می ترسم
ترسم از مردن نیست! ترسم از افسردن هر روزه ی دستان تو دور از نوازشهای نگاه عاشق من است! ترسم از بیهوده بسر بردن این روزهاست که زندگیش می نامم! زندگی رسم ناخوشایندیست! دلها همه تنها دور از هم. دستهایم اما در تمنای هم آغوشی آن لحظه ی خوشبختی که تو پا در سایه ی غمگین حضور تن من بگذاری! تو که با یاد تو من زیسته ام هر شب و روزم را. تو که گویی ز ازل ساخته شدی تا که ستایش کنمت هر شب و روز. اما چه کنم با اشک فرو ریخته ی چشمانم. با آه نشسته در دل و جانم! بغض گلویم را می گیرد. چه دردهایی هست که چاره ناپذیرند! عشق نیست این. سوختن است سوختن از بیهودگی از دوری دستان تو. حکمتی گر هست من ندانم چیست و من دیگر نمیخواهم خدایم را اگر شده بخاطر این چیدمان نادرست ستایش کنم! معجزه می کرد نگاهت اگرت چشم مرا مهمان بود. دلم افسرد از این غم که تو نیستی به برم. شاعر عشق توام. شاید از عشق تو در رفت عقل من هم ز سرم! کنون که در ره عشق تو دیوانه تر از دیوانه منم. برگرد بر این تن افسرده تو ای جان و تنم!