیابم!

گمشده  در اولین ساعت ِ تولدم!

همزاد شاید معنی اش، همین باشد! 

همین که تو هستی! ولی هیچ وقت نیستی!

با تو زاده می شود و تو همه عمرت را برای دیدنش تباه میکنی! 

نشانی از تو نیست همزاد من!

نه در این شهر، نه در تمام ِ دنیایی که من هستم!

باشد تا دنیایی دیگر...!

عمر پر حسرت من

روزها از پي هم مي آيند!

پر از تكرارهاي هميشه و عبوس!

و تو را نميدانم در كدامين پيچ اين جاده خواهم ديد!

اكنون كه قطار عمر من در ايستگاه آخر است!

و چيزي جز حسرت همراهي ام نمي كند!

...عمري رفت و تو هنوز همانجا كه بودي ايستاده اي!

و من درگير تشويش ِ لحظه ي آخرم  

كه تو چشمانم را براي هميشه ببندي

و من آرام در دنياي پر حسرت خويش به خواب بروم

خواب ديدم3

نمي دانم آن سوراخها تا سر و چشمم هم، ادامه داشت، يا نه! ولي هنوز قادر به ديدن بودم! ترسم ديگر ريخته بود! از اينكه بدنم را رنده اي ببينم، وحشت نداشتم! شايد اين چرخ گوشت ِ خدايان باشد و من منتظر كه تكه هاي ِ ريز ريز شده ِ تنم را،  روي زمين، ببينم! اما خبري نبود! آن گرز نوراني كه با اولين نواختش، سوراخ سوراخم كرده بود! اكنون از طبل دور شده، آماده كوفتن ِ دوباره بود! سر جايم ايستاده بودم و بي آنكه وحشت كنم، نگاهش مي كردم! ناگهان از دست ِ جادوگري كه بالايش برده بود، رها شده با سرعت سرسام آوري رو به پايين آمد! اين بار اما نه صدايي شنيده شد! نه موجي برخواست! همه  چيز در سكوتي كامل فرو رفته بود كه من برخورد سنگين ترين ضربه اي را مي توانم تصور كنم، بر فرق سرم،  حس كردم! با خود فكر كردم، اولي سوراخم كرد! دومي بر سرم كوفته شد! شايد تا براي بازيافت، راحت تر  پرس، شوم! زمين زير پايم سوراخ شده بود و من مثل گلوله اي درون ِ لوله اي تنگ و تاريك، با بيشترين سرعت ممكن، در حال پرواز بودم! 

در درون ِ حبابي كپسولي كه سوار بر آن، در فضاي مطلق ِ تاريك، در حال حركت بودم، درخشش چيزي چشمم را، به خود خواند! از ديدن ِ اين صحنه ديگر چشمانم از حدقه بيرون زده بود! كپسولهاي به هم پيوسته، مثل حلقه هاي سوسيس، آويزان شده پشت ِ سر هم، در حركت بودند! و انعكاس ِ نوري ضعيف، از ديواره آنها كه برق ميزد، اين را بمن مي فهماند! نوري در فضا ديده نمي شد و اينكه، اين انعكاس از كجا مي آمد و همه اين كپسولها مسافراني مانند من حمل ميكردند يا نه، خبر نداشتم! زمان زيادي نگذشته بود كه برخورد با جسمي سخت، مرا به خود آورد! درست مثل پوسته ي تخم مرغ، كپسولم شكسته از داخلش بيرون خزيدم! در دنيايي تازه فرود آمده بودم! 

روي پرده بزرگ ِ نصب شده بر ديوار، شبيه آنچه كه در دنياي پيش از مرگ، به عنوان نمايش دهنده فيلم، برايم آشنا بود، چيزي را تماشا مي كردم! بيشتر از اينكه سرگرم كننده باشد، ترسناك بود! گويا نمايش سفرنامه خودم بود از ابتداي كار تا اينجا، كه اكنون در آن بودم! اما دقيقا همان صحنه ها را نشان نمي دادند! مثل تفاوت ِ سلفي گرفتن از خودت با اينكه كسي از فاصله اي دورتر از تو عكس بگيرد! آن كريدور مخوف و تاريكي كه قبلا در آن بودم و اين كپسولهاي تخم مرغي، گويا مسيري بودند كه مثل لوله ِ فاضلاب، مرا از جايي به درون چاهي بزرگ آورده بودند! تمام آن دنياهاي عجيب و تاريك، شبيه حفره گلوي موجودي بزرگ بود كه مرا بلعيده باشد و من اكنون در معده اش حضور داشتم!

خواب ديدم2

براي لحظه اي، آن نور، ايستاد و كسي كه پاهاي مرا به ترتيب برداشته، جلوتر مي گذاشت هم، دست از كار كشيد! و من همانجا كه بودم، ماندم! تاريكي نزديكتر شد و نفوذش را بيشتر كرد! از شدت نور كاسته شده، كمي ملايم تر از پيش بر فضاي مقابل صورتم مي تابيد! در همان اندك فاصله اي از چشمانم كه مي توانستم ببينم! چیزی، شبيه دست آدمي درون ِ اين مستطيل نوري، داخل مي شد و دوباره از آن بيرون مي رفت! با وجود اينكه فضاي مقابل چشمانم روشن بود، نمي توانستم به درستی ببینم آن جسمي كه مدام در رفت و آمد است، دقيقا" چیست! فقط می ديدم که یک جسم ِ تاریک است! بدون اینکه از شکل ِ دقیقش، آگاهی پیدا کنم! گویی که تازه از خواب بیدار شده باشم، دید چشمانم، تار بود و قدرت تشخیص اش را، از دست داده بود! شايد چيزي را در درون ِ آن فضايي كه من در آن قرار داشتم، مي گذاشت يا چيزي را از آن، برميداشت! قانون هايي كه از قبل در ذهنم رسوب كرده و مانده بود، ديگر كار نمي كرد! هر تكه از اينجا، قانون مخصوص خودش را داشت! نوري كه در مقابل چشمان ِ من بود، نمي توانست راز آن شي ِ مبهم را، آشكار كند و مشتش را پيش چشمانم، بگشايد! 

نمي دانم كسي به من گفت، يا به عقل ِ خودم رسيد! كه سرم را به سمت ِ بالا، بگيرم! از آخرين باري كه سعي كرده بودم اطرافم را ببنم و نتوانسته بودم! مدت زمان زيادي، نگذشته بود! اين بار اما، چرخش به بالا، گويا آزاد شده بود! شايد هم حضور چيزي آن بالا! ناخودآگاهم را، مطلع كرده بود! درست در بالاي ِ سر من، شي نوراني كه از انحناي دايره اي شكل ِ آن، ميشد حدس زد طبل ِ بسيار بزرگي، باشد، تمام ِ آسمان را، پر كرده بود! من فقط قادر به ديدن بخشي از آن، بودم و باقي ابعاد ِ ناپيدايش، در دنياهاي ديگري گويا، خانه داشت! پاندول ِ بزرگي از جنس ِ نور! مثل گرزي آماده ِ فرود آمدن، به سمتش در حركت بود! از وحشت ِ اينكه با برخوردش، پرده ِ گوشم پاره شود! خواستم كه دستانم را روي گوشم بگذارم! اما بي حركت، سرجايشان ايستاده بودند و تكان نمي خوردند! انگار كه محكم به تنم، دوخته شده باشند! شايد هم، از دستورات ذهن ِ من، پيروي نمي كردند! علارغم انتظارم، با برخورد آن گرز سهمگين! با سطح ِ صاف ِ طبل، هيچ صدايي بلند نشد! اما در يك آن، مثل برخورد موج دريا! چيزي تمام بدنم، را دربر گرفت و تك تك سلولهايم را به لرزه انداخت! از ترس مو بر تنم راست شده بود! آنچه مي ديدم، با آنچه انتظار ديدنش را داشتم، زمين تا آسمان، تفاوت داشت! تنم، مثل رنده، سوراخ سوراخ، شده بود! و نور از يك سمت وارد شده در سمت ديگر، درست پس از بيرون آمدن، از روزنه هاي ريز تن ِ من، با تاريكي مطلق، در مي آميخت!

 

 

خواب ديدم!

خواب ديدم كه مرده ام! تمام اطرافم را ظلمات و تاريكي مطلق، پر كرده است! اما من داخل ِ يك تونل ِ روشن در حال رفتن به سمت جلو، هستم! نور آنقدر زياد بود كه فقط جلوي پايم را مي ديدم و از اينكه مستقيم نگاهم را به سمت مقابل بگيرم، پرهيز مي كردم! با فاصله اندكي از چشمان ِ من، از ارتفاعي هم سطح سرم، چراغ قوه اي، بسيار پرنور! مثل نور افكني كه تابلوهاي تبليغاتي بزرگ را، روشن مي كند، بر زمين مي تابيد! عرض و ارتفاع  معبر، درست به اندازه بدن من بود، نه بيشتر! طوري كه در فضاي اطرافم اگر دستانم را به طرفين مي گشودم گويي كه از آرنج به بعد را بريده باشند هيچ نمي ديدم! وقتي مي گويم هيچ! يعني هيچ ِ واقعي! جوري تاريك بود كه دستم، درست در يك نقطه معين، قبل از مفصل آرنجم، قطع ميشد! و من از ترسم ناگهان پس مي كشيدم! اصلا شبيه تجربه هاي زميني ام نبود، كه نور و سايه و تاريكي، در هم آميخته باشند و به تدريج از يكي به ديگري منتقل شوي! گويي ديواري فولادين و كاملا غير قابل نفوذ، آنها را، از هم جدايشان، مي كرد! سفرم در سكوت كامل مي گذشت! نه صدايي از راهنمايم، به گوش مي رسيد!  نه از كسي كه با چراغش، راه را بريم روشن مي كرد! اثري بود! انگار كه دستاني از پشت مرا گرفته باشند! بي آنكه بخواهم، به سمت جلو مي رفتم! گاهي مي خواستم مكثي كرده، به عقب نگاهي كنم، اما امكان نداشت! فقط مي توانستم به آن سمت كه روشن بود قدم بردارم! گامهايم را به نرمي برميداشتم! به گمانم فرشي از باد زير پايم گسترده بودند! اصلا احساس نمي كردم كه با زمين تماس دارند! شايد در هر گامي كه برميداشتم، دستي، مانع از تماس پايم با زمين مي شد! و آن را بدون تماس با خاك، كمي جلوتر روي بالشتكي از هوا، پايين مي گذاشت! با وجود آن فضاي خوفناك! حس خوشايندي از راه رفتن داشتم! به نظر مي آمد؛ مدت زمان ِ زيادي را، در داخل همان كريدور ِ تاريك، راه پيموده ام. به جايي رسيدم كه احساس كردم، ديگر آن تنگي و فشردگي ِ داخل ِ تونل را، ندارد و بازتر شده است! انگار كه وارد فضايي مثل حياط، شده باشم! از غلظت آن تاريكي كمي كاسته شده بود، مي توانستم دستم را، كنار تن، تا نوك ِ انگشتانم، ببينم! اما جلوتر از آن، هنوز مثل قبل تاريكي مطلق بود! به تكان دادن انگشتانم و انتظار براي برخورد به ديوار يا تن آدمهاي ديگر، پرداختم، اما خبري نبود! فقط فضاي خالي بود و بس! انگار كه داخل دستم فوت كنند! تماس با هوايي غليظ را، حس مي كردم! نه اينكه باد باشد و صدايي يا فشاري، پشت آن باشد! نه، فقط اين حس را داشتم كه اگر دستانم را، مي فشردم چيزي در داخل آنها گير مي افتاد و مي ماند! مثل آب، وقتي كه دستت را درونش فرو برده اي، اما بدون اينكه دستانت خيس شود! با اين فكر مشتم را گره مي گردم و در مقابل چشمانم مي گرفتم، اما چيزي درونش نبود!

همنشيني با بهار 1400

از دره اي كه در اين وقت  از سال، درختانش در حال بيدار شدنند و هنوز رخت ِ سبز ِ بهاريشان را به تن نكرده اند در حال عبورم! باور اينكه فقط تا چند روز ديگر تمام اين تنهاي عريان و بلند بالا! از برگهاي سبز پوشيده شده از ديده پنهان خواهند شد بسي سخت مي نمايد! در سمت ِ راست، برف و سرماي هميشگي ِ اين ارتفاع، سينه عريان ِ كوه را شكافته و سنگ ريزه ها را از شيب ِ تندي كه به دره منتهي مي شود به سمت ِ پايين ريخته است! در اين بستر ِ سنگي عمود نگه داشته شده، هيچ گياهي توان ايستادن و قد كشيدن را ندارد و از زندگي كاملا خالي به نظر مي رسد! اينطور جاها جايگاه همان دانه هاي برف است، آن هم نه براي مدت زمان زياد و هميشگي! تنها براي لحظات ابتدايي بارش كه مسافران ِ كوچك با چترهاي سپيدشان از آسمان فرود مي آيند و اندك زماني بعد، با انباشته شدن بر روي هم و سنگين تر شدنشان، به پايين ِ پرتگاه پرتاب مي شوند!

درختان ِ زيباي چنار، با قامتي افراشته و تن ِ سپيد ِ آميخته به لاجوردي خود! درست در جايي كه مرز ميان ِ سنگ است و آب، ريشه هايشان را چون دست ِ عابري خسته و تشنه، به سوي عميق ترين جاي دره؛ دراز كرده و با خيالي آسوده از دسترس بودن ِ آب، اين مايع حياتي، همچنان در خواب ِ زمستاني خويش مانده اند! روي تن ِ لاجورديشان، مثل ِ حورياني كه تن عريانشان در ساخل آفتابي  زير نور، مي درخشد! قطراتي مانند اشك ِ چشم، از بالا تا نصفه هاي راه را آمده  و در آنجا خشكيده و مانده اند! شايد در تنهايي خود از شدت ِ سرماي زمستان گريسته اند و اشكشان روي تن، خشك شده، شايد هم شيره جانشان است كه دست ِ سرد ِ روزگار، بيرونش آورده و به يغما برده است! آنچنان محو تماشاي قد و بالايشان شده ام كه در هراسم من هم چون سنگ و صخره ها بر زمين فرو غلطيده، در پايشان بيافتم!  اندكي آن سوتر از جايي كه چنارها خانه دارند! زمين از علفهاي سبز پوشيده شده است، بيشتر از اينكه به ساقه علف شبيه باشند به موهاي تازه روييده نوزاده اي شبيه اند كه دسته شده و خميده به سمت ِ آفتاب تنشان را به دست ِ نوازشگرش سپرده اند! همه چيز بوي طراوت و تازگي ميدهد اينجا! درخت و سبزه و آب و آفتاب، در هماهنگي باهم در رقص و آوازند.

شكار ِ تازه من!

كاملا آهسته و آرام در حال قدم برداشتن به سمت ِ صخره اي در همين نزديكي ام، بعد از ساعتها كوهپيمايي سنگين، خسته تر از آنم كه شتاب در پايم ريخته، ريتمش را تندتر كنم! با چنان آرامشي كه گاهي در هر چند قدم، قدمي هم به عقب برميدارم!  از جايي كه نشسته بودم و اطرافم را نگاه مي كردم، حركت آرام چيزي در زمينه ي خاكستري ِ خاك! نطرم را به خود جلب كرده بود و وادارم كرد از جا بلند شده به راه بيفتم! پاهايم را چنان با حوصله و حساب شده بر زمين مي گذارم كه گويي از ميان صدها مين ِ كاشته شده، راهم را به جلو باز مي كنم! با اين حساب، ساعتها طول خواهد كشيد تا من، به او برسم و اين چند متر راه را تمامش كنم! تمام ِ خواسم را حمع كرده ام تا كوچكترين ريگ را هم از جايش تكان ندهم و صداي افتادنش را به گوش ِ او نرسانم! كم مانده است هر پايم را كه به سمت جلو برميدارم، با دست بلند كرده و كمي آن طرف تر، روي خاك بگذارم! ياد ِ پلنگ نيرنگ بازي مي افتم كه به سمت ِ شكار تيزپايش مي رود و براي هر گامش يك ساعت زمان مي گذارد! تمام علايم حيات را از خود دور كرده ام! قلبم كه تا دو دقيقه پيش، تپشهايش  شبيه ِ صداي غرش ِ تانك بود! كاملا ساكت كرده ام!  گويي از كار افتاده و خاموش گشته است! هيچ صدايي از هيچ جا، به گوش نمي رسد! تيك تاك ِ ساعت روي دستم، چنان بلند بنظر مي آيد كه دنبال وسيله اي براي كم كردنش، هستم! كاش ميشد به صخره اي، كوفته، خفه اش، مي كردم! بدبختي بزرگ ِ من در تمام زندگي ام، اين بوده كه هميشه، راهكار، بعد از حل شدن ِ مشكل، به ذهنم مي رسد! اينبار هم به جايي اينكه پين كوچك ساعت را بيرون كشيده او را از نواختن طبل بازدارم! به اين فكر مي كنم كه از دستم باز كرده در جايي پنهانش كنم! ديوانگي در يك آن، چنان به مغزم حمله ور شده كه، شك دارم چيزي از آن آدم  ِ ده دقيقه پيش، در من باقي مانده باشد! 

هنوز همان جاكه بود، مانده و از جايش تكان نخورده است! شايد مرا اصلا نديده باشد، شايد هم با عقابي، چيزي، اشتباهم گرفته و با اين خيال كه اگر از جايش جنب نخورد، من توان ِ ديدنش را ندارم! دلخوش است. من از اين بابت خوشحال و راضي ام. نگاهم به پاهايم هست تا جاي اشتباهي نگذارم و كوچكترين صدايي را به گوشش نرسانم و همزمان چشمم به اوست تا جابجا نشده و از ديدرسم خارج نشود! گاهي به خيال ِ اينكه رفته و گم شده است، ايستاده مدت زيادي را به جستجويش، تمام آن محدوده را، در آن زمينه خاكي تيره، كه كاملا تنش را با آن، همرنگ كرده و محو شده است، مي گردم! چيز زيادي از او نمي بينم! جز نور سفيد ِ كمرنگي كه از پشت ِ گوشهايش به چشمان ِ من مي رسد! همه هيكلش را با محيط درهم و برهم ِ اطرافش مخلوط كرده و از بين برده است!

پرواز در بهار!

من، پا به پاي آب، راهي دريا شده ام!

گويي كه پرواز مي كنم در خواب!

با ابرها، همراه شده ام!

تازه، تازه، مي نوشم از قطره هاي ناب!

شكوفا تر از پيش مي شوم و از ديدن ِ تو بي تاب!

بهار! اي رويش ِ دوباره پس از ماهها انتظار!

آمدي، خوش آمدي! خبرهاي خوش بيار

 

 

 

بهار آمد

طبيعت مرا به خود مي خواند! من حتما" نسلم به سنگي، خاكي يا درختي مي رسد در هزاران سال پيش، كه از آنجا، جدايم كرده و در دنياي آدمها ساكن شده ام!هر زمان كه از دنياي افسرده ي انسانها، پا در ميان كوه و دشت مي گذارم، بيش از پيش به اين باور، يقين پيدا مي كنم كه اينگونه بوده است و من پيشينه ام به چيزي در همينجا مي رسد! تكه سنگي كوچك! يا صخره اي بزرگ! درختي ستبر و ايستاده! يا چوبي خشكيده و بر زمين افتاده! چمني نورسته در پاي آب! يا ساقه اي خشكيده  در دست ِ باد! قطعا با اينها خويشاوندي نزديكي دارم! براي من بودن در اينجا، يعني بودن در خانه! در امن ترين، زيباترين، جايي كه در دنيا مي شود پيدا كرد! از شوق ديدار نمي توانم درست ببينم! این حجم از زيبايي در نگاهم نمي گنجد و از دركم فراتر مي رود! مثل سيل بندي كه توان مقابله با هجوم ِ ناگهاني آبي كه در يك آن، به او  رسيده را، ندارد و سرخم كرده در برابرش، به خاك مي افتد! من در مقابل ِ اين گلها و علف ها و هر رستني كه، فصل بهار را براي بيرون آمدن از خاك انتخاب كرده اند، اينچنينم.! تسلطي بر راه رفتنم ندارم! نه چشم، نه دست و نه پايم، كه هيچ عضوي از بدنم، از من فرمان نمي برد! چون ديوانه اي هاج و واج مانده!  به اين سو و آن سو  مي روم و راهم را به سختي، به سمتي كه بايد، پيدا مي كنم! جوش و خروش آب، از هر روزني! صداي گريه نازك و نرم ِ قطره هايي كه گويي همين الان، از مادر زاده اند! تر و تازه و صاف و شفاف چونان آينه! من از شوق به گريه مي افتم و از اين چهل و اندي بهاري كه ديده ام و به فكر رفتنم نيستم و دست از اين دنيا نمي شويم در شگفتم! 

بهار، چه در خود دارد كه اينچنين سحر انگيز است! در نگاه ِ من، نيرويي در دل ِ زمين، در اين چند ماه ِ پاييز و زمستان جمع و فشرده مي شود و در بهار، نه اينكه چون مادري، نوزاده اي بدنيا بياورد! چون آتشفشاني با انفجاري مهيب! تمام آنچه در درون دارد را، به بيرون و مقابل ِ ديدگان ما پرتاب مي كند! از شكوفه و گل و ساقه هاي تازه علفها، تا برگهاي نرم و نازك ِ درختان! تاكنون هر چقدر تلاش كرده ام نتوانسته ام به درستي دريابم كه درختان چناري كه در نزديك ترين فاصله با خانه ام، در كوچه و خيابان، تا چند روز پيش، گويي خشكيده و مرده اند! چگونه در يك آن، پوششي سبز و زيبا پيدا كرده اند! اين نيروي نهفته، از كجا پيدايش مي شود!