دریاکنار۵

دیگر هیچ آرزویی نمانده است که بر دلمان ردی از عبور او؛ نقش نبسته است؛ اما در میان آنهمه؛ آرامشی که با سلامتی همراه است؛ تمام گره ها را گشوده خواهد کرد...

دریاکنار۴

آرزوها کردیم در ساعت و سالهایی که تحویل می دادند و تحویل می گرفتند آنکه کهنه بود و آن دیگری را که نو می شد. و من هیچ آرزویی ندارم اکنون که در آستانه سال نو ایستاده ام...

دریاکنار۳

پنجره ِ خانه ها؛ رو به دریا گشوده است اینجا؛ هر موجی که دست باد به تن ساحل می کوبد؛ موسیقی زنده زندگی است... زیستن از آنگونه که در ارامش بی کرانه خانه دارد...

دریا کنار۲

تهران انگار تابستون بود و اینجا پاییزه. از اون گرمای دلخواه پا گذاشتیم به یک ماه قبل ترش؛ گاهی وقتا مسافرت تغییری که انتظار داری نیست. فقط میای که اومده باشی. هوا سرد و ویلا گرم و خواب آور...

دریا کنار!

درست کمی مانده به ظهر رسیدم دریا کنار؛ بعد از شش ساعت در راه بودن؛ گاهی روان و گاه با ترافیک سنگین؛ و ماشینهایی که داغ کرده و کنار کشیده اند؛ در همان ابتدای کار؛ لاکپشتی را که سه سال مدام در تُنگ تَنگ خانه ما زندانی بود؛ به محض رسیدن به ساحل؛ به آغوش دریا سپردمش؛ باشد که در خانه خود؛ غریبگی نکند...

رکورد زدم!

این هم از آخرین روز کاری من؛ در اسفند سالی که چارده دوصفر است نامش. رکورد بیشترین زمان ماندن پشت میزم را تا ساعت هجده و سی و پنج ثبت کرده؛ به سمت خانه روانم؛ خوشبختی کمی نیست که دو کوچه بالاتر از محل کارم؛ جایی است که خانه اش می دانم. بی آنکه صبح و شامم را اسیر و آویزان از گره کور ترافیک و ازدحام مترو و دیگر چیزها کنم؛ آسوده خیال؛ بین این دو مکان در رفت و آمدم...

از پژو به پورش!

چندین ماشین در این بیست و چند سال اخیر که گواهی نامه داشته و رانندگی می دانسته ام؛ عوض کرده ام؛ با پراید شروع شد؛ ریو ادامه اش داد؛ چارصدوهفت از پی او آمد و سپس نوبت اسپورتیج رسید؛ و بعد از آن دویست شش هاچ بک؛ تا اینکه این چارصدوپنج را در ردیف آخرین خودرویی که داشته ام قطار کرد برای من. می دانم کمی غریب است ولی من همین آخری را بیشتر دوست داشته ام از میان این همه؛ و امروز البته بعد از چند سالی که بدون تغییر همراه من است برنامه کمی بلند پروازانه ای در سر دارم؛ در سال تازه ای که عن قریب از راه می رسد؛ این فکر را می خواهم عملی کنم که از حاشیه پایین؛ به اوج بالای خط قصد پروازم هست. بین این سه یکی را خواهم خرید؛ لندکروز؛ ولوو و یا پورش کاین؛ و این نوشته را به تاریخ یک روز مانده از سال دوصفر اینجا می گذارم تا که شاهدی باشد بر انجام این خواسته ام در سال جدید...

تخلف رانندگی!

من‌ به ندرت از ماشین در خیابانهای تهران استفاده می کنم؛ مگر مواقعی که بخواهم به سمت لواسان و کرج و یا مسیرهای کوهنوردی غیر معمول که نمی توان از وسایل نقلیه معمول استفاده کرد. رهسپار شوم. چند روز پیش؛ دریافت پیامکی از سرشماره پلیس راهور؛ دود از کله ام بلند کرد! با این مضمون‌ که راننده محترم طبق پایش های ما؛ رانندگی شما برای خود و دیگران خطرآفرین تشخیص داده شده و الی آخر... و دیروز هم در ادامه آن مهرورزی بهاری؛ پیامکی دیگر فرستادند که: اگر تا پایان تعطیلات سال جدید بدون تخلف و تصادف سپری کنی؛ جایزه و قرعه کشی در انتظار توست! حتم دارم که دیگر؛ تمام سیستم نرم افزاری حاکم به فنا رفته و قوه تشخیص سره از ناسره را به کلی از او گرفته است...

هنوز بر سرکارم!

سالهاست که آخرین روز از اسفند بر من اینگونه می گذرد؛ هر روزم تا ساعت سه ولی امروز هیچ ساعت پایانی ندارد. این قانون کار یک حسابدار است! اما امروز آن بودجه ای که با صرفه جویی هزینه کرده بودیم؛ در تمام سال؛ باید تا قرون آخرش را؛ تمام کنیم تا‌ مبادا به بی کفایتی در خرج کردن متهم شویم. از همین روست که از شیرینی و میوه و نهار؛ حسابی از شرمندگی خودمون درمیایم و امان استراحت به معده را نمی دهیم؛ آب میوه و کباب نگین دار پایین نرفته؛ صدای آمدن شیرینی از پی او می آید و هنوز کامت از طعم او فارغ نشده؛ موز و پرتغال است که بتو سلام می کند...خب این روز کاری غیر معمول؛ مخارج غیر معمول هم می طلبد...

عشق بی صدا می آید!

سالها شبیه هم پیش می روند؛ واگنهای قطار از مقابل چشمم می گذرند! هیچ؛ جز خالی نمی برند؛ بی آنکه تو باشی؛ دست هیچ خاطره ای دامن دلم را نمی گیرد و مرا از پله های کوچک؛ به درون آن اتاقک های روان به روی دست باد نمی خواند! ایستاده ام درون این ایستگاه متروک؛ تا که تو بخود بخوانی ام؛ به نجواهای آرام باد گوش می سپارم در سکوتی که فرا گرفته است تمام دنیایم را؛ صدایی از آمدن هیچ در این سویی که من ایستاده ام نمی آید؛ شاید قطار عشق؛ آرام‌ و بی صدا از راه برسد اینبار؛ همراه با صدای تپش های قلبی که سالهاست در این ایستگاه به هوای رسیدن بهار؛ به هوای وزیدن مژده ای از بوی یار... باران عشق همیشه بی صدا می بارد؛ ببار بر این متروک بی باران ببار...

استقبال از تو!

ایستاده ام با دسته گلی در چارچوب در؛ تو را می نگرم؛ از این منظر. از انتهای آن کوچه گشوده به نور خواهی آمد. خورشید همیشه خواهد تابید بر این خانه که قدوم مبارک تو را میهمانش کرده است؛ دعوت نامه ِ دلم. حق من است این لبخندی که اکنون بر لب دارم؛ سالهای سال است که این لحظه را انتظار کشیده ام. با ناز می خرامی و پیش می آیی. و من به زحمت سرجایم مانده ام هنوز. تو گویی؛ هزار من ِ دیگر از من گریخته؛ چون قاصدکی در دست باد؛ به پیشواز تو آمده اند؛ دست در دستان نرم و نازکت؛ بوسه ها بر گونه و چشمانت و شوقی که هر لحظه بیشتر از پیش درون سینه ام چنان موج دریاها؛ گسترده می شود به زیر گامهای مهربانت که آرام و گاه پر شتاب؛ در این گرداب پر گرانش؛ به سوی من برمیداری...فرود آی؛ در این گلستانی که از برای تو برپاست. ساعت یکی شدن نزدیک است...

سلام بر صفر یک!

از این اتاقی که به اندازه دو صفر برای من جا بود؛ کم‌ کمک باید خارج شوم! کلید را روی در می گذارم و آن را در چارچوب کهنه اش؛ می کوبم؛ اما بسته نمی شود! شاید گوشه ِ خاطره ای بینشان مانده باشد. صدای گریه می شنوم از پشت سرم؛ گویی که تکه هایی از تنم در این اتاق افتاده و مانده است! اکنون دیگر از آن در گشوده خبری نیست؛ جز روزنی کوچک که حتی به اندازه حجم دستانم جا ندارد؛ راهی به درون آن اتاق پر خاطره نمی یابم. همه هرچه هست پشت سر مانده و در بسته است. کلید تازه ای در کار است و اتاقی دیگر در این مهمانخانه برای من مهیا! ولی از این خوشامد گویی تنگ؛ که به جای دو صفر؛ صفر و یک است. کمی جا خورده ام. مرا یاد ِ چراغ خاموش و روشن دنیای دیجیتال می اندازد؛ یا همه یا هیچ؛ صفر و یک. شاید هم این چیزی جز یک پیش داوری ساده نیست در ذهن ِ پر از حضور اعداد من. صفر اگر نشان هیچ‌ است؛ آن یک را هم نه همه؛ که نمادی از همان یک نفری که با تمام تن و جانم منتظر رسیدنش هستم؛ بدانم. شاید این همان سالی است که او خواهد آمد پس از نیم قرن انتظار...

حبس ابد!

هرگز راه به جایی نمی برد دلم! در این زندانی که مهر ابد خورده است بر پیشانی سرنوشتم. من هم چون تو از ابتدا نمی دانستم که بازی روزگار؛ از اینگونه خواهد بود با من و با دلم. تو دل قوی دار و هیچ به روی خود نیار که من عمری از حسرت نگاه تو سوخته ام؛ بگذار که باقی عمر را هم در این سیاهچاله؛ سر کنم و تا که با خاک سرد همبستر شوم؛ برای من‌ که در آغوش گرفتن تن تو؛ به جز گشودن دستان و در بر گرفتن سرمای زمستانی که تو در آن؛ تنهایم گذاشتی و رفتی؛ هیچ نداشت...

چهل ساله!

سیصد و شصت و پنج را چند بار دیگر باید بشمرم تا تو را دوباره ببینم! البته که دیگر هوش و حواس؛ ریاضی ندارم؛ از پس چهل سال شمردن و نرسیدن؛ دوباره تاب و توانم نیست تا که این رنج پر شوق را؛ اکنون که ناامیدم و خالی از اشتیاق؛ تکرارش کنم. پیش از این می دانستم‌ که می آیی و شمردم؛ ساعت و روزهای عمرم را؛ تا که به تو برساند نگاه در راه مانده ام را. اما امروز از پی شکستهای بسیار؛ پاهایم دیگر پیر و فرتوت است؛ در همان جایی از راه بی پایانم که چشمان ِ خورشید سای تو را دیده ام بر زمین افتاده و مانده ام. طاقتی نمانده است تا که قدمی پیشتر گذارم؛ تو دیگر آن امید در انتهای راه؛ ایستاده نیستی برای نگاه ِ در حسرت انتظار سوخته ام و من همینجا؛ همین نقطه از خاک را؛ مدفن خویش می کنم به امید رستاخیزی دیگر که با تو دیداری باشد...

نجوا!

اینکه سال؛ نو شود و تو نباشی؛ غم تازه ای نیست. اینکه گره بزنم زلف دلخواه تو را در نگاه خیس از عبور اشکهای گرمم؛ نماز تکراری هر روز من است که روز عید اما یکبار برای تمام سالم خواهم خواند. حتما به این امید ِ واهی که تو خواهی آمد. هر چند که خوب می دانم؛ آنچه از دست می رود عمر و امید من است و آنکه هرگز نخواهد آمد تویی. حتی اگر تمام کوچه های شهر؛ از آن ِ چشمان ِ من باشد تمام و کمال. اما امیدوارم؛ دوباره آرام در گوشم نجوا کنی؛ که دوستم داری برای گفتگو؛ دوست داشتنی که برای من؛ تا همیشه ِ زمان؛ دلخواه است و آرزو. و تورا چه می شود؛ که دلی منتظر را به آرزوی اش برسانی...

بهار را دوست دارم!

بهار گویا بخشی از خمیرمایه ِ من است؛ رد گرم ِ رویش؛ از دل ِ خاک و صخره و سنگ؛ موج می زند؛ همه چیز از درخت و سبزه و آب؛ در جوش و خروش است. رستاخیز نامی است که ما آدمها روی ندیده ها و ندانسته هایمان می گذاریم! هیچ رستاخیزی اینگونه معجزه گر نیست که بهار هست! خورشید هر چه تابیده و گرما و آتش درون رگهای در خواب خفته زمین ریخته؛ به یک باره انگار به بار و ثمر می نشاند. تمام تن و شاخه های درختان شکوفه که نه؛ شکافته می شوند و کودکان خورشید از آن میانه؛ پس از شش ماه آرمیدن در زهدانی تاریک و سرد؛ سر بر می آوردند. حاصلی برای آن هماغوشی گرم و طولانی...بهار در نگاه من اینگونه است! انفجاری حاصل آمده از نور؛ که پشت سد زمان و زمستان؛ مانده بوده است...

تهران در عید!

دو سال و نیم کمترین زمانی است که در خاطرم می آید دیگر از جاده شرقی تهران؛ جلوتر از رودهن؛ به سمت شمال عبور نکرده ام؛ شاید بیماری واگیر و هراس جریمه شدن و بازگردانده شدن؛ مانع می شد و شاید هم‌ همینها بهانه ای شده بود برای در خانه ماندن و پرسه زدن در شهر؛ و دیدن خیابانهای خالی از ماشین و آدم که سخت دلخواه من است! به هرحال؛ فردا این جاده زیبا را درپیش گرفته؛ از دوقلوهای بومهن رودهن گذشته؛ پلور و رینه آرمیده در زیر پای دماوند را پشت سر خواهم‌ گذاشت. گزنگ و باییجان را هم. از آمل به سمت فریدونکنار خواهم راند؛ اندکی از این شهر کوچک ساحلی به سمت شرق که بروم؛ در سمت شمال ِ جاده ای که به بابلسر می رسد؛ دریاکنار؛ این زیبا جایگاه ِ هرسالی ام؛ میزبان من است در اولین هفته از سال تازه؛ بوی دریا؛ نارنجهای جان به در برده از زمستان؛ و حلزون هایی که عاشقانه به روی شاخ و برگ نخلها می خزند از پی هم؛ همه را خواهم چشید و خواهم دید! بچه مارهای بازیگوش کنار ساحل را در دست خواهم گرفت و ماهی های مرده را به موج ِ دریا خواهم سپرد...

ماه ِ من!

مهتابم را جستم در آسمان نگاهت؛ ستاره های پر نور؛ که حجاب نگاه ِ ماه نمی توانند باشند هرگز! حتی اگر ابرهای تیره پر کرده باشند سمت خانه ات را؛ من می دانم ماهم کجاست و در از کدامین سمت به روی من‌ گشوده خواهد کرد...لبخند دلخواه تو درست همانی است که سالها؛ به خواب دیده و در بیداری ام؛ آرزو کرده بودم...و من می دانم که آنچه بیش از هر چیز در تمنای او سوخته ای؛ کمتر اقبال در آغوش کشیدنش را خواهی داشت...و از اینگونه بود نگاه تو که بخت ِ خوب ِ همرای اش را از من دریغ کرد؛ دل ِ سنگینت...و من امروز را در واپسین ساعتهای سالم نشسته ام به انتظاری که به مرگ و نابودی ام رضا بود اما به آمدن نگاه بهاری تو هرگز رضا نشد و سال بدین‌ گونه تمام شد...آرزویی از پی آرزوی دیگر در خاک شد و کم مانده است که این دل پر آرزو مانده ام؛ خود نیز کنار همان در خاک خفته ها؛ آرام بگیرد به تمنای نگاهت...

دلبسته ام!

به تهران؛ به این شهر پر رمز و راز حسابی دل بسته ام! از او که دور می شوم؛ چون آغوش پر مهر مادر؛ دوباره دلتنگ اش می شوم و این خیال که پیشش بازگردم و فرو روم در آسودگی و بی خیالی آن دریای مهربانی؛ رهایم نمی کند. تاکنون اهل سفر بوده ام و شهرهای زیادی را دیده ام ولی هیچ کدامشان آنی نبوده اند که جز چند روز طاقت ماندن در آنها را داشته باشم؛ شیراز شهری است درهم که اگر آن دو مقبره و چند باغ را نداشت؛ به آسانی می شد از کنارش گذشت و رفت مقصد بعدی! تبریز که هنوز در همان ابتدای ورود؛ با آن خاک رنج آور کناره جاده اش؛ غصه را مهمانت می کند به جای شادباش! مشهد و اصفهان و کرمان هم از یک قماش اند انگار؛ خشک و بی روح! شهرهای بی قواره جنوب هم‌ که جز دریا؛ حرفی برای گفتن ندارند؛ بیش از آنکه بشود شهر نامشان نهاد؛ به آلونک هایی می مانند که کنار ساحل؛ به صف شده اند! تهران اما شهری است که دریا و کوه و صحرا را باهم یکجا دارد. این دنیای چهارفصل شهر ایده آل من است؛ برای هر کدام از دل گیری ام؛ پناهی دلخواه فراهم‌ آورده است؛ این جانپناه همیشه ام...

آخرین روز کاری در سال دوصفر!

امروز شنبه بیست و هشتم اسفند و آخرین روز کاری برای من هست. بیست و چهارمین سالم دارد تمام می شود. ابتدای امر این دلبستگی را به کارم نداشتم و مدام از این شاخه به آن یکی می پریدم! اما کم کم و با هدایایی که تقدیمم کرد؛ دلم را برد و ماندگارم ساخت و اکنون بعد از اینهمه سال؛ دیگر پابند اویم به تمامی؛ نه اینکه بخواهم بگویم دوستش دارم و همانی است که می خواستم؛ نه! اما با موهبت هایی که بمن بخشیده و این حس امنیت و بی نیازی از دنیا و آدمهاش؛  حق اش هست که دوستش داشته باشم و به او وفادار بمانم...

شغل ایده آلم پزشکی بود؛ اما با پزشکی اخیرا ملاقات کردم و محل کارش را دیدم و با اینجایی که خودم هستم قیاس نمودم؛ از حرفه ام از اینهمه ظلمی که در حق اش کرده ام به خیال آن آمالی که در ذهنم‌ بود؛ عذر میخواهم و این چند سال باقی مانده را هم؛ همینجا خواهم ماند تا به آخر خط نزدیک تر از پیش شوم...

مزاحم!

هیچ وقت اهل مزاحمت نبوده ام؛ حتی با آنهایی که بدترین کارها را در حقم کرده اند! البته از اینکه با چشمان باز نگاه کنم و بهم زور بگن و ظلم کنن خوشحال نبوده ام و مطمنم که به تندی گراییده آن نظم تحمیلی را در هم کوبیده ام؛ حتی اگر توان برچیدن تمام ظلم را نداشته ام! ولی هیچ وقت از این آدمهایی نبوده و نیستم که بعد از سوختنم برم و خانه ِ کسی را که آتش در جانم ریخته به آتش بکشم! حتما از ذهنم گذشته که کاری کنم و انتقامی بگیرم اما به هیچ وجه پیگیر نبوده ام و هرگز از قوه به فعل در نیامده این قبیل افکارم! 

از این بخش از بخت ِ تنهایم؛ بیشتر از باقی قسمتهایش گله دارم که چرا یار مرا به بی آبرویی و آزار و اذیت و مزاحمت متهم ساخت بی آنکه من حتی یک لحظه خواسته باشم؛ کوچکترین آسیبی به او برسانم...

امروز جمعه!

امروز جمعه است! از این نامگذاری های لال؛ هیچ خوشحال نیستم! گویی آن اولین کسی که این تقویم تحمیلی را نوشت! چیزی به جز شنبه و جمعه در ذهن بیمارش نبود تا روی روزهایمان گذارد! فقط تنها هنرش این بوده که اعداد یک تا پنج را هم برای تمیز دادن ِ این از آن؛ به ابتدای هر کلمه افزوده است! حیف از آن نامهای زیبایی ایرانی که روی روزهای هفته مان بود و نمی دانم ما چرا اراده ای برای هیچ تغییری نداریم...

امسال هم تمام شد!

سالهاست که با پایان یافتن اسفند؛ پرونده یک سال از عمر رفته را در کیسه ریخته؛ کنار سطل زباله سر کوچه گذاشتیم! و هر سال آرزو کردیم؛ این محتویات داخل کیسه مان؛ چنان خوب و گرانبها باشد که حیفان بیاید از گذاشتن و رفتنشان! ولی افسوس که در همیشه بر همان پاشنه چرخید و لبخند روشن آفتاب از پنجره ِ خانه؛ به روی مان نتابید! و در سایه مانده؛ هر سال سخت جان تر شدیم! از یه وقتی به بعد دیگر بزرگتر هم نشدیم! نه جسممان و روحمان! فقط با انباشت درد بر روی درد؛ چون تن ِ زیر زمستان خفته ِ کوهستان؛ بر سکوتمان افزوده شد و رنج دوری از دست گرم و مهربان آفتاب را یادمان رفت! و ما ماندیم با کوهی از درد؛ با دره ها و دامنه های پر برف...! 

۲۷م اسفند!

امروز هوای خنک تری در تهران حاکم است؛ کاش اراده ام را هوای تابستانی چند روز اخیر سست نکرده بود و همچنان محکم و فولادین مانده بود تا پاگذاشتن در کوهستانی که از خواب زمستانی اش برخاسته و به بهار سلامها داده را؛ به لمیدن روی مبل ترجیح میدادم!  اما در خانه نشسته ام و ابرهایی را که گاه نقاب نگاه ِ خورشید می شوند و گاه از مقابل چشمانش؛ دور! نظاره می کنم! ابر چیست به جز قطره های کوچک آبی که همان پرتوهای گرم خورشید از روی زمین به آسمانشان برده و اکنون دست در دست هم؛ در رقص و پای کوبی اند! و با خورشید هم گرگم به هوا بازی می کنند! در این اندیشه ام که آیا از آن قطره اشکهای فرو چکیده از چشمان من؛ در پای آن چنار بلند هم؛ در میان این ابرکهای شاد و رقصان؛ جان غمناکی هست...!

تورم!

من‌ مالک سخت گیری نیستم! تورم در این کشوری که ما هستیم؛ با حساب و کتاب واقعی شاید ماهی به چهل درصد هم برسد؛ هرچند که تریبون رسمی آن را سالی حدود بیست درصد می داند! اما من همین ماه یکی از قراردادهایم را با نرخ چهل و دو درصد بالاتر از سال پیش تمدید کردم! رقمی که نه در نظر مستاجر؛ فاجعه بود و نه مرا پیش وجدانم آزرده خاطر ساخت! و این همان دلیلی است که مرا به اعداد و ارقام داخل حسابم مشکوک می کند! و آن خود حسابگرم را؛ وادار میسازد که سرریز حساب را تبدیل به فلزی زرد و ماندگار کند تا از گزند این درصدهای کاهنده در امان باشد...و حتما آن چهار سال درس دانشگاهم در پرورش دادن این جنبه از شخصیتم نقش اساسی داشته است؛ آخر من حسابداری خوانده ام! 

فئودال!

آن روز که در آپارتمان چهل متری اجاره ای؛ در محله ی نه چندان خوب ِ این شهر؛ ساکن بودم؛ گمان کوچکی هم به امروزم نمی بردم که بیشتر از انگشتان یک دست؛ باشند کسانی که در آنچه که به قول ما آدمها؛ من مالک آنم؛ ساکن باشند! هم از این جهت که سرپناه و محل درآمدی برای دیگران فراهم کرده ام؛ هر چند در ازای مبلغی که آنها به من پرداخت می کنند؛ و هم از فرو رفتن گهگاهم در این احساس خوشایند که از آن چهل متر بی اختیار به چندین چاردیواری خودمختار رسیده ام! اکنون حق میدم به آن همکارم که چند سال قبل؛ امروز مرا می دید و فئودال صدایم می کرد و البته به خودم می بالم که در تنهایی و در نگاه خودم و یا در نگاه مردمان آن بیرون؛ باهوش نامیده شوم...! هر چند که این هوش از نوع تجاری و مالی است تا انواع دیگرش...

برنامه من در سال تازه!

من‌ با خودم قرار خاصی نگذاشته ام؛ که امروز این را داشته باشم و فردا هم آن دیگری را به چنگ بیاورم! در مدت کوتاهی از سال نودوچهار تا الان؛ پیشرفت و ترقی که از نظر مالی کرده ام؛ شگفت آور بوده! گاهی برای خودم هم که بی واسطه با این فرآیند؛ درگیر بوده ام؛ دور از ذهن می نماید که چگونه ممکن است هر دو سال در این شهر؛ خانه ای خرید؛ آن هم نه در حواشی و حومه اش؛ که درست در قلب و بالای سینه اش! روزی تصمیم گرفتم اعداد داخل حساب را به آجر و دیوار تبدیلش کنم و فردا گمان می کنم وقتش است که آن آجرها را با فلزی زرد تاخت بزنم! هر چند که در میانه این سالی که تنها یکی دو روزش باقی است؛ از این زرد خوشرنگ؛ خریدم! نه برای اینکه نگاهشان کنم و از برق درخشانش؛ غرق در شعف شوم! شاید برای اینکه؛ از هراس ِ آب شدن و کوچک شدن آن ارقام داخل حساب؛ خیالم آسوده گردد! در سال تازه هم برنامه همین است؛ آنچه مازاد بر نیازم باشد را از همین سکه های زردفام؛ می گیرم. و البته گفتن این نکته هم خالی از لطف نیست که تمام ترقی این مدت کم را؛ حتما مدیون شکستهای سالهای پیشم هستم و از این بابت از درسهایی که تمام آن زمین خوردنها به من داد ممنونم...

سپاسگزارم!

برای رسیدن به این نقطه آرام از زندگی؛ سختی های زیادی تحمل کرده ام! از سالهای متمادی درس خواندن؛ پشت آن نیکمت های چوبی زمخت؛ تنبیه دیدن از دست معلم هایی که نه تنها؛ شبیه معلم؛ که شبیه هیچ انسانی نبودند! از سالهای دانشگاه که در کنار درس؛ کار میکردم؛ از کارت پخش کنی در سیدخندان؛ از ظرفشویی در بستنی صادقی میدان تجریش؛ تا شارژ و فروش کپسولهای آتشنشانی؛ در خیابان سمیه؛ تا کار در جاده مخصوص کرج و شرکت ارج؛ اکنون دیگر از هول و هراس کم بودن و ته کشیدن آن اعداد و کاغذهایی اعتباری که برای زندگی لازم و ضروری است؛ سردرد نمی گیرم و مستاصل نمی شوم! زیاد پیش می آید که بی وقت و بسیار؛ بخاطر آنچه که دارم و این جایگاه آرام و مطمنی که در او هستم؛ خدا یا هر آنچه؛ قدرتی مافوق ما انسانهاست را ستایش و سپاس کرده ام! شاید هم از همین روست که در این واپسین روزهای سال؛ دیگر آن نگرانی ها و دلواپسی های گذشته ام را ندارم...

سال تازه!

کوچک تر که بودم؛ با ساده دلی تمام؛ که خاصیت همان روزها و سالها بود! گمان می کردم؛ به محض اینکه ساعت تحویل سال فرا رسد؛ حتما و قطعا؛ از همان دقایق ابتدایی؛ اتفاقات کاملا خوب و متفاوت از آنچه در طول یکسال کهنه شده؛ برایم رخ داده بود! پیش خواهد آمد! تمام و کمال در انتظارش می ماندم؛ اگر شب می خوابیدم و تا صبح آن اتفاقی که منتظرش بودم؛ نمی افتاد؛ با خودم میگفتم طوری نیست حتما فردا روز موعود است...!

اکنون که از بزرگ هم بزرگ تر شده؛ در میانه راه ایستاده ام! دیگر از یک ساعت و روزی که هیچ معنای خاصی نه برای کیهان و نه برای خدایان دارد؛ هیچ انتظار عجیب و غریبی ندارم و خوب می دانم که تمام آنچه می خواهم پیش بیاید فقط از یک نفر بر می آید و او کسی جز خودم نیست! و هیچ فرقی نمی کند که خودم را دوست بدارم؛ یا اینکه از او ناراحت و دلخور باشم...!

کار من!

یکی از بدی های بزرگ شغلم این است: در مواقعی که دیگران عطای کار را به لقایش بخشیده دل به جاده ها سپرده اند تا چند روزی زودتر از شروع مسابقه؛ خود را به پیست های شمال و جنوب برسانند! من باید مثل آن مرده شورهای مشغول در غسالخانه ها؛ تا آخرین لحظه بر سر میزم بنشینم تا که همه کارهایشان پایان بگیرد و تمام حساب کتابها که شسته و رفُته شد! در اتاقم را بسته؛ به خانه ام بروم! به جز این بخش رنج آور کارم از جوانب مالی و پولی آن رضایت کامل دارم! و لاجرم به خاطر آن دیگر موهبت هایی که نصیبم کرده؛ درد و رنج این که تمام شهر تقریبا خالی از آدم شده و همه رفته اند به جایی که بعد از چند روز بیایند و به ما بگویند رفته بودیم مسافرت! و ما دلمان بسوزد که چقدر خوشبختند اینان که رفته اند و چقدر بی دست و پاییم ما که سرجایمان مانده ایم! تاب می آورم! و امروز که بیست وششم اسفند است بر سرکارم حاضر شدم؛ و علیرغم اینکه بیشتر از حرفه ام؛ به وبم! پرداختم! و شنبه که آخرین روز از آخرین ماه اسفندی که طعم ِ تلخش برای همیشه؛ با رفتن ِ او در ذهن و جانم باقی خواهد ماند؛ تا آن لحظه که سفیر مرگ چشمانم را به روی خیال ِ نگاهش ببندد! دوباره بر سرکارم حاضر خواهم شد...