می ترسم

ترسم از مردن نیست! ترسم از افسردن هر روزه ی دستان تو دور از نوازشهای نگاه عاشق من است! ترسم از بیهوده بسر بردن این روزهاست که زندگیش می نامم! زندگی رسم ناخوشایندیست! دلها همه تنها دور از هم. دستهایم اما در تمنای هم آغوشی آن لحظه ی خوشبختی که تو پا در سایه ی غمگین حضور تن من بگذاری! تو که با یاد تو من زیسته ام هر شب و روزم را. تو که گویی ز ازل ساخته شدی تا که ستایش کنمت هر شب و روز. اما چه کنم با اشک فرو ریخته ی چشمانم. با آه نشسته در دل و جانم! بغض گلویم را می گیرد. چه دردهایی هست که چاره ناپذیرند! عشق نیست این. سوختن است سوختن از بیهودگی از دوری دستان تو. حکمتی گر هست من ندانم چیست و من دیگر نمیخواهم خدایم را اگر شده بخاطر این چیدمان نادرست ستایش کنم! معجزه می کرد نگاهت اگرت چشم مرا مهمان بود. دلم افسرد از این غم که تو نیستی به برم. شاعر عشق توام. شاید از عشق تو در رفت عقل من هم ز سرم! کنون که در ره عشق تو دیوانه تر از دیوانه منم. برگرد بر این تن افسرده تو ای جان و تنم!

زندگی

زندگی چیست! به چه مانند کنم این کلاف سردر گم را! نه از اوجش کامت شیرینی مدام می گیرد و نه از فرودش حسرتهایت پایان می پذیرد! هرچه اندیشه می کنی بیشتر پی به بی سرانجامیش می بری.  می مانی آنقدر می مانی تا چون برکه ای راکد در گنداب خویش غمگین و افسرده حال بخشکی و از بین بروی! می توانی چون بزی در علفزار سر بزیر افکنده شادمان از بخشش طبیعت هر لحظه ات را در ارضای نیازت پر کنی. می توانی هر روزت را با عادت های پوسیده ی هزار سال پیش قومی فاسد اما زیرک. در جلب رضای خدایی موهوم به شادی بسر بری و در همان حال کودکی را که دستان ستمگر زندگی تمام لحظه هایش را به تاراج برده اند نبینی و تنها به عربیی که خودت هم چیزی از آن نمی فهمی از او برایش مهر و شفقت آرزو کنی! این چگونه زیستنی است? آن خرس آن گرگ کوهستان هم از ما انسان تر می زید. کمر به آزار هم بسته ایم. در خانه کوچه بازار خیابان! پس کجا قرار است انسان باشیم! تنها در پیشگاه خدایی که هرگز ندیده ایم. گیرم که بودیم. چه سودی دارد این نوش داروی بعد از مرگ! دلگیرم از این همه خرافه که مغز و جان همکار و همشهری و هموطنم را به تباهی کشانده است. جنایت را لباس کرامت پوشانده تبلیغش می کنند! در شگفتم که این مردم تا چند هزار سال دوست دارند تاریخ را تکرار کنان بر سر خویش آوار کنند! تهی مغزی که ملحفه ای سفید شاید به نشانه ی سفیه بودنش بر سر بسته! در رسانه ی رسمی سرزمینم که از آغازگران تمدن بوده است! در هشتمین ماه از سال دو هزارو پانزده این یاوه را نشخوار می کند که فلانی در فلان سال هجرت روایت کرده که فلان کس تمام پیروان مرا به بهشت شفاعت خواهد کرد! اینها به ذهن سالم یک کودک هم خنده دارو جنایت کارانه می آید! از این رو که جواز هر کار پلیدی را به آن پیروان از خدا بی خبر می دهد و در عوض با یک عرض اردات به فلانی و پول ریختن در قلک بهمانی راهی بهشتش می کنند! بدا به حال ما در زمانه ای که هر ذره را از نو شکافته ذره هایش را از درونش بیرون می کشند ما یاوه هایی اینچنین را هربار با ولع بیشتری از بار پیشین پذیرایش می شویم!

ستاره افتیده

دره ستاره ها یا به گویش بومیان قشم. ستاره افتیده که باورشان نسبت به این پدیده ی طبیعی را هم در همان دو کلمه گنجانده اند! در واقع حاصل کار دریا در هزاره های دور است که با توجه به آب و هوای خاص اینجا که سال تا سال هم روی باران بخود نمی بیند. برف و یخ و بوران هم که جای خود دارد و حتی از چند صد کیلومتریش هم نیم نگاهی بر تن تفتیده ی جزیره نمی اندازد! اما اینجا هم برای خود افسانه ای شنیدنی دارد و آن هم اینکه روزی یا بهتر است بگویم شبی از شبهای خیلی خیلی دور ستاره ای از آسمان قصد قشم می کند و در این نقطه بر زمین فرود می آید و این فرود اما چنان کوبنده بوده است که تمام خاک و سنگهای آنجا را چون بساط یک پنبه زن به هوا پرتاب کرده و در همان حالت زمان برای این دره از کار افتاده و او را تا به امروز رسانده است! از غار خربس اما نه کیلومتر دیگر از جاده ی ساحلی بدون اینکه به چپ و راست بپیچی. جلوتر که بیایی تابلویی تو را به دره ی ستاره ها می خواند. جاده ی فرعی اما کمی پیش از رسیدن به آنجا.  روستایی را هم نشانت می دهد از روستا بودن جز معدود خانه های پراکنده و یک مسجد در سمت چپ جاده . نشانه ی دیگری ندارد. کمی هم جلوتر رفته از جاده ی خاکی و سخت گذر راهم را ادامه می دهم. جاده ی سنگلاخ در کف دره به پیش می رود. درختان خاردار و چتر مانند با برگهای بسیار ریز دره را پر کرده اند. در بالا دست اما سنگها و ماسه های چسبناک ساحل در آخرین همنشینیشان با دریا در هزاران سال پیش از این. به هر حالتی که بوده اند. بی حرکت مانده اند. سماجت موجها در جاهایی سنگهای ساحل را شسته و به هر شکلی که خواسته درآورده است . رد پای آب چنان تازه است که تصور گذشت هزاران سال از آخرین عبورش از تن این صخره ها بسیار غریب می نماید و باور افتادن ستاره را می پذیرم! 

غار خربس

غار خربس از دیگر دیدنیهای قشم است که امروزه شاید بخاطر ملاحظات عرفی. آنرا خوربس هم می گویند! در سینه کش همان تپه ای که شاه شهید بر بالایش آرمیده. جایی مشرف بر دریا در میانه ی آن چندین حفره ی به هم پیوسته با ارتفاعی که به زحمت آدم بالغی امکان گذر از آنها را دارد کنده شده اند تمامشان کار دست انسان است جز یکی دو تایشان که از برخورد مداوم اموج دریا شکل گرفته است. پله های کوچک خاکی که برای دسترسی به غار کنده شده را به بالا پریده از اولین سوراخ راهم را به داخل گشوده چند متری به پیش می روم.  بالای سرم رد پای تازه ی تیشه و کلنگ باور اینکه این حفره ها کار دست انسانهای هزاره های دور باشد را با علامت سوال بزرگی در ذهنم مواجه می کند! در دیواره های رسوبی و نچندان سختش در هر چند قدم نقشی از صورت انسانی را نقاشی کرده اند. حتی برای باور پذیر کردن منظورشان نقاشی هایی از کشتی را هم آنجا کشیده اند! به زحمت می توان پذیرفت این کنده کاریها عمری بیش از چند دهه داشته باشند! در شگفتم از آنهایی که سواحل زیبا و بکر این جزیره را نیم نگاهی نکرده اند اما برای رسیدن به مقاصد ساده انگارانه ی خود حتی از ساخت سازه های باستانی در روزگار مدرن امروز دریغ نکرده اند! برای من اما نه این غارها باستانیند و نه با یک نوشته و تابلویی بر درشان ارزشمند خواهند شد! من در تماشای آنها که سر از بستر باستانی دریا برآورده اند تنها به صدفها و گوش ماهیهای می اندیشم  که روزگارانی بسیار دورتر از امروز در این ساحل می زیسته اند و در یک آن گویی با هجوم سهمگین موجی درون گل ولای برای همیشه بخواب رفته اند! دریا اکنون نه در پای خربس که جایی پایین تر از آن  به عدت همیشه اش دست بر سینه ی ساحل می کوبد و و با هر خروشش هم زندگی می بخشد هم زندگی ها را می گیرد!

شا شهید3

اینکه این مرد خوابیده در زیر این سقف کیست چندان اطلاعی ندارم! روایت ها بسیار و چون همیشه گم شده در اغراقند! به باور بومیان در سالیان دور درویشی در این حوالی می زیسته که گویی تنها داراییش صدای خوشش بوده و این صدا روزی سرش را به باد داده است! در روستای روبروی این تپه که رمچاه نام دارد و در آن سالها مردمانش بواسطه ی همسایگی با دریا به کار ماهیگیری مشغول بوده اند. و هر روز که از دریا با دستان پر یا به فراخور بخت و اقبالشان بی هیچ صیدی بر می گشته اند. خانه را خالی می یافته اند و زنانشان را در بالای تپه مست از آواز آن شاه که اکنون شهیدش می خوانند! گویا این عادت هر روزه ی زنانشان نه با  تذکر و اخم چاره می شده و نه با تهدید و تنبیه آن درویش! روزها می گذشت و مردان روستا از یافتن چاره ای بر این بلای افتاده در خانه شان عاجزتر می شدند. تا اینکه روزی که از دست جفای دریا و بی وفایی همسرانشان دل خون بوده اند. به سراغ درویش بیچاره رفته خونش را می ریزند!  بعدها همان مردمان که از ستم بر آن درویش آواز خوان آگاهی یافته و خود را از جبران آن ناتوان دیده اند. بر مزارش گنبدی برافراشته شاهش نام نهاده اند تا شاید آب رفته را به جوی برگردانند!

شا شهید2

جاده همنشینیش را با دریا با همان فاصله قبل حفظ کرده است. در یک سربالایی آرام از مسیر اصلی به سمت بالا خارج شده پس از طی کردن حدود پانصد متر به محوطه ای در مقابل دیوارهای کوتاه یک مقبره می رسم. ماشین را آنجا گذاشته از در ورودیش که به تازگی دو گلدسته آهنی بر دو سویش در حال بالا رفتن است به داخل می روم. در سمت راست حیاطی خالی با شنهای درشت ریخته در کف و در دیگر سو چند اتاق محقر که گویا خانه ی سرایدارش است. جا خوش کرده اند. کمی جلوتر از آنها دو بز در جستجوی بیهودشان در میان شن ها برای سیر کردن شکمشان به هرسو سرک می کشند! ناخوش به نظر می رسند. از فرط لاغری بی هیچ زحمتی دنده هایشان قابل شمارش است! چند قبر سیمانی برجسته در میانه ی حیاط با قبای سبزی که زیرتابش آفتاب رنگشان پریده و فرسوده گشته است. پوشانده شده! نام صاحبانشان قابل خواندن نیست گویی از بزرگان همین روستایی بوده اند که در فاصله ی کمی از تپه در آن پایین با نام رمچاه دیده می شود. شاه شهید اما در زیر گنبدی کوچک کمی پایین تر از آن قبرها در لبه ی پرتگاه آرمیده است! درون اتاقکی با دیوارهای گچ اندود و تاقچه هایی که چند کتاب مذهبی را در خود جای داده است. سقف اتاق را چوبهای تراش خورده از چهارسو که برای ساخت قایق و لنج هم استفاده می شود و بومیان مربایش می خوانند پوشانده است این لفظ مربا نه از آن خوراکی شیرین که از مربع به عاریت گرفته شده است ! آخر این چوبها از هر چهار سمت برش خورده صاف و صیقلی شده است.

شا شهید 1

شا شهید در گویش بومیان قشم. و برای غریبه ها همان شاه شهید.  مقبره ای بر روی تپه ی نچندان مرتفع در کنار جاده ی ساحلی یا همان جاده ی جنوبی جزیره است. برای رفتن به آنجا که با فاصله ی نه کیلومتری از شهر و در جایی مشرف به تنگه ی هرمز  و البته در دور دست تر.  ساحل خصب در عمان قرار گرفته. سوار ماشین می شوم. این سوی جزیره را که در نزدیکترین منظرش. جزیره ی دیگری به نام لارک و بلافاصله از آنجا تا سرزمین عمان را. تنگه ی پرآوازه ی هرمز در بر گرفته است بسیار زیباتر و بکرتر از سمت شمالش می یابم! جاده از پارک زیتون که در ساحل دریا روپوش سبزش را روی زمین گسترده است شروع می شود. در سمت چپ دریای آبی آرام تلالوهای سپید خورشید را بر تنش ریخته و چون نوعروسی زیبا. خودنمایی می کند و در سمت دیگر اما همان خاک بی رنگ در ستیز با طراوت نیلگونه ی خلیج سد نگاهت می شود. گویی تکه های الماس روی آب پاشیده اند! با وزیدن هر نسیمی الماسهای چشم نواز از شانه ی موجهای کوچک بالا می روند و در تقلای بی امانانشان برای هم آغوشی با ماسه های داغ  ساحل در آبی بیکرانه غرق می شوند!  هر از گاهی عابری سپید و آرام. پر ناز و کرشمه از دوردست ها می گذرد!. گویی این کشتیهای زیبا نه در حرکت که در خوابی آرام بدست نسیم جابجا می شوند! کمی جلوتر در بالا دست جاده.  روستایی کوچک با خانه های دور از هم در شیبی نچندان تند قرار گرفته است. جز نامش که تورگان باشد چیز دیگری بر روی تابلوی زنگار گرفته ای که کنار جاده ایستاده دیده نمی شود! جلوتر از خانه ها اندک درختان خرما سرسبزی و طراوتی را به این سوی راه هم کشانده اند. بازهم پیش تر می رویم.

مرثیه ای برای یک دوست

تازه شش ماه میشد که می شنناختمش. اسفند سال پیش در گشت و گذار شب عیدمان در  بازار کرمان.  گوشه ای دور از همهمه ی آن شب بازار.  پسرکی بساطش را پهن کرده بود! همه ی آن چیزهایی را داشت که من همیشه دوستشان داشته ام. هم آن زمان که کودکی بیش نبوده ام و هم امروز که در میانه ی راه زندگیم اما در خواسته هایم گویی هنوز هم او راهنمای من است! سه تایش مانده بود. بقیه را در این ساعت از عصر یک روز شلوغ بازار مشتریان خوشبخت بخانه برده بودند. قهوه ای  دیگری به رنگ بژ شاید و آن که از همان نگاه اول مهرش به دلم نشست سفید مشکی! از آن عصر از آن لحظه ی خرسند تا امروز که با آخرین نگاه خشکیده در زیر پلکهای تنهایم گذاشت و غم نبودنش را در جانم ریخت. دوستش داشته ام! شیطنت هایش رقص ها و جهیدن های از سر شادیش! چنگ انداختن هایش زمانی که دستم را شاید با مهاجمی که به خلوتش رخنه کرده اشتباه می گرفت! سر خوردنهایش روی سرامیک اتاق و هر کار کوچک دیگرش. اکنون که رفته است. در خاطرم زنده می شود! دل بستن گویی فقط برای انسان نیست! به هرچیزی میشود دل بست. دوستش داشت عاشقش شد! حتی به خرگوشی کوچک که تورا با مار یا هر حیوان دیگری عادت داشت که اشتباه بگیرد! عاشق دندانهای کوچکش بودم زمانی که کاهو و هویجی را رنده می کرد از گوشه ی لبش بیرون می ریخت...

در همسایگی جنوب11

مرد ایستاده در میانه ی میدان با جبه ای بر تن  و دستاری بر سر.  با شمشیری حمایل بر کمر گویی در این جنوبی ترین نقطه ی کشورم  با چشمانی پرغرور و نگران. نگهبان ابدی سرزمینی است که با نام ایران می شناسمش . این سردار ایرانی گرجی تبار را  که با دلاوریهایش دست اشغالگرانی را در صده ها پیش از امروز از دامن میهنم کوتاه کرده . امام قلی خان نامش  نهاده اند! علیرغم نامش اما نه شایسته ی غلامی هیچ امامی! که خود از تمامی امامان تاریخ بس فراتر ایستاده است.  این قهرمان نامی ایرانم را همچون سرنوشت مغموم روزهای پایانی عمرش تنهایش گذاشته و برنامه های فردا را برای دیدار از شگفتیهای قشم در ذهنم مرور می کنم. دره ی ستاره ها یا همان که بومیان خوش قلب جزیره  "دره ی ستاره افتیده" نام نهاده اند. جزایر سه گانه ی ناز که تپه های نزدیک بهم و با این ویژگی مشترک که هنگام بالا آمدن آب دریا ارتباطشان از ساحل قطع شده و شکل جزیره بخود می گیرند. غارهای خوربس یا همان خربس! جزیره هنگام و جنگل حرا. اینها را دیده و دیده هایم را اینجا خواهم نوشت.

در همسایگی جنوب10

این میدان ابتدای شهر قشم است از جاده ی شمالی که از فرودگاه تا اینجا شصت کیلومتر را طی کرده است! از روستاهایی که امروزه به لطف تولیدات کارخانه های ما در چین به مراکز پر شمار خرید مجهز شده اند گذشته و به این میدان لوزی شکل منتهی می شود. در ضلع جنوبش بولواری با شیب تند دسترسی به شهرکهای جدید ملحق شده به شهر را امکان پذیر می سازد و از ضلع شمالش که بولوار دیگری که در امتداد ساحل کشیده شده است شهر را از دریا جدا می کند. از سمت روبروی جاده ی ورودی به شهر هم خیابانی که در دو سویش همچون اکثر شهرهای کوچک مغازه های کوچک و بزرگ خودنمایی می کند راه عبور مسافران را به شهر می گشاید. شهری کوچک با چند شهرک جدید که از حضور غربت نشینانی چون من حکایت دارد! کمی جلوتر از میدان ورودی شهر به ایستگاه بازار قدیمش رسیده ایم. اینجا اکثر مسافران پباده شده به مسافرخانه های کوچک و قدیمی و هتل های آن اطراف پناه می برند. من اما به راننده ی کم حرف و مودبم یادآوری می کنم که مقصدم میدان امام قلی خان می باشد. و او  می گوید آن سوی شهر پیاده ام می کند. این آن سو البته بعد از دو تقاطع با فاصله ای نزدیک و یک میدان حاصل می شود! این بخش از شهر با بولواری بسیار عریض و با فضای سبزی در کنارش که با چندین پیاده راه از هم جدا می شود تصویر بهتری از قشم در ذهنم جای می دهد. دیگر به میدان رسیده ایم. گلهایش از شدت گرما بی رمق و تشنه کام در حال افسردنند. در میانه ی میدانبر روی تخته سنگی بزرگ از گرانیت سیاه تندیسی از یک مرد ایستاده است

در همسایگی جنوب9

هر چه از این میدان خاکی بزرگ دورتر می شوم از پلشتی های کنار جاده هم کاسته می شود! دیگر جاده نامیدنش هم کم لطفی است دوبانده ای با گاردریل های حایل در وسط و کناره ی آن.  در فضای میانی دو باند هم مثل اتوبانهای تهران درختها چنان پهلو به پهلوی هم ایستاده اند که راه عبور هر نگاهی به آن سو را سد می کنند! در کناره ی سمت راست و پشت حایل های فولادی هم باز همان ها حضور دارند! ظاهرشان به بید می ماند بی آنکه نشانی از طراوت و نازک اندامی بیدها را داشته باشند! شاید از خویشاوندان دورشان هستند. از همان ها که تاب تحمل گرمای این دیار را دارند. ریشه های زمخت و ترک خورده  سر از خاک بیرون آورده با اندکی فاصله از آنها برگهای کوچک و  غبار آلودشان دیده  می شوند. جز اینکه سبز هستند نشانه ی دیگری از درخت بودن در آنها نمی بینم! از شادابی و طراوت خبری نیست. هر چه هست اما از مناظر پشت سرشان که گاه گداری در نبود یکی از آنها نگاهم را میهمان می کند زیباتر است! این پنج کیلومتر پایانی از فرودگاه تا قشم هم به آخر می رسد. اکنون به میدان کوچکی رسیده ام که تندیسی لایه لایه بر روی هم و بیضی شکل شاید به نشانه ی صدفی و نمادی از جزیره ی قشم در آن خودنمایی میکند! با وجودی که مانعی میان جاده و دریا دیگر نیست و این دو همنشین جز چند متر از همدیگر فاصله ندارند به زحمت می شود این نماد قهوه ای رنگ را به موجودی زیبا که در این آبها خانه دارد نسبت داد! بیشتر به پره های سوسک می ماند تا صدف! اما من همان را که در ذهن سازندگانش بوده برای خپد تصویر می کنم.

در همسایگی جنوب8

از تیر رس خانه های بی مهر مسکن مهر هم عبور می کنیم! با فاصله ای  نه چندان زیاد از آنها. روستای درگهان که برخی شهرش می خوانند در میانه ی دو تپه ی مرجانی کم ارتفاع جاخوش کرده است. چندان چیزی از او نمایان نیست! نه اینکه گناه تپه ها باشد. چیزی برای عرضه کردن ندارد! تنها علمک مسجدی سد نگاهت می شود و بس! اندکی دورتر در سمت چپ جاده قلعه سفید رنگی که با تابلوی بزرگش به تو  می فهماند دانشگاه آزاد است! و گویی این واژه ی آزاد از قیدوبندهای زیادی رهایش کرده باشد!. ساختمانی نچندان مناسب و با وقار و به سبک پاسگاههای زمان طاغوت! جاده فرصت ایستادن نمی دهد. دیگر تابلوهای کم شمار گذران از نگاه من هم خبر از نزدیک شدن به قشم را می دهند! در سمت راست دیوارهای ناهنجار با بلوک های سیاه سیمانی نشان از حضور روستای دیگری در این حوالی است. اینجا طولاست. سمت چپ دریا با فاصله ای نه چندان زیاد زیر نگاه آفتاب تن آسوده. بخوابی آرام فرو رفته است! آبی آرام! شاید این بهترین تفسیرم از نیلگون با  شدکشتی های بسیار بزرگ با رنگ قهوه ای در پایین و اتاقکهایی سفید همچون مجتمع های ساختمانی بربالای تن تیره رنگشان گویی در این بستر حریر آبی نیلی. سالهاست که بخواب رفته اند! "قشم 5km" از طولا هم که میدانی بسیار بزرگ و پر از تل های خاک جاده را بدور خود پیچیده است به سمت تابلوی قشم خارج می شویم.

در همسایگی جنوب7

صورتش از آفتاب بی استراحت اینجا سوخته و به سیاهی گراییده است اما دلش سفید می نماید و پر طراوت! از آرامشی گرم و صمیمی که در چشمانش در سیمایش هویداست به آسانی می شود فهمید که اینان چگونه مردمانی هستند. نیازی نیست سالها کنارشان باشی و با آنها زندگی کنی تا این را دریابی! کم حرف است. بناچار من با پرسشی ساده سر صحبت را با او باز میکنم. جز قشم هم در این جزیره مگر شهر دیگری هست? او در پاسخم چیزهایی میگوید و چندین نام ناشنیده را بمن تحویل می دهد. درگهان لافت رمچاه طولا...چیزی از آنها جز همان اسمشان تا مدتها بعد که در قشم مستقر می شوم و به دیدارشان می روم در آن لحظه بخاطر نمی ماند! جاده راهش را از فرودگاه به سمت بیرون باز می کند. هیچ رستنیی کنارش نیست! در فاصله هایی نه چندان دور. دست باد ماسه ها را روی آسفالت سوزان پهن می کند! خاک بد قیافه  در همه ی اطراف پراکنده شده! جز در جاهایی که جاده به ناچار سینه ی صخره های مرجانی را که روزی بستر هماغوشی گرم ماهیان و خرچنگها بوده اند را  شکافته و به پیش رفته است!  چشم انداز دیگری دیده نمی شود. چند کیلومتری از مبدا دور شده ایم. اولین مکانی که نشان از وجود انسانی در این برهوت دارد را می بینم. همان انسان آرام. گیاهدانش می خواند و از آن هم که چیزی جز چند چهاردیواری روییده در دو سوی راهمان  نیست می گذریم. کمی بعدتر باز هم همان منظره ی خانه های خاک گرفته و اینبار نامش رمکان است و اندکی آنطرف تر از آن در فاصله ای زیاد با خانه های مردم قوطی کبریت های رنگی و ظاهرن زیبا که ناگفته پیداست از شاهکارهای دزدان انسان نماست خودنمایی می کند! هدفی هم جز خودنمایی گویی نداشته است! اینجا درگهان است.

در همسایگی جنوب6

گویی خلبان هم دلش به حالمان سوخته پرنده اش را در فاصله ی کمی از ورودی سالن برزمین نشانده است! چند قدم بیشتر بر نداشته ام که در شیشه ای را به سمت داخل هل می دهم. نمی دانم این قطرات درشت که روی گونه ام نشسته اند از شلاقهای آفتاب است که راه به بیرون پیدا کرده اند یا از شرجی هوای جزیره! گرما اجازه ی فکرکردن نمی دهد. سربازی با  لباسهایی که به زحمت می شود فهمید روزی به رنگ سبز بوده باشند دم در ورودی تفنگ به دست ایستاده است. یکی نیست به او بگوید آخر در این جهنم مگر کسی هم حال جنگیدن دارد که اینگونه پر اخم و خشک اینجا ایستاده ای! از او می گذرم فاصله ی بین دو در را که به زحمت به پنجاه متر می رسد طی میکنم و از سمت دیگر سالن خارج می شوم. تاکسی ها در همان نزدیکی منتظر ایستاده ند. کرولا کمری اکسنت! از همان هایی که در تهران از کنارشان رد میشوی و نمی توانی برای بار دوم نگاهت را بسویشان نچرخانی! راننده بلند بلند اما نه به شیوه های رایج هجومی هم صنفانش. نام قشم را با علامت سوالی در لحنش فریاد می زند! من شگفتیم باز هم بالاتر می رود مگر جایی جز قشم هم مقصدشان هست این تازه از راه رسیدگان! با سوار شدن هر مسافر ماشین براه می افتد. خبری از کشان کشان آوردن و اضافه کردن آدمها نیست! مقصدم را به او  می گویم : میدان امام قلی خان! و او شاید برای اطمینان بیشتر و پایان دادن به گیجی آشکار نشسته در چهره ام دوباره سوال می کند: " قشم تشریف می برید"?

در همسایگی جنوب5

دل شکسته و پر اکره از صندلیم جدا می شوم! با خلبان و کبین کروپش نه به انگلیسی که با زبان رسمی بدرود گفته پله ها را پایین می روم. باور این که ما همان هایی هستیم که هنگام پیاده شدن از تاکسی با کوبیدن درش گویی صد بدوبیراه نثار راننده اش می کنیم اینجا اما تمام هنر موجود در جمله ی معروف " هنر نزد ایرانیان است وبس" را بکار بسته با تمام توان و از دل و جان به خلبان و خدمه اش محبت می کنیم! علت را نمی دانم شاید بخاطر هوا باشد! منظورم نه آب ونه هواست. همین روی هوا بودن را می گویم همین وضعی که همیشه در آن زیسته و نفس کشیده ایم! شاید از اینکه بسلامت دوباره پا بر زمین گذاشته ایم آدم دیگری شده ایم! هرچه هست در این لحظه انسانیم! هنوز یکی دو پله پایین نیامده ام که شگفتی دوم را هم می بینم! لشگر گرما که نه گویی هرم نفسهای حیوانی غول آسا راه بر عبورت بسته است! نفسم بند می آید می دانستم به بهشت نمی روم اما انتظار آتش افروخته ای اینچنین را هم نداشتم! بالا رفتن رقص گونه ی گرما را روی آسفالت به چشم می بینم! محوطه ی محقر فرودگاه گویی سالهاست که متروک و بی عبور مانده است! تازگی و طراوت در هیچ جایش دیده نمی شود! آسفالت هم انگار زیر تابش بی وقفه ی آفتاب بخار شده و به هوا رفته است چیزی جز ماسه های رنگ و رو رفته نمانده است! از همان خاک کافور مانند روی درختان کم تعدادش هم ریخته اند! طاقت اینهمه شگفتی در یک نوبت را ندارم! کودک درونم اکنون به گریه نشسته است و دلداریهای من هم کمترین تاثیری در او ندارد!

در همسایگی جنوب4

دیگر از آن حرفهای نامربوط خلبان زمان زیادی سپری شده است و ما همچنان در حال دور و نزدیک شدن به مقصد هرگز ندیده ام هستیم! گویی او هم چون من آنچه را با چشم می بیند نمی تواند جای تصویرهای زیبای ذهنش از قشم بگذارد! آخر چیزی جز یک بیابان بی حاصل و تفتیده هم نیست این دلفین لمیده در آغوش نیل گونه ی خلیج فارس! گویی عادت اغراق گر و بال و پر دهنده ی ما ایرانیان به هر چیز و هر کس دامن قشم را هم گرفته است!  از آن جزیره ی زیبا و عجایب هفتگانه اش چیزی نمی بینم!  همه ی آن توصیفات موهوم که بر روی اینترنت قبل از پا گذاشتن بر خاکش خوانده ام گویی جز خوابی بیش نبوده است! تا چشم کار می کند چیزی جز آزار در مقابلش نمی یابد! نام بیابان بر اینجا نهادن ستمگری در حق بیابان است قطعن! بیابان بسیار دیده ام و کم دوستشان نداشته ام. از کویر مرنجاب تا بیابانهای سوخته ی قم اما اینجا کجا و بیابان کجا! خفته در میانه ی دریایی اینچنین زیبا اما بدور از هر زیبایی! گویی خاک را از آسمان بر تمام تنش الک کرده اند. همه جایش پوشیده از لایه ای از رنگ بی جان و سفیدی است که بیشتر به کافوری می ماند که روی بدن مرده ای پاشیده اند ! چگونه خاک می نامندش! 

در همسایگی جنوب3

از خیال دیو  و غول بیرون می آیم و گونه ام را به پنجره ی کوچک بیضی شکل که تنش از  هماغوشی سرد ابرها یخ زده است می چسبانم. زمین را از نظر می گذارنم. نمی دانم در این مدت زمان اندک این پرنده ی آهنی  چه فاصله ای را پشت سر گذاشته و تا چه اندازه مرا به مقصدم به جزیزه ای که قشم نام دارد نزدیک کرده است! از این بالا اما هرچه دیده ام جز چهره ی سوخته و خاکستری چیزی زیر پایم نبوده! هزار معلم و هزار کتاب نمی توانست بمن خشک و عطشناک بودن سرزمینم را تا این حد رک و عریان بنمایاند! هیچ جا تن سبز درختی سایه سار رهگذری نبود! همه هرچه بود تشنگی بود و عطش. از گفته های ناگهانی و نامفهوم  خلبان به خود می آیم و از انگلیسی حرف زدنش که همیشه چیزی جز "کبین کروپ" اش در خاطرم نمی ماند خنده ام می گیرد! این جملات کلیشه ای اما گنگ خبر از نزدیکی پرنده ی تیز پروازمان به آشیانه می دهد. از کویر از سوختگی از عطش گویی گذشته ام! آبی تیره رنگی در برابر چشمانم گسترده است! من نیل را ندیده ام اما از شنیدن کلمه ی نیلگون همیشه همین تصویری که اکنون در مقابلم هست در ذهنم نقش بسته است! شاید تنها تفاوتش این باشد که آبیش کمی کم رنگ تر از این بوده باشد! آبی نیلگون خلیج فارس! کاش بجای تغییر هلیکوپتر به چرخبال یکی این نیلگون را برایم کمی تفسیر می کرد!

در همسایگی جنوب2

این بالا دور از دنیای آدمها. ابرها هم گویی همانند ما برای خود در گشت و گذارند! یکی با شتاب تمام به دیگری تنه ای زده راهش را بی اعتنا به او پیش می برد! یکی دیگر اما همچون بی خبران از اطراف خود تن به آفتاب سپرده و آسوده و آرام بخواب رفته است! اینجا هم درست مثل آن پایین از هر قماشی می توان یافت. یکی همچون خرس. دیگری مانند اسب و حتی آدمی هم در میانشان یافت می شود! برخی سوار بر گرده ی برخی دیگرند! بعضی هایشان بسیار بزرگ و متراکمند! برخی اما پاره پاره چون تکه های لباسی به اطراف پراکنده اند! شاید آن گنده تر ها تکه هایی از اینها را از آن خود کرده اند.شاید ابرها هم همچون ما در جنگ و ستیز همیشگی هستند! هریک به فراخور زور و هیکلش لقمه ای از دیگری به یغما برده داشته هایش را بزرگتر می کند! کوهها دره ها اینجا هم هستند! خورشید شعله های را بر تنشان گسترده است. برخیشان چون پنبه از سفیدی برق می زنند. برخی دیگر اما از سیاهی حتی خورشید هم نتوانسته راهی در دلشان پیدا کند!قیافه هایی ترسناک و شبه گونه دارند! از همان ها که برخی مادران بیشتر برای جلوگیری از شیطنت و ساکت کردن کودکانشان در قصه هایشان از آنها با تاکید بسیار نام می برند و توصیفشان می کنند! دیوهای سیاه و غولهای شاخدار و...شاید ابرها هیچ شکل و قیافه ای ندارند و من از ترس آنچه در درونم با خود دارم را روی آنها نشانده ام!

در همسایگی جنوب

گوشه گوشه های نادیده ی وطنم را همیشه با تصاویر بخار آلوده ای در پستوی ذهنم جای داده ام! فکر می کردم در واقعیت هم آنها همانند که من در پیش خود ساخته ام. تا سال هشتادوشش که آغازین روزهایش را در کیش. این جزیره ی کوچک و رویایی میهمان بودم هرگز به این زوایای کشورم جز در همان رویاهایم پای نگذاشته بودم! اکنون اما چهار سال وچهار ماه از آن روزها گذشته است و من برآنم تا غبار از تن رویاهایم برگیرم و این خطه را آنگونه که هست ببینم. در گرمترین روزهای تابستان سال نود سوار بر بال پرنده ای که از ابرها هم هراسی ندارد از آسمان دود گرفته ی تهران به سمت سرزمینهایی که چون تشنگانی سوخته در حسرت آب.  بی جان و بی رمق نقش بر زمین شده اند اوج می گیرم! از تهران از شهری که در هر کوچه اش . در هر خانه اش رقابتی بی پایان برای رسیدن به خواستنی های موهوم و لذت بخش. در آنها برقرار است به سمت بالا پرواز می کنم! نفسی راحت می کشم و از اینکه از این گردونه ی جنون رها شده ام خوشحالم! غم ها و حسرت ها خوشی ها و دلبستگی ها هر لحظه کوچک و کوچکتر می شوند. در این بالا از اندیشیدن به  آنچه که بر سر آن هر روز و هر شب را در تشویش و استرس می گذرانیم در شگفتی فرو می روم. خانه ها و برجها خیابانها و کوچه ها به عروسکانی می مانند که کودکان را سرگرم می کنند! بالای سر جاده ی کرج کارخانه ها و زمینهای گرانبها و بشدت مرزبندی شده اش به تکه های کیکی شبیه است که آماده اندبرای لحظه ای کامت را شیرین کنند!

دشت لار. دیدار یار تمام!

صدایم از سرایش ترانه ی پایان خبر می دهد. نگاهم از این زیبایی ها سیر نمی شو د. و من از افتادن در دوباره های تکراری و پرآزار امروزهایم خسته ام. دلم پرواز می خواهد. از شکستن بالم باکم نیست! رها رها ....رهایم کن از تکرار همیشه ام. از کارکردن از فرسودن بیهوده ی هر روز. من دلم تنگ است برای یک هماغوشی وحشی! پیش از آنکه در نقش یک انسان خوشبخت انجامم فرا رسد! بمن بسپار دستانت را نگاهت را چشمانت را ! از این مصلحت اندیشی های غمگین دیگر خسته ام. دلم افسرد از دلتنگی! دو چشمانم پژمرد از بی رنگی. در میهمانی چند روزه ام در این حیات ناخواسته چگونه می توان از مصاحبت همنشینان پراکراه خلاصی یافت! چه جان سخت است دل من. اگر هنوز نفسی می کشد به لطف همین طراوتی است که هر از چندگاهی به تماشا می نشیند! در تماشاخانه ی لار. سبلان. یا ساحلی در دریاکنار! چه سخت است از درون سوختن و خاکستر شدن! انسانهای در بند اما در تمنای آزادی از هر قیدوبند. مردمان خوشبخت می خوانندت و تو عشقت را دیرزمانی است که چون قاصدکی بدست باد . به بادش داده ای!

دیدار یار بعد از چهار سال!_12

در آغوش گشوده ام جای داده ام این یار دیریافته را! تنگ در برش می گیرم از عطر و بوی تنش جانم را تازه می کنم . لشگریان وحشی طبیعت نیمه شبان دشت در برابر زیبایی سپید آب زانو زده اند! آن باد استخوان سوز جایش را به نسیم سپرده است و رفته است. در هر پیچشی به گرد یار طره ای از گیسوانش را به دامن دشت می ریزد! قطرات کوچک و سپید باران از هر سوی در برم گرفته اند! از جنس شعر و ترانه اند گویی! من دیگر نه منم! فارغ از احوال دل خویشتنم! همه هرچه هست طراوت است و شادمانی. از گذشت زمان هراسی ندارم که من عاشق وصال یافته ام! ساعتی که نه عمری سر بر بازوان یار در این بهشت اینجهانی آرام می گیرم. تن و جانم را بدست دستان نوازشگرش می سپارم. چقدر این لحظه نیکوست. با من اگر بود ترجیحم خروج از گردونه ی حیات در این مکان ناب بود و بس! تا تصویر دیگری با او در نیامیزد. 

دیدار یار بعد از چهار سال!_11

همچون گنه کارانی که بقصد شستن سیاهی دلشان رو بسوی کعبه می کنند. من اکنون در طواف معبود سپید رویم غرق در شور و شعفم.  "قو"  این سپید روی باوقار آغوش گشوده ی کوه را بستر خود ساخته و آرام در آن غنوده است. تن جاری و پاکش را بر دامن دشت آویخته است. جاده را درست در جایی که با پیچشی آرام بدور کوه حلقه زده می برد و پایین می آید! این جاری جانبخش را چه بنامم که درخورش باشد! به رنگ برف به طراوت باران. پر از عطر و شکوفه چون بهاران! تنها با واژه ی آب نمی توان حق مطلب را ادا کرد. الماس خفته در سینه ی کوهش بنامم یا مرواریدی که گردن آویز دلبری دلخواه است. از دیده هایم از گفته هایم فراتر است این زیبا روی سیمین تن! اکنون می دانم چرا پای در راه دشت لار می گذارم هر از چندگاهی و چرا جور و ستم تازیانه های سرد شب را در کلبه ی حقیرانه ام بسر می آورم. می ارزد! آری دیوانگی برای دیدار سیمین بری اینچنین حقا که بیش از اینها می ارزد! جز خوشی جز مستی چیزی در خاطرم نیست! همه را هرچه جز این بود طراوت آبشار از من دور کرده است. جذبه ی این عزیز راه را نشانم می دهد. دره ی شکوفایی را که او رو به پایین طی می کند صعود می کنم. در هر قدم با عشوه ای تازه میهمانم می کند! هزار چهره هزار رنگ. رنگین کمانی را می ماند که در دامن کوه آرمیده است! سبزه های خوشحال در کنار این جاری سپید بال در رقص و پای کوبیند! کاش من هم سبزه ای بودم در این بزم عاشقانه

دیدار یار بعد از چهار سال!_10

امشب در این کلبه ی مهجور دست سرد باد تا توانست بر تنم کوفت و رنجورم ساخت! خواب آن میهمانی بود که در انتظار آمدنش چشمانم به در ماند و خشکید. امشب چون رنجهایم بی پایان می نمود! دیر زمانی است که پوشش کلاه مانند کیسه خواب را گشوده نگاهم را به در دوخته ام! امیدی به دیدن پرتوهای گرم خورشید در این جایگاه جانکاه ندارم. شکوفه های سپیده دمان اما دسته دسته از راه می رسند و از فضای خالی میان نرده های در به درون کلبه قدم می گذارند. زمین گویی در تقلای رهایی از دستان دیو تاریکی است! علف شبنم سنگ صخره همه دیگر لباس اشباح را از تن بیرون کرده اند. من اما با زجر تمام تن پوشهای خیسم را بتن کرده عزم رفتن می کنم. هنوز از خورشید خبری نیست.شاید شعله های خواهشش را بر سینه ی کوهی که کلبه ام در سایه سار او خفته. فرو ریخته است! پای در راه می گذارم از دور سپیدآب یا همان آبشار قو همچون قویی آرمیده در آغوش کوهستان مرا به خود می خواند. خورشید گردن فرازانه از ستیغ پربرف کوهها بالا می رود. اولین شعله های گرم و دلخواهش را روی تنم می ریزد. دیگر از سرما نمیترسم. عشایری که چادرهای سیاهشان را در سمت پایین جاده برپا کرده اند به این سو و آن سو می روند روز برای آنها هم آغاز گشته است. گله های پر شمار گوسفندان اما در آرامشی دلپذیر در میان شاداب ترین علفهای روی زمین نشسته اند. چه خوشبختند این میهمانان دشت! سگها که روشنایی روز هم کمکی به آنها در بازشناسی من از گرگ و گراز و دزد نمی کند با جدیت تمام شروع به یورش به سوی من می کنند! وحشتم از آنها زمانی به اوج می رسد که می فهمم انگشتان دستم چیزی برایفشردن در میان خود ندارند! چوب دستیم را در کلبه جاگذاشته ام. بسرعت خم شده سنگ از زمین بر میدارم. انگار شعورشان بکار افتاده! پا پیش نمی گذارند و از دور با چند ناسزا همراهیم می کنند!

دیدار یار بعد از چهار سال!_9

خیلی از دلخوشی های دنیا چیزی مثل همین کلبه اندکه من اکنون در او پناه گرفته ام! گاهی روزگار چنان برتو سخت می گیرد که خانه خرابه ای چنین. مامنی می شود برایت از هجوم بی امان تلخی های زندگی! جز یک چاردیواری زمخت چیزی نیست اما در این هنگامه ی آشوب چون دژی مستحکم می نماید! بال پرواز رویاهایم اما از سرمای دشت کمترین ترسی ندارد! در بیکرانه ی اوهام اوج می گیرد و به هر گوشه ای سرک می کشد. اندیشه هایی خنده دارتا افکار جدی همه را کنار هم نشانده ام. جز سرما اکنون اما دشمن دیگری هم بسراغم آمده است! اگر آن لیوان داغ چای دمی خستگی از تن می زداید اکنون اما می تواند وحشت زدودن خودش را در این سرمای طاقت سوز بجانم بریزد! سعی می کنم اندیشه اش را از گوشه ذهنم بیرون برانم اما رفته رفته چون نفوذ آب در خاک تمام ذهنم را به اشغال خود در می آورد! از ترسم خودم را بخواب می زنم اما سودی ندارد! فشار پشت سد مثانه ام زورش از زور سرما هم بیشتر شده است! وادارم می کند از درون کیسه خواب چون شفیره ی پروانه ای نارس بیرون خزیده کارش را یکسره سازم! از فکر پوشاندن تنم با لباسهایی که اکنون سردتر از پیش در گوشه ای از کلبه آویخته اند می گذرم. نیمه عریان از کلبه خارج شده با ضرباهنگ کوبیده شدن دندانهایم بر همدیگر از شر آن لیوان چای خلاص می شوم. دوباره داخل کیسه خواب جای گرفته ام. خودم هم نمیدانم در حال خنده ام یا گریه ! آسودگی نیم بندم هم از هم پاشیده است . فقط آرزوی دمیدن دوباره شعله های آفتاب می تواند کمی آرامم کند.

دیدار یار بعد از چهار سال!_8

از هیچ حیوانی بیشتر از انسان وحشت نداشته ام. بی دندان نیش بی چنگال اما بسیار درنده تر از هر حیوانی می تواند باشد! در نگاه اول در ستیز سخت تاریکی و سوی تحلیل رفته ی چشمانم شمایل خرسی بسیار بزرگ در خاطرم نقش می بندد! اما این رویای ترسناک هم تن خسته ام را از گام برداشتن به سوی او باز نمی دارد! جز رویا هم نبوده است خرس درونم! اکنون دیگر دیوارهای سیاه کلبه که با بلوک های سیمانی بالاآمده اند روبرویم ایستاده است. از چهار سال پیش کمترین تغییری نکرده است. اتاقکی کوچک با سقفی بر بالای سر و حفره های کوچکی به چهارسوی دشت. حتمن برای نگهبانی! و دری فلزی که از کمر به بالایش را چیزی جز چند میله محافظت نمیکند! شیشه هایش را دست باد به یغما برده است یا کار خرس و انسان است نمی دانم! جای خوشبختی است که سمت وزیدن باد از این سو نیست! با لیوانی چای تنها برای لحظه ای تنم را گرم می کنم. در این تاریکی نه چشم پیدا کردن هیزم را دارم نه توانش را. به همان چایی داخل فلاکس قناعت می کنم. تقریبن تمام لباسهایم خیس شده است. همه را جز خصوصی ترینش از تن برمیکنم. کیسه خواب را بر زمین گسترده درونش می خزم! جز حفره ای کوچک برای نفس کشیدن همه درزها را می بندم! سکوت سکوت سکوت . سپس هجوم لشگر باد! به هر پهلو که می غلطم شمشیر آخته ی سرما از همان سو در تنم فرو می رود! کمترین امیدی به رسیدن پلکهایم به هم ندارم! حالتی بین لرز و خنده هایی از سر جنون در برم گرفته است! به آسایش و گرمای بسترم می اندیشم و به جایی که اکنون در آن خفته ام!اد نیست

دیدار یار بعد از چهار سال!_7

از رود گذشته ام و اکنون بدون ترس از رویارویی دوباره با او روی علفهای رسته در ساحل این سویش بخاک افتاده ام! همه چیز از خاطرم پاک شده همچون یک تصادم مرگبار گویی جز دردی که از مغز استخوان هم فراتر رفته است چیزی بخاطر نمی آورم. حال اکنونم پر از پشیمانی است. کاش مانده بودم. کاش هوس دشت بسرم نمیزد! زمان اما مرهم بی رقیبی است بر دردهایمان. دقایقی بعد خودم را دوباره پیدا می کنم. بلند می شوم از دشت که چون مبارزی سلحشور ترفندهای زیادی برای شکستم دارد عذر خواسته راهم را بسوی کلبه ای در آن حوالی کج می کنم. ماه هم گویی از سرمای دشت گریزان است! خبری از حضورش نیست اگر باشد هم شاید کوههای سر به فلک کشیده اجازه ی سرک کشیدن به تن دشت را به او نداده اند. شب از نیمه گذشته و خرداد شانزدهمین روزش را هم بدست خاطره ها سپرده است. اما اینجا حال و هوای زمستان را دارد. چند باری راه کلبه را به چپ و راست می پیچم و گویی گمش کرده ام. به دنبال نشانه های گذشته ذهنم را می کاوم. سنگی صخره ای! اما کلبه ی من از این نشانه ها نداشت. کنار رود سپیدآب با فاصله ای دورتر از آن با دلی چای. در چنین جایی آرمیده بود اکنون اما خروش هر دو رود را می شنوم سپیدآب را چون کنارش هستم دلی چای را چون غرش سهمگینی دارد! اما اثری از کلبه نیست! گویی در این دشت همه چیز باید غافل گیر کننده باشد! رود تنگه و اکنون کلبه! کناره ی رودخانه را با اندکی فاصله به بالا و پایین جستجو می کنم. سیاهی گنگی در میان علفا ایستاده است! لحظه ای بر سر جایم میخکوب می شوم

من خیالاتیم

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تمومه قصه ام هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

روزا بفکر دیدنم شبا پر از خواب منی

بذار خیال کنم به تو اگرچه بی خیالمی!

دیدار یار بعد از چهار سال!_6

بلند می شوم بر زمین می افتم! کمتر از مبارزی که تنش از زخم شمشیر اسیر ناامیدیست نیستم. نه اینکه تسلیم زنجیر سرما شده باشم. از هر دری وارد میشوم کارساز نمی افتد و زخمه های سرما از تنم بیرون نمی رود. زمان در هر ثانیه که پیش می رود لشگریان بیشتری را به دشت گسیل می دارد. فقط ناله باد است و سوزش سرد نفسهای او. هیچ همراه دیگری نیست. چشم به رود می دوزم شاید دلش به حالم سوخته کمی مهربانتر شده باشداما چون هیمه ای که هرم شعله هایش صورتت را می گدازد. سوز وحشی رود هم بی هیچ ترحمی سیلی بر صورت من می زند. کار از التماس و خواهش گذشته است هر لحظه اوضاع بدتر از قبل می شود! باید بلند شد و دل به دریا زد. طبیعت آن رویش را نشانم می دهد چاره ای جز مبارزه نیست. به پاهایم نهیب می زنم. کفشم را از سنگریزه  های فرو خو رده خالی می کنم. دوباره به راه می افتم. امیدوار بودم مسافت بیشتری را این بار طی کنم. اما نزدیک است از شدت درد در اب فرو غلطیده رنجنامه امشبم را کامل کنم! انتهای رود ناپیداست کپه های ماسه ای به اشتباه ساحل را تداعی می کنند. دوباره درنگی می کنم سکوت نبمه شبان دشت را با فریادهای پی در پیم میشکنم دیگر اطمینان دارم کع دیوانه ام. در این اندیشه ام که به دنبال چه هستم. چه چبزی گم کرده ام? چرا بستر گرمم را برای دیدار یاری که این چنین راه منزلس دشوار می نماید ترک گفته ام! اما جوابی برای این سوالهایم ندارم. همان دیوانه بنامندم بهتر است. مستاصل از هجوم سخت سرما بکل ازیاد برده ام که ساعتی پیش از دیدار دشت زیبا غرق در شور و رویا بودم. گویی هرگز آدم سالمی نبوده ام بنظر فلج می آیم! دوباره های پر اکراه اما ناگریز به آب زدن در این شب بی رحم چندین بار تکرار می شود. در این آخربن ساحل اما علف های روییده بر تن دشت مژده ی رسیدن به آخر نبرد شبانه ام را می دهند.

دیدار یار بعد از چهار سال!_5

هنوز پای در راه ننهاده بودم که جایگاه شب مانیم را برای خود آماده می کردم. در سوی وحشی رود دلی چای. این نام ترکی که رود را دیوانه اش می خواند حقا که برازنده اش است! از تنگه و از سگها دیگر دور شده ام. غرش رود در این ساعت از شب که لشگر سرما دشت را جولانگاه خود ساخته است و از هر سوی بر آن می تازد وحشتی بیش تر از آواز سگها به ارمغان میاورد. نه آنکه از رود از این جاری زندگی ساز ترس و تنفری دارم. شکنجه های تازیانه ی سرماست که لرزه بر اندامم انداخته. من روی رفاقت تنگه حساب کرده بودم. اما در عبور از آن لباسم خیس شد و این فکر که در گذر از رود لباس از تن برگیرم و عریان از آب بگذرم را بی فایده کرده است. پیش از رسیدن به آن من خودم را خیس کرده ام! به ناچار با کفش برپا و لبس بر تن به سمت رود می روم. از شدت سرما درنگاه اول که می بینم زیر پایم جز خش خش ماسه های سوخته در سرمای دشت چیزی دیگری نیست شادمان می شوم. آخر چهار سال پیش که از اینجا می گذشتم تا زانو در آب فرو رفته بودم. البته شادمانیم چندان دوام نیاورد! یخ واژه ی ملایمی است در توصیف آنچه با پاهایم تماس دارد! از شدت درد بخود می پیچم بلند تر از دشنامی که به سگها دادم اکنون حواله ی خودم میکنم. خوشبختانه رود در هجوم خود تن دشت را دریده و در فواصلی نچندان دور از پشته هایی از ماسه و سنگ برجای گذاشته است. چون مارگزیده ای روی آنها پناه می گیرم کفش از پا کنده انگشتان پایم را به دست همتایان روییده بر شانه ام می سپارم تا از مرگ نجاتشان دهند.دلی چای همچون دیوانه ای می غرد و پیش می رود. از سرسختیش از خشمش چیزی کم نگشته است. تنهاجایش را در بستر آرام دشت عوض کرده است. گویی در هماغوشی همیشه اش با این معشوق به هیچ قانونی پای بند نیست از هر آنجا که خواسته است بر او تاخته است!

دیدار یار بعد از چهار سال!_4

از تنگه دیگر گذشته ام. در این تاریکنای شب اما از آغوش گشوده ی دشت مهربان جز چند قدمی که در برابر عبورم به کناری میرود وباز می شود چیزی پیدا نیست. دوباره در این سوی تنگه پا در جاده ای که از آن آغاز شده چون دشنه ای در دل دشت  آرام گرفته است می گذارم. در این پیشروی آرام و بی صدا در هر چند قدم سر بر آسمان گرفته از چشم ستاره ها نگاهی به خواب آرام  دشت می اندزم برخلاف دشت آسمان پرازدحام می نماید. ساکنانش گویی برای خدایشان عروسی برپا کرده اند تمام کوچه و خیابانها را چراغانی کرده اند همه جا پر است از دانه های کوچک برف شادی که با بی خیالی تمام در رقص و پای کوبیند. در این اندیشه ام که آنها به من به این دشت به جایی که من اینهمه ستایشش می کنم چگونه می نگرند! غرق در این افکارم که ناگهان غرش خشمگین سگان از همه سوی پرده های سکوت را پاره پاره می کند. کودک درونم از ترس پا به قرار می گذارد! آرام دستش را گرفته در دست دیگرم چوب دستم را بسختی می فشرم آماده نبرد میشوم. اما نه آنها را توان شکستن حریمم هست نه من دنبال اینم که بهانه ای دستشان دهم تا بیش از این حرارت جنگ را بالا ببرند. به غرولندی که به زحمت بگوش خودم می رسد اکتفا می کنم. در این دویل لفظی اما سهم شبان تنها ریختن نور چراغی است که به سمت چشمان من نشانه رفته است. نه عتابی به یارانش می کند ونه به آنها می گوید که من دزد و گرگ نیستم که نیمه شبان به گله هجوم آورده باشم! دریغ که همنشینی با سگها گویی خوی اورا هم از خودش دور کرده اند! چیزی نمی گویم تا خاطر تا خاطر میزبان آزرده نگردد. سگها چند قدمی مرا بدرقه می کنند. اما گویی خود نیز به بیهودگی کارشان پی برده اند. تنهایم گذاشته به جاده می سپارندم.