هوس!

هر لحظه صف داره ببشتر از قبل قد میکشه و من همونجایی که بودم نشستم. نون که تو خونه هست. ولی اومدنی یکی از کنارم رد شد که بوی بربری تازه خورد تو مشامم. منم هوس کردم بیام و بگیرم. ولی اینطور که پیداس حالا حالاها باید همینجا که هستم بمونم تا اون تنور چند بار پر و خالی بشه و بتونه جوابگوی اونهمه آدم منتظر کنار دیوار باشه...

تنور!

بربریه خیلی شلوغه؛ روبروش یه پارک کوچک هست؛ منم نشستم اینجا به جای وایسادن تو صف نون. هر وقت خاستن از تنور بیان بیرون میرم میگیرم ازش.‌ مقاومت در برابر نوشتن واقعا کار سختیه که از عهده انگشتای نازک من برنمیاد. شاید خوب باشه که آدم تا تکون میخوره اینجا ثبتش کنه؛ شایدم‌ بد.‌ خیلی هم اهمیتی نداره اگه کمی دورتر از اینجا که هستم بایستی و نگاه کنی. مثلا چند سال دیگه. یا چند کیلومتر اونورتر؛ از یه شهر دیگه؛ همه چی اعتبارشو از دست میده به همین راحتی و عادی میشه...

مشتری!

از اون چند تا متن کوتاه؛ فقط پینات رو بردم دادم دست دختره خوند. خیلی خوشش اومد. گفت با وجود کوتاهی خیلی دلنشین و باحاله. الان دیگه از اون میدونه بلند شدم اومدم جای دیگه. کنار جوب ماشین شورا چکمه پوش  و دسمال به دست ایستادن منتظر مشتری. آب قنات حتما داره میره پارک ساعی و پای درختای ولیعصر که صداش به گوشم نمیخوره اینجا. تو این خیابون از اون بربری گردا هست؛ میخام برم بگیرم ازش یکی دوتا...

پینات!

ازش پرسیدم اسمشو؛ گفت پیناته. به معنی بادوم زمینی. خیلی کوچک و دوست داشتنیه.‌ فعلا که از خوشگلی همه میان زیارتش یه سر و میرن. دلم‌ نمیاد تا اون اینجاس جایی برم. رو پاهای عقبش داره بلند میشه و میپره بالا. یه بطری خالی آب دست دخترس که اونو میخاد. اینقد اصرار کرد بهش رسید. الان به پهلو خوابیده رو چمنا اونم گرفته دهنش؛ عین اینا که خوردن و مستن؛ ولی شیشه خالی مونده رو دستشون...

هلال!

الان دیگه دور حوض وسط میدون همه تنگ ِ همدیگه نشستن. دو سه تا دختر بچه اومدن دارن با اون سگ مشکیه بازی میکنن. از اوناس که پاهای خیلی کوتاهی داره و بدنش کشیده و درازه. موهای سیاهشم حسابی براق. فقط بخشی از زیر شکمش و پاهاش و پوزه ش رنگش قهوه ایه. با یه هلال کوچک بالای چشمش. دوست داشتم مال من بود. ولی نه تو آپارتمان؛ دلم‌ میخاست خونه ویلایی داشتم و یه لونه کوچولو هم واسه اون درست میکردم تو حیاط که وقتایی که خونه است بره اونجا نه اینکه بیاد رو پای من بشینه رو مبل...

شیفت!

روی صورت و لباسم پر شده از شته های سبز و مشکی؛ مشکلی باهاشون ندارم؛ شاید به نظر اینا شیرین و دلخواه میام. فقط گاهی که میرن سمت گوشم؛ از تو اون سوراخه دورشون میکنم.‌ میترسم برن داخل مغزم؛ دو روزه خالیش کنن خزانه رو.‌..پرنده ها پیداشون نیست. شاید شیفت شون شروع نشده هنوز.‌ فقط صدای دوتا کلاغ میاد که با فاصله روی دوتا درخت نشستن. هر کدوم یجوری قار قار میکنن. انگار که یکی داره به اون یکی بدوبیراه میگه...اون دختره تکه های چوب رو انداخته که سگ پا کوتاهش بره بیاره براش...

مشکی!

من انگار خواب بودم و از حال دنیا بی خبر؛ هوا حسابی گرم شده؛ آدما دوباره از لونه هاشون عین مورچه ها ریختن بیرون. میدون کلانتری رو پر کردن. دیگه از نشستن رو چمنا خیس نمیشم و سردم نمیشه. زنها تو گروههای دوتایی نشستن و مشغول حرف زدنن. یه دختره؛ گوشه میدون روی چمنا با سگش نشسته. از اون مشکی کوچیکا. که یه عالمه هم بند چرمی از سر و سینه و کمرش آویزونه. گاهی بغلش میکنه و گاهی هم رهاش میکنه رو زمین بخوابه واسه خودش...آب توی حوضم مثل ما آروم و بی حرکت نشسته سرجاش. از شلوغ کاری فواره ها فعلا خبری نیست...سگه با قیافه خیلی متفکرانه داره بهم نگاه میکنه؛ جوری که پیداس حوصله ش سر رفته. آخه دختره داره با موبایلش حرف میزنه و اصلا توجهی به اون نداره...

فردا!

شنبه تعطیله؛ مسافرت که نمیرم. فردا کار دارم کرج. امیدوارم دو روز بیکاریمم نخوره اون کاره.  بذاره یکیشو لااقل تو کوه باشم. بودن تو شهر و کارای روزمره پر از افسردگی میکنه منو. اون دوست دیشبی که تو پارک آب و آتش دیدمش. میگفت بهتره در کنار کارت یه مغازه هم راه بندازی و بیفتی تو کار تجارت. منم که باهاش رودروایسی داشتم. حرفشو الکی فقط تایید میکردم و میگفتم آره تو درست میگی ولی نظر خودم اینه که این عمر و این زندگی اصلا اونقدی نمیارزه که زمان و روز و ماهت رو تمام و کمال وقف پول درآوردن کنی. مگه چقد زنده ای و میخای چیکار کنی باهاش...

استارت!

نمی دونم همه زورم و فعلا نگه دارم برای اون هدف بزرگه یا با همین کوچولوهایی که تا رسیدن به اون تو مسیرمه؛ خوش باشم و خوشحالی کنم. هفته قبل که تو قله آسیاب باد بودم. گوشی دوستم بدجور وسوسه م کرد. اونجوری که دماوند رو کشید آورد جلو چشمم؛ اولترا اس ۲۱ داشت. تازه ۲۲ شم اومده و دیجی دزده داره میده ۴۵ تومن. اگه دیدم خیلی دارم لفتش میدم ماشین خریدنو. برم سراغ این شاید. یخورده خودمو شارژ کنم. بعد دوباره ازنو استارت بزنم...

لجباز!

هر چی میخورم سیر نمیشم چرا. پس اونایی که سحری یه چیزی خوردن و تا هشت شبم گشنه میمونن چی بگن. حتما اونام اذیت میشن ولی به روی خودشون نمیارن. من که ترجیح میدم به موقع به اون هیولایی که تو بدنمه آب و دونشو برسونم به جای لجبازی با خودم و اون به اسم روزه و عبادت. روش خودمو دارم برای این کار. هر وقت خوشحال باشم. میگم خدایا شکرت. باقی مواقع تو دنیای خودم غرقم و حوصله خدا رو هم ندارم. اونم هر کاری خاست بکنه باهام...

یدکی!

سفرانیه هیچ خبری از قیمت بمن نداده هنوز. یه دوستی دارم که تو کار لوازم یدکی هستش. اون توصیه بهم کرد امروز که با هشصد نهصد تومن به جای اونی که انتخاب کردم میتونم سورنتو یا موهاوی بگیرم. گفتش که چون فقط دومدل از این خودروی تولید رنو تو ایران هست و قعطاتشم‌ خیلی کمه. دردسر میشه برام. خب بودن اینجور متخصصا دوربر آدم خیلی خوبه که به موقع دید درستی از قضیه رو بهت میدن. حالا که روشن شده ذهنم؛ دارم از فکر همسایه میام بیرون کم‌ کم...

جوندار!

گاهی به سرم میزنه برم جاده چالوس یا همین روستاهای اطراف تهران و کرج یه خونه بگیرم از چارشنبه که کارو تعطیل میکنم ول کنم برم اونجا؛ یکی دو روز اول هفته بعدم نیام شرکت. البته که فوری از این فکرم پشیمون میشم. علتشم اینه که نمی تونم دربند درکه رو رها کنم و برم. هرجا باشم دلم تنگ میشه براشون. یادمه اون چند سالی که تو جزیره قشم بودم. برای هیشکی و هیچی دل تنگ نمیشدم جز این دوتا. خودمم تا اون روز باورم نمی شد که عشق و علاقه بین ما تا این اندازه عمیق و جوندار باشه. وقتی ازش دور شدم تازه فهمیدم کجای کارم. بعد از اون ماجرا دیگه به رفتن و مهاجرت از اینجا اصلا فکر نمیکنم. نه اینکه همه چی اوکی باشه و تنها مانع همینی باشه که گفتم؛ نه. ولی لااقل اینو فهمیدم‌ که بدون اینکه هفته و ماه؛ بگذره و این کوهها رو ببینم. نمی تونم زنده بمونم و زندگی کنم...

پی ام اس!

شنیدم فقط خانما نیستن که پی ام اس و اینطور احوالات عجیب و بد میاد خرشونو میگیره قبل از پریودی. شاید این تکرر در نوشتار منم یکی از همین سیکلاس که میاد سراغم و ولم نمیکنه لعنتی...

مبادا!

هر وقت مثل امروز زیادی می نویسم و پست میکنم. از اینکه همه مغزمو خالی کرده باشم روی این صفحه میترسم. از اینکه دیگه هیچی توش نمونده باشه برای فردا و روز مبادا استرس میگیرم. بلاگفا که همه جور محدودیتی داره. کاش نمیذاشت بیشتر از سه چهارتا پست بذارم در روز. باقی حرفامم می موند تو مغزم برا بعدن که خواستم بنویسم و هیچی پیدا نمیکنم توش...

مرنجاب!

قصد داشتم بزنم برم کاشان و قمصر؛ این روزا اونجا بساط فروش آبی که به بوی گل آغشته شده؛ خیلی گرمه. چند باری قبلا رفتم. هم کاشان و  نیاسر؛ هم مرنجاب. ولی بیشتر از همه از کویر و از سکوتش خوشم‌ اومده. کاروانسرای قدیمی آجری؛ که درست در چند قدمیش یه حوض که آب چشمه ای در همون نزدیکی لبریزش میکنه با بیدهایی که شاخ و برگ نه چندان سبزشون سایه سار اون آب عزیزی هستند تا که در دل شوره زار از تابش و ریزش مداوم پرتوهای سوزان آفتاب رنجیده خاطر نشه. به سرم میزنه برم اون آدمی که این اسم و روش گذاشته رو پیدا کنم و لب و دهنشو با یه بوسه طولانی و عاشقانه ببوسم. او که اولین بار گفت: مرنج آب...

سوراخ!

اسم اینجا رو گذاشتم روز نوشت؛ ولی از ساعت و دقیقه هم‌ گذشته دیگه اینقد که خط خطیش کردم پی در پی. تا یکی رو اوکی میکنم؛ اتومات انگشتم میره رو نوشته جدید. نه اینکه چیز مهمی تو ذهنم باشه و دنبال فرصت باشم برای ریختنش رو صفحه؛ شاید یجور اعتیاد پیدا کردم به نوشتن هر لحظه ِ افکارم که نمی دونم از کدوم سوراخ میان و میریزن تو کاسه مغزم...

کوره!

شاخص بورس داره چکش کاری میکنه رو عدد یک پونصدودوازده. دو سال پیش؛ از دو میلیونم رد شده بود. الان دیگه اون مردمی که حتی تو روستاها و درودهات پولی که از پستون ِ گاو و گوسفنداشون در میاوردن رو ریخته بودن توش؛ فراری ان ازش و هیچ اعتمادی بهش ندارن. بد روزگاری شده. تا چندتا دونه رشد میکنه؛ یه عالمه آدم میان تو صف فروش که نقد کنن و دربرن از این مهلکه. واسه همینم اون شاخص بیچاره نابود شد از بس سبز و سرخ شد تو این کوره پول سوزی...

لیلی!

یکیشون کشید پایین یکی بالا! نه درست همین حالا. ولی اونس افت کرده؛ بجاش دلار سبز شده و داره جون میگیره. خب خیلی طبیعیه که سکه م میفته دنبالشون...نه که عاشق و کشته مرده ِ اون دوتاست؛ نه. افسار اینو بستن به اونا. مخصوصا به دومی. هر جا اون میره؛ اینم پشت سرش. عشق و وابستگیم حدی داره والا. اینا دیگه شدن عین لیلی و مجنون بخدا. ینی دو دیقه جدا از هم نمی تونید باشید شما دوتا...

آوار!

تورم هم مستقیم به اعتماد به نفس ما آدما وصله. تا چند سال پیش؛ پونصدم که تو جیبت داشتی خیالت راحت بود و صاف صاف واسه خودت راه میرفتی تو کوچه خیابون. الان اما یجوری شده که تا مانده حسابت میاد زیر هف هش تومن. انگار دیوار ریخته رو سرت و زیر آوار جا موندی. غم چنان محاصره ات میکنه از هر جناح که راه فراری برات باقی نمیذاره. دود شدن و هوا رفتنم حدی داره خب. این چه مدلشه آخه. اون چند نفری که سیصد سالی تو غار بودنم اندازه ما ایرانیا از بی اعتباری پول رایجشون شکه و متعجب نشدن که ما شدیم. پول خرید کاخ چند وقت پیش رو باید بدیم بالای ماشین بازم اونی که میخایم نیست...

درک!

فردا میرم کرج؛ کار دارم؛ شب برمیگردم میام خونه. تا جمعه بتونم برم‌ کوه. البته شنبه م تعطیله و میشد یه برنامه دو روزه چید مثلا برای دشت لار. ولی هوا خیلی سرد میشه شبا و با کیسه خابم طاقت فرساس اونجا خوابیدن. وقتی هم که شب رو نخابی. روزت کلا به فنا میره و اصلا اون زیبایی طبیعت رو نمی تونی درکش کنی...

آسوده!

هوا بدجور خنک شده؛ من از معدود آدماییم که هم کوه رو عاشقانه دوست دارن. هم از سرما فرارین. خب خوشحالی نداره که برم و مچاله شم تو خودم وقتی هوا سرده. دوست دارم لبخند گرم خورشید بریزه رو تن و بدنم و برم و لم بدم زیرش بی خیال و آسوده. نه اینکه از سرما نتونم تکون بخورم. این روزا خیلی میخام برم کنار گل و درخت و علف بشینم‌ و خوش باشم. ولی فعلا که گفتم بخاطر هوای زمستونی که تازه تو بهار یادش افتاده از راه برسه؛ نمیرم. شاید جمعه بتونم...

قوی!

پله ها خستمون کردن از بس بلند و دور از دسترسن. از صدتا هنوز به دومی هم نرسیدم. همون حوالی یک و نیم موندم و هیچ تکونی نخوردم اخیرن. از مغزم که پاک ش نمیکنم. تا آخر سال هستم باهاش. میخام ببینم پاهام چقد قوی ان و تا کجا میرن بالا. دست به دامن هیچی هم نمیشم. همینیه که هست. آروم و آهسته به رفتن ادامه میدم من...

نامرد!

چند سال قبل فک میکردم خیلی خوب و باکلاسه که تا دندون درد میگیرم پاشم برم دکتر و بدم دهنمو سرویس کنن. اونام که نامرد و فقط فکر پول. برای یکی میرفتی؛ تا پول ده تاشو از حلقومت نمیکشیدن بیرون ول کنت نبودن. بهرحال همون موقع ها بود که دندونیه پیشنهاد داد چندتا دونه عقلی هم که تو دهنم مونده رو بکشم بندازم دور. ولی من به محکمی و طرز نشستنشون‌ که نگاه کردم دیدم داره حرف بیخودی میزنه و گذاشتم موندن سرجاشون. درسته که برا نشستن بقیه تو اون یه گله؛ جا نیست. ولی موقع خوردن میفهمم که کار درستی کردم که گذاشتم سرجاشون بشینن تا هر وقت که خودشون بخان.‌..

وحشی!

اومدم دارم صبونه میخورم. نون پنیر گردو. بعضی گازام خیلی وحشیانه اس. خودمم میترسم. میگم نکنه بخشی از لپ و صورتم رو بکنم و بفرستم پایین. به گمانم اگه قرار بود حیوون باشم. شیر و گرگ و کفتار میشدم. هر چند از این آخریه نفرت دارم. فک میکنم موجود کثیفیه. حتی تو دنیای حیوونا. همش با دزدی و حق خوری از دیگران زندگیشو میگذرونه. اگه انتخابی درکار بود که حتما شیر میشدم. هم مقام پادشاهیمو داشتم. هم اینکه صب تا شب خواب بودم و خانمهای خونه برام‌ شکار میکردن و منم میخوردم. فقط یه وقتایی که لقمه گنده تر از دهنشونو میخاستن بگیرن. من میرفتم کمک...

کوکو!

فقط یه چایی خوردم اول صبی و هنوز هیچ حسی برای صبونه ندارم. طبق معمول نون و پنیر میخورم. شاید اگه سفره رنگین تری در انتظارم بود همین الان‌ پا میشدم و میرفتم میل میکردم. ولی خب وضعیت جوریه که نمیشه؛ املت و نیمرو فراهم‌ کرد و باید به همین خوراکی های ساده و بی بو قناعت کنم. البته می بینم که بعضیا برای نهار حتی کوکو سبزی گرم‌ میکنن میخورن. ولی به نظرم درست نیست کارشون. نه از بابت احترام به عقاید و این داستانا که ما قرنهاست کسی به اعتقادمون احترامی نذاشته. بخاطر اینکه که اونایی که گشنه ن. واقعا عذاب میکشن از شنیدن بوی غذا...

ماسه!

فروردین داره آخرین نفسهاشو میکشه. بیچاره نیمه اولش اصلا شبیه تابستون بود تا بهار. حتما غمگینه حالا که داره میره. از درختای سرسبز. از ابرای سفید و خوشگل. از رودهای پرآب که تن سرد برف ها رو با خودشون دارن میبرن بریزن توی دستای ماسه های داغ بیابون. داره بدرود میگه و میره. بودن و نبودن؛ فقط با یک نقطه معنا میشه؛ اینکه هستی یا نه. به یک چشم به هم آوردن؛ بسته است. باش و ببین. برو و تمام کن کار دنیا رو. این روز برای ما هم از راه خواهد رسید؛ دیر یا زود. خوشحال یا غمگین...

زهر!

گاهی وقتا از خودم بدم میاد که آرزوهای کوچک داشته باشم مثل خریدن ماشین و این قبیل چیزها. نمی دونم چرا فکر میکنم؛ حتی اگه پورشم که بخام بگیرم ینفر بوده که قبل از من اونو داشته؛ و الانم‌ که من میخامش؛ از وقت و موقع ش گذشته؛ و اینطوری میشه که به خودم بدوبیراه میگم و زهر میکنم به کام خودم شیرینی رسیدن به اون آرزو رو...

پرت!

سفرانی که صحبتش رو کردم داره چراغ خاموش حرکت میکنه؛ چِشَم آب نمیخوره که آبی ازش گرم شه. امروز ببینم خبرش؛ خبر میده. احتمال میدم عدد رو بالا بگه؛ یکی نیست بگه آخه پیرمرد. گذاشتی سر کوچه؛ بهتر نیست هشتصد تومنی ازمن بگیری بزنی به یه جاییت و بذاری منم با اون کیفمو کنم. اگه پرت بگه. میرم رو کیسای دیگه. مثل کرولا و کمری. ترس از دست غریبه خریدنم هست دیگه. هم ماشینش اونی نباشه که میگه؛ هم تو حساب کتاب و سند بدقولی کنه و اذیت شم...

رحمان!

نمی دونم چه بخشی از عشق با هوس هم خوابه و آلوده است. نمی دونم چطور میشه این قصه رو ریخت توی تن کلمه و گذاشتش اینجا روی این صفحه. مگر مقدس ترین وجود در تمام عالم رو هم میشه با حرف تعریف و معنا کرد. در نظر من عشق جدا از معاشقه نیست. چه در ظاهر و کلام. چه در باطن و روحش. که رابطه عمیق بین دو جنسه. من گمان میکنم حتی اگر خودم هم بخواهم به عمد و از سر لج بازی و ناراحتی؛ آن روز و ساعت دلخواه با تو بودن رو فراموش کنم و از یاد ببرم. باز هم چیزی از همیشگی و جاودانی بودن تو و عشق ات در قلبم کاسته نخواهد شد و تو تا ابد در تمام روح و جسم من زندگی خواهی کرد...

صدا!

با اون دوستم که گفتم بی آنکه بخام؛ اینجا دیدمش. یکمی بدمینتون بازی کردم. حالا نشستم و دارم موزیک کردی که از تو بازارچه داره صداش میاد رو گوش میکنم. البته الان اونم قطع شد. ولی نه یه چیز دیگه داره شروع میشه دوباره. اونم کردی باید باشه. شاده و صدای دست و دهل میاد بیشتر. جز اینم بود فرقی نداشت برام. از کردی که سر درنمیارم.