من پیکم!

من پیکم! کاش پیک ِ بهار بودم؛ آغوش خزان دیده ی تورا! 

من پیکم! کاش پیک ِ رسیدن بودم؛ آرزوهای دور از وصال ِ تورا!

من پیکم! کاش پیک ِ شکفتن بودم؛ غنچه های لبخند ِ لبهای تورا! 

من پیکم! کاش پیک ِ دمیدن بودم؛ شبان ِ در انتطار صبح مانده ِ تورا!

 

سني سويدم ندن!

من آغلاركان گولويرسون ندن! گوزياشيمي سيلميرسون ندن! 

بوشا گوجاگ آچييرسون ندن!

ندن يوخسون يانيمدا! ندن يوخسون قانيمدا! ندن يوخسون جانيمدا! ندن!

ندن سين فرياديما! ندن سين گوزياشيما! ندن!

ندن سين ايچيريوم ! ندن سين آغليريوم! ندن سين اولويروم!

ندن چيخدي يولوما! ندن گيردي قانيما! ندن قيدي جانيما!

ندن سين فرياديما! ندن سين گوزياشيما! ندن!

سني سويدوم ندن! سنه يانديم ندن! ندن!

===================

**ترانه اي غمگين، گوياي حال، از "ابرام تاتليساس"

ترجمه:(با اندکی تقریب)

چشمان ِ من از عشق تو اشکبار است و تو بمن میخندی! نمیدانم از چه روی! اشکم را پاک نمیکنی(غمم تیمار نمیکنی) از چه روی!؟

چرا تو پیشم نیستی! چرا تو در  خون و جان ِ من نیستی!؟

چرا فقط در ناله و فریادهایم تو هستی! چرا تنها در اشک ِ چشمانم تو هستی! 

برای چه میخورم و مینوشم! (زندگی میکنم) ! برای چه گریه بارم من! برای چه می میرم! 

برای چه سر راه من سبز شدی! برای چه در سرنوشتم پا گداشتی! برای چه درون ِ رگ و خون ِ من جا داری! چگونه درون جان ِ من ماءوا گرفتی! 

چرا تنها در ناله ها و فریادهايم تو هستی! تنها در اشکهای چشمانم تو هستی ! چرا!

چرا تو را دوست داشتم! چرا جان و عمرم را به پای تو گذاشتم! چرا!

 

در شگفتم از طبيعت!

هيچ پديده اي، در تمام زندگي ام، اينگونه مرا محسور خود نكرده كه طبيعت مي كند! هر چيزي، حتي آنها كه از ديدنشان، لب به شگفتي و تحسين گشوده ام! بعد از گذشت ِ اندك زماني، برايم يكنواخت و بي ارج، شده اند! اما تا پا در طبيعت، در اين بستر ِ پر رمز و راز،  مي گذارم! هوش از سرم مي پرد! هر لحظه و مدام! گويي كه مستم و توان ِ ايستادنم نيست! از ديدن ِ هر برگ، هر شاخه كه ساده و بي برگ! در تمناي شكفتن ِ شكوفه اي بر سرانگشتان ِ خويش، نشسته است! جانم از شور و شگفتي، لبريز مي شود! من از كنار ِ سنگ و صخره هاي ِ به ظاهر خاموش نشسته! راحت عبور نمي كنم! حتما، آنها هم، حرفهايي براي گفتن دارند! در زير نگاه ِ آفتاب، اينكه از كدام سو بر آنها نور ببارد! به رنگي تازه درمي آيند!

زمين، اين، مادر ِ مهربان، اگر چنين پر سخاوت نبود! من ِ مبهوت مانده در كار ِ این دنيا! چگونه مي توانستم زيست! از ساخته هاي دست بشر! نصيبي براي چشمانم نيست! از مشتي خاك، بيشتر شگفت زده مي شوم تا اين برج و باروهاي مجللي كه تمام اطرافم را پركرده اند! آدمهای ساکن آنها، از خود آنها هم، دل آزارترند!

 

 

من در كنار ِ چشمه ي زندگي!

از حضور ِ اين ندانم هاي بسيار، در زندگي ام، در شگفتم! تمام ِ آن آرامشي كه، هر روزم را، به دنبالش، در حال ِ دويدنم، اينجا، كنار ِ اين چشمه، كه چون آب ِ ديدگان، زلال ِ  هميشه از او جاري است! مي يابم.!  هزار فكر ِ جورواجور به ذهنم خطور ميكند! خانه اي در كنارش به پا كنم و خودم را، از همه ي دنيا و هر آنچه در اوست، راحت سازم! اما حصار ساختن و به بند كشيدن ِ اين زيبايي را هم، تاب نمي آورم! 

به كدامين درياي بيكرانه، راه دارد؛ اين هميشه جاري! كه نه تمام مي شود! نه كاستي مي گيرد و از اين مدام، آمدن و رفتن، چيزي از او  مي كاهد! كاش! كسي بود، با پاسخي در كلامش! براي اين سوالها كه با خود، به گور خواهم برد! آب، اين يك، از چهار عنصر ِ پايدار، از كجا مي آورد اين همه زلالي و پاكي را! اين صداي محسور كننده اش، از چيست! 

گويي سوارها به تاخت مي آيند! با صداي ِ سم ِ اسباني كه از نفس نمي افتند و پا بر سنگ، نمي كوبند، با ريتمي جادويي، نواخته و تكرار مي شوند! گوش از شنيدنش، سيراب نمي شود و تن از تازگي اش، رنجيده خاطر نمي گردد! چشم از ديدنش، رو بر نمي گرداند! دايره ها، مربع ها، مثلث ها، چگونه اين اشكال ِ هندسي زيبا! ساخته مي شود و از ميان آن جنگ آوران، به صحنه  ي كارزار پرتاب مي گردد! اينها را مرواريد بنامم! خسته مي شوم از شنيدن ِ اين نام كه تكرار مي كنم! نه! مرواريد و الماس هم، دل را مي زند و رنجش مي آورد! اگر به اين فراواني، يكجا، جمع گردد! 

من نشسته و با چشمان ِ گشاده از خشنودي، به صف ِ منظم ِ سوارها، مي نگرم كه با شتاب و از پي ِ هم، سر بر سنگ، مي كوبند! و جان ِ گرامي خويش، فدا مي كنند! در پاي كدامين دوست! مقدم ِ كدام عزيز را، اينگونه پاس مي دارند! اين فداييان ِ زيبا روي، دلباخته ِ كدام زيبايي ناديده اند! كه اين چنين بي محابا، همه هست و نيستشان را به پاي دوست، عاشقانه،  آواز خوان و دهل كوبان، مي بازند!

 

 

 

گذري به كوهستان!

كوه، خنده و جست و خيز كنان، از من دور مي شود و غرق در ناز و كرشمه است! و من، چون عاشق ِ پيري كه مشتاق ِ درآغوش كشيدن ِ معشوق است! نه پا به پاي او، كه آهسته و آرام به سويش، گام بر ميدارم! من هم از خنده ي او، لب به خنده گشوده ام! در باور گذشته و هميشه ام، كوه را چون اسير ِ پاي بسته ي، يكجا نشيني؛ بيشتر نمي دانستم! اما اكنون به چشم ِ خود مي بينم كه با هر گام من رو به جلو! او هم قدمي به عقب برميدارد و از من دور مي شود! از اينكه باورهاي مسلم و به زعم خويش قطعي ام چنين راحت رنگ باخته و فرو مي ريزد، خنده ام مي گيرد! به خود اميد مي دهم! آري پشت همان سنگ، بعد از آن صخره، ديگر رسيده ام! همان جا "قله" است! اما شگفتا كه پشت ِ آن سنگ، سنگهاي بيشمار به صف ايستاده اند! 

به خود نهيب مي زنم! اگر كه باور گذشته ام، چنان كه شيشه اي شكسته و فرو ريخته است! چرا صخره هاي كوه، نبايد از يكي به دو، به صد، يا كه هزار بيشتر، نرسد! سربازارن ِ نگاهبان ِ قله، يكي پس از ديگري رخ مي نمايند و مقابلم مي ايستند! رازها ي خانه اش يكي، يكي، فاش مي شوند! دوپاي من،  ِفسرد و ريخت سازو برگ خويش! به هر دو گام كه ميگذارمش به پس! يكي به پيش! كار به التماس كشيد و خنده هاي يار! نفس نفس زدنهاي بيشمار! او به خنده لب گشوده و نگاه مي كند! اين منم، كه جان به لب رسيده و هستي اش، خراب مي كند! نشسته پاي او، نفس زنان، التماس مي كند! كه ناز و عشوه را، كمش كن اي عزيز! كه سوز ِ قلب ِ من،  مرا بسي عذاب مي كند! چو گوش ِ او نيست بدهكار ِ من! كه من عاشق ِ دلخسته ام و اوست يار ِ من! سرم بلند مي كنم زخاك! كه ريزمش به پا شتاب! روم به سوي او چه با عتاب! دريغ! كه طاقتي نمانده است به پا! نشان ِ پيري ام به چهره مانده است به جا! 

شكايت از چه مي كنم! كه يار، هميشه با وقار، بلند قامت، ايستاده است و پايدار! و اين منم كه رنگ عوض مي كنم، چه بسيار و بي شمار! شبي كه با خود عهد مي كنم: صبح، چو آفتاب، ز خانه اش برون نرفته است! من از تختخواب ِ گرم ِ خود، برون جهيده و پاي گذارمش به راه ِ دوست. ولي چه سود كه عهد خود شكستن و نرفتنم شده است خارج از شمارش و حدود! 

 

رها در كوه!

آهسته و آرام، گام برميدارم! از كنار اينهمه زيبايي، كه راه عبور را بر من بسته اند، مگر مي توانم به تاخت و شتابان بگذرم! همچون كودكاني آويخته از دامن ِ رهگذري! صخره اي كوچك، در سمت راستم نشسته است! ميدانم، هماني است كه بارها و بارها، درست در همينجا، او را ديده ام! اما اينبار، مطمنم كه تفاوت كوچكي با قبل، كرده است! شايد جور ديگري نشسته است! شايد تابش ِ آفتاب، تنش را روشن تر كرده و سايه اش را ناپيدا! برميگردم و دوباره نگاهش مي كنم! او نه يك صخره ي بي جان! كه موجودي خفته در تن ِ ديگران است! گاهي شبيه خرسي است كه آرام در جاي خود نشسته و پلك روي هم، گذاشته است! در نگاهي ديگر، به بوزينه اي مي ماند كه با پوزخندي بر لب، چشم به من دوخته است! اين ساكن ِ هزار چهره را، تنهايش مي گذارم و راهم را به سمت ِ بالا كه پر است از شگفتي، مي گشايم!

كمي جلوتر، درخت ِ سخت جاني،  شكاف كوچك ِ سنگي خوابيده روي زمين را، براي زيستن، انتخاب كرده است! تمام تنش را به زحمت در آن ميان، جا داده و شاخه هايش را، بيرون داده است! نمي دانم رويش او در جايي چنين سخت! چه حكمتي دارد! شايد دانه اش همزمان با آفرينش اين سنگ، از جان ِ هستي جدا شده و اينجا افتاده است! شايد هم، او در درون ِ خاك، خفته بوده و زماني كه بيدار شده، اين صخره را روي خود ديده است، اما از آمدن و رسيدن نا اميد نگشته و به كارش ادامه داده و دل سخت ِ سنگ را، شكسته و بيرون خزيده است! نشسته كمي نگاهش مي كنم! هر كدام از فرضهاي نزديك به محال را كه تصور مي كنم! مو بر تنم، راست مي شود! گيرم كه دانه اش را، كلاغي، عقابي، يا هر چيز ديگري در شكاف ِ ميان ِ سنگ انداخته و او از اين روست كه اينجا خانه دارد! باز هم از سخت جاني او، چيزي نمي كاهد! 

 

برف!

ریزش ِ پی در پی ِ پرتوهای گرم ِ آفتاب، تن سپید برفها را که آرام، روی سینه ی فراخ ِ کوهستان، به خواب زمستانی رفته اند! داغ کرد و سوزاند! شاید بهار خواسته که کوه، این لباس سپیدش را از تن به در کند تا او بیاید! شاید که بهار، این عروس ِ سبز پوش، تاب ِ دیدن ِ هماغوشی، کوه و معشوقه ِ سپید پوشش را ندارد!

چه بگویم! برای عاشق ِ بلندبالایی که دو معشوق! در یک زمان؛ خواهان اویند! یکی سرش را در میان بازوانش گرفته و رهايش نمیکند! دیگری از پا و از دامنش آویزان است و ذره ذره؛ تن ِ آن سپید ِ سرد را از غصه ی تصاحب ِ معشوق! آب کرده و از میان برمیدارد!

کدام را من ترجیح میدهم! این سبزه روی ِ گرم! یا آن سپید پوش ِ بالانشین را! انتخاب من؛ هر چه که باشد، خود؛ از عاشقان ِ آن بلند ِ پرناز و عشوه ام! چه بسیار ستایشها که روانه اش میکنم! نیاز و نیایشها که برایش می خوانم! اما نمیدانم از این همه معشوقه که بر در خانه اش نشسته اند! کدامین را می خواهد!

تنهای بی قرار!

از این بیشمار زندگی! از این هزارها دل ِ تنهای بی قرار؛  چه میخواهی ساخت! تو خود میسازی و خود خراب میکنی! تو بیدار میکنی و در خواب می نشانی ام! 

دلت به حال من اگر نسوخت! باکی نیست! با این هزار کرور؛ دلهای بی فروغ! از این دوندگان ِ هراسان؛ در کوره راهی از زمان! چه میکنی!  آرام باش خدای من! کمی شمرده تر! کمی گزیده تر! چرا به بندگان ِ بینوای خود، زیست را، پر از عذاب میکنی!

 

 

گاهی خیال میکنم!

گاهی خیال میکنم: من بارها و بارها خواهم مرد و دوباره از نو زنده خواهم شد! خیال میکنم : این چرخ آنقدر خواهد چرخید تا بخت من با تو روی هم بیفتد! خیال میکنم : این جدایی به سر خواهد آمد و زمان هم تاب تحمل  اش را نخواهد داشت تا دست تو از دست من؛  تا همیشه، دور باشد! نمی دانم چقدر طول خواهد کشید! سده ها و هزاره ها خواهد گذشت! آنقدر دور که نام و نشان و نواده ای از من و تو روی زمین نباشد! اما درست در همان واپسین دم ِ امید! دوباره چرخ، روی خوش اش را نشان خواهد داد و نوبت را به بخت ِ خوب ِ من و تو خواهد سپرد! 

گاهی خیال میکنم...

رویای بودن با تو!

ساعتها در سکوت، در دنیایی بین ِ خواب و بیداری! بی آنکه حتی پلکی  بزنم، آرام و بی حرکت، روی مبل افتاده بودم!  از زندگی به این شیوه ای که تاکنون، به سر آورده ام، خسته ام! کافی بود عقربه ی زمان؛ کمی، فقط کمی با جایی که اکنون هست، تفاوت داشته باشد! آرزو میکنم : کاش! خدا آن سوزن ِ اقبال مرا،  در  انبار کاه ِ سرگردان ِ زمان،  گم نمیکرد! تا من تمام عمرم را برای پیدا کردنش؛ به آتش بکشم! 

سر از کار ِ روزگار در نمی آورم! کلافهای گمشده ای را می ماند که باز نکرده، دوباره گره میخورد! آفرینش با همه ی زیبایی شگفت آورش! چگونه می تواند، تا این اندازه ناامید کننده و خرد کننده باشد! شمع ِ کوچکی را در خانه ی تاریکم روشن کرده ام، تا شاید تو؛ از ستاره ای که در آن خانه داری! نور ِ کم فروغ ِ این فانوس دریایی را ببینی و کشتی مهربانی ات را در ساحل ِ تنهایی اش به سمت ِ ساحل بیاوری!

ابرها!

پایم بر زمین، دلم پیش ابرهاست! سپید! آبی! سیاه! از هر رنگش، همه زیباست! ستیغ بلند ِ کوهها؛ تا نیمه در میان تیرگی فرو رفته و از دیده پنهان گشته است! گویی شمشیر ِ آخته ی مبارزی؛ از میان به دو نیمشان کرده باشد! از آن خط ِ میانه، چونان رگه های خون، مه غلیطی به سمت ِ پایین؛ روان است! شاید واقعاً جنگی در میان است! در خیال من، پیاده نظام، پشت ِ هم، به صف آراسته، به سختی آن مبارز ِ سرسخت ِ سیاه پوش را، به سمت بالا، عقب می رانند تا قله را؛ از تسخیرش دربیاورند!

آخ! من اشتباه کردم! اکنون آن شوالیه ی سیاه! تمام کوهستان را به زیر تیغ ِ خشم ِ خود فروبرده و مدافعان شهر را کشته است! خون سپیدشان، چون سیلی خروشان، به سمت دامنه روان است! دیگر امیدی به فتح؛ نیست! ما امروزمان را به لشگر ِ باران، باختیم!

باران!

امروز نیمه ی آخرین ماهِ سال، از قرنی است که با سیزده آغاز میشود! قطره های کوچک ِ باران؛ آرام و آهسته، روی خاک فرود می آیند! چونان قاصدکی  رقصان در دست ِ نسیم! که چتر خویش گشوده و بر زمین می نشیند! علف و درخت و سبزه، چشم انتطارش بودند! البرز کوه در دوردستها،  سر بر میان ابرها نهاده و آرام خوابیده است! تن ِ عریانش اما زیر نور ِ آفتاب؛ می درخشد! کمی آنسوتر؛  هجوم ِ سنگین ِ مه؛ راه بر نگاه من می بندد! از میان ِ ابرها، دروازه ای سپید؛ به سمت ِ بالا گشوده شده! شاید راه ِ عبور خدا باشد! که آب و جارویش کرده اند! تازگی و طراوت در تن ِ درختان، موج می زند! اکنون دیگر؛  آن راه سپید؛ بسته شده و جایش را لشگریان ِ پرشمار ِ مه؛ پر کرده اند! 

رسیدن  ِ بهار!

درخت، از کجا می داند که بهار از راه رسیده است! نمی دانم ترتیب ورود  این دو چگونه است؟ اول بهار می آید تا شکوفه ها را تشویق و ترغیبشان کند که بیدار شوند و بشکفند! یا وقتی شاخه ها و درختان شکوفا و خندان شدند، بهار می فهمد که دیگر زمان آمدن است! هر چه که هست! من تاب و توان از کف میدهم وقتی بهار می آید! من زاده ی بهار باید باشم! هر چند که روی برگه ی تولدم نوشته است: چهار روز از تابستان گذشته!  

برگهای کوچک، چون نوزادی؛  تن ِ زمستانی ِ درخت را گشوده؛ سر بیرون می آورند! از آمیزش کدام جفت ِ فرشته خو! چنین موجودی؛ پا به دنیای افسرده ی ما میگذارد و از خوشی سرمستمان می کند! آفتاب و خاک است شاید! نوارش و نیایشهای مدامشان؛ در حالی که برف و باران؛ در پی آنند که همه هستی را به بند کشیده! در حصار غصه و غم اسیر کنند! در معاشقه ای طولانی، از درون؛  زمین را بارور ِ شکوفه ها و غنچه های بیشمار می کنند!

من به بوییدن ساقه ی خشک ِ علفی دلخوشم!

گذرم به میدان تجریش که بیافتد؛ از کشیده شدن به دامان ِ سپید پوش البرز نمی توانم اجتناب کنم! اکنون که اسفند ماه به نیمه رسیده است، پاهای حسرت سوخته ام! برای دیدار جویباران جاری و شنیدن صدای ِ شر شر آبشارانش! دیوانه وار و بی قرار؛ به سمتش می شتابند! در زمستان هم تحفه های بهاری در دلش دارد این کوهستان! راهم را به سوی او می گشایم و از گلابدره، این رویشگاه ِ زیبای ِ گل و آب، به سمت قله ای که هم دور است و هم نزدیک، آهسته آهسته؛ گام برمیدارم! من کوه را ناممکنی نمیبینم که در جایی دور از دسترس؛ جا خوش کرده است! من به همین گامهای کوچک و پی در پی ام دلبسته ام که در هر بار اندکی مرا به او نزدیکتر می کند! 

پروانه، برای دیدن ِ گل، اگر شتاب میکند، اگر که با شمع در آمیخته، تن خویش آب می کند! در راه مانده ی کویر، جان ِ عطش سوخته را،  برای سراب، کباب، می کند! من در راه رسیدن به او؛ آن کنم که شب زنده دار ِ بیخواب،  برای خواب میکند!  از سلامهای بیشمار به گلها و سبزه ها، که از دل ِ خاک سر برآورده بگذرم! به جویبار ِ کوچکی که سراشیبی دره را، به سوی رود باز میکند، سلام میکنم.!

سلام به سبزه ها، به تاک ِ قد کشیده ای که برای من، ناز میکند! به صخره ها به سنگ! هر آنچه دیدنی، ندیدنی است! به این شگفتی پر از رمز وراز می کنم! 

هر كاري ميتوان کرد!

دوستي برايم نوشته بود: "تو برايت كاري نشد ندارد! هر كاري را بخواهي مي كني."! نمي دانم حق با اوست يا نه، در اين توصيفي كه از من دارد! ولي اكنون كه از خط ميانه ي عمر؛ عبور كرده ام! به لحظه و ساعت آخري مي انديشم كه بايد با يك "خدانگهدار"، همه، هر آنچه هست را ترك كرده، خود را به دست ِ نيستي بسپرم! حيفم مي آيد كه از اين روزها، از اين پاها و دستانم، فقط انجام ِ كارهايي را انتظار داشته باشم كه تاكنون، كرده ام! تصميم گرفته ام در دنياهاي جديد وارد شوم! خودم را در معرض ديد و قضاوت ديگران بگذارم! ببينم آدمها در موقعيت هايي كه دارند به يك پيك ِ ساده، چگونه نگاه مي كنند! 

خاطرم هست، روزگاري كپسول ِ آتشنشاني مي فروختم! مطب دكتري براي اينكار رفتم! آن روزها بيماري كرونايي نبود و آدمها اينقدر از هم فاصله، نداشتند! و با هر ورود به هر جايي، دست دادن پيش فرضي بود براي همگان! اما آن دكتر ِ پير، نه تنها دست من كه بسوي اش دراز شده بود را، ناديده گرفت! بلكه از پاسخ ساده سلامم هم دريغ كرد! البته من كار خودم را كردم و بي آنكه توفيقي در فروش به او به دست بياورم، آنجا را ترك كردم!

در برخودري ديگر در همان روزها، اين بار هم، خوب يادم هست، به مطب دكتر ديگري در خيابان تخت طاووس رفتم، او با چنان خوشرويي و احترامي با من برخورد كرد كه شاءبه برايم پيش آمد شايد از قبل همديگر را مي شناسيم! او نه تنها به من فهماند كه كارم و شخصيتم بي ارزش نيست! بلكه با خريدش از من، مرا به ادامه كارم اميدوارتر هم كرد!

رفتار آدمها، با هم،  از روي ظاهر، به خاطر نوع ِ شغلشان، زجرآور و البته گاهي خنده دار هم مي تواند باشد! خنده دار به اين علت كه تو هماني كه در جاي ديگري مثل خود آنها پشت ميز نشسته و كاري را انجام مي دهي ولي اكنون كه در مقابل آنها در نقش پيك يا هر چيز ساده اي از اين قيبل ايستاده اي! گویی همانی نیستی که دیروز بوده ای! برایم کشف این کلیشه ها در درون ذهن ِ مردم، جالب است! 

به چالش کشیدن خودم و دیگران، تا منتهی توانایی جسمی و روحی را دوست دارم! به قول سهراب: "گل ِ شبدر چه کم از لاله و سنبل دارد"! پیکی که کارش رساندن پیغام و نامه و بسته ای محبت آمیز برای مردمان است! چه کم از کارمند ِ پشت میز نشینی دارد که به گمان ِ خودش، علامه دهر است و همه کار دان!  

ميدان تجريش

 ماموريت دو ساعته ي امروزم به اتمام رسيده و روز را با آفتاب ِ درخشان و ابرهاي ِ تن سپيدش، در پهنه ي آبي ِ آسمان، به پايان برده ام! به سمت ميدان ِ تجريش، پرخاطره ترين جايي كه در تهران ميشناسم، راه مي افتم! اينجار را از زماني كه بيشتر ِ ساختمانهاي اطراف بازارش، سقف شيرواني بر بالاي ِ سرشان بود، مي شناسم! از سي سال پيش! زماني كه در بستني فروشي بعد از بازارچه، كاسه هاي رزرد و قرمز رنگ ِ فرني و بستني را روي ميز مشتريها مي گذاشتم و با روزي دوازده ساعت كار ِ مداوم، تن خسته ولي خوشحال، به شب، مي رساندم! نمي شود گفت زود گذشت و چه زيبا بود آن روزها! اين كليشه ها را دوست ندارم! فقط مي دانم كه آن روزها توقع اكنون را، از خود و از زندگي ام نداشتم. گذر روزگار آدم را تغيير نمي دهد! فقط آمال و آرزوها را كهنه كرده، از دور خارجشان مي كند! 

از مقابل فروشگاهي بزرگ مي گذرم! تهران پر است از تضادهايي هر روزه و چيده شده دركنار هم! از آن صحنه ي كنار ورودي مترو تا اينجا دويست متر بيشتر، فاصله نيست! پورشه اي كه با طلا روكش شده است! كنار خيابان پارك شده! گاهي در جايي مي بيني و مي خواني ولي باورش نميكني! اما با چشمانم چه مي توانم كرد! كه مي بيند و باور مي كند! اما از منظق من هم، به دور است كه چون اكثر عابران، با حسرت نگاهش كنم و بد و بيراه نثار صاحبش! در دنياي من، هر كس، در هر موقعيتي كه هست، خواسته و ساخته اي خود اوست! نه ميشود ديگران را مقصر دانست و نه اينكه انتظار اين را داشت، كمي از آن طلاها را به آنكه دستش سوخته و نمايشگاهي براي دلسوزي ديگرانش كرده است، ببخشد!

آدمهاي دنياي من، اسير دست ِ ذهن خويشند و بس! نه كسي ديوار دورشان كشيده و در رنج و سختي اسيرشان كرده است، نه اينكه آنها را از انجام كاري باز مي دارد! تنها خود آنها هستند كه سازنده ي اين ديوار و حصارهايند! 

به ميدان قديمي تجريش مي رسم، هر چند كه ديگر نشانه اي از روزهاي پيشين، بر پيرامون خود ندارد و تمام اطرافش را، ساختمان هاي امروزي بد تركيب، پر كرده است! اما براي من دريجه ي كوچكي به سمت البرز، با آن لباس سپيدي كه بر تن كرده است! كافي است تا به آني از شهر و هرآنچه در اوست، به كنار جوي آب و آبشاري، سفر كنم! و تن و جانم در آغوش دلخواهش رها سازم! گاهي به سرم مي زند به مردمي كه سرشان را پايين انداخته، بي تفاوت به همه چيز! مثل مورچه ها، در حال عبور از كنار هم هستند! يادآوري كنم كه سر بر آسمان بگيرند و شكوه و زيبايي اين كوهها را نظاره كنند! اما از اين كارم پشيمان مي شوم و به جاي آنها خودم را دمي در آن صحنه زيبا، تصور مي كنم و خستگي تنم را با طروات طبيعت پيوند مي زنم.

رومنس فور دنس!

كمي كه از ايستگاه نبرد دورتر مي شوم! ديگر به مقصدم رسيده ام! ميزباني كه منتطر است، در را به رويم گشوده، از اينكه بسته ي همراهم را برايش تا دم درب ِ آپارتمانش بالا، مي برم، از من تشكر مي كند! فرستنده اگر پوشيده و ساده مي نمود! گيرنده از او هم محجوب تر، است! اقتضاي اين بخش از شهر هم، البته چيزي جز اين نيست! زني ميانسال با چادري كه به زحمت انگشتان دستش را، از آن، بيرون داده است، كيسه پلاستيكي را به آرامي، از من مي گيرد! ناخواسته، دستش با انگشتانم، تماس پيدا مي كند! با اين تصور كه شايد بسته را رها كند و دستش را، پس بكشد! همچنان گرفته و رهايش نمي كنم! بيشتر از انتظارم، از من قدرداني مي كند و در آخر كيف ِ طلقي شفافي را، در ابعاد كاغذ A5 تحويلم مي دهد تا براي فرستنده، برگردانمش!

نه اينكه من بخواهم از محتويات درون ِ كيف، اطلاع يابم، كه خود هر آنچه درونش دارد را، آشكار مي كند! در حال ِ حمل ِ يك عدد ديسك ِ فشرده، يا همان DVD كه حاوي چندين فايل با نامي عامه پسند است، مي باشم! اين عبارت رويش چاپ شده : "romance for dance" اثري از همان استاد جوانمردي كه كادوي سفيد رنگ را، برايش از دزاشيب تا به اينجا، آورده ام.

با وجود اينكه تقريبا تمام رمانهاي روز را خوانده ام، از اين يكي كاملا بي اطلاع مانده ام! شك دارم رماني به اين نام وجود داشته باشد! شايد ترانه اي چيزي باشد! به هر حال، از عميق تر شدن در اين خصوص، صرف نظر مي كنم! چه آنكه، تصميم گرفته ام از رمانهاي وطني، به خاطر تكرار هاي بيحاصل ِ كلمات، و موضوعات ِ بي ارزشي كه به آن مي پردازند، چشم پوشي كنم.!

در اين انديشه ام كه، شاگردي براي قدرداني از استادش، كادويي در حد صد هزار تومان خريداري كرده و در همان حدود هم هزينه ارسالش خرج برداشته است! از درك اينگونه كارهايي كه به نظر من بيهوده مي آيد، جدا" عاجزم! نه اينكه من كادو براي كسي نداده باشم! نه، بيشتر از اين بابت كه خود ِ اين مرسوله ها، از مبالغ ارسالش، كم ارزش تر است!

راه رفته را دوباره بازميگردم! اكنون در جاي اولم هستم! همان كوچه كه نامش برف بود و ساختمان سفيد رنگي را، بر سرش داشت! زنگ را فشرده وارد مي شوم، دوباره همان طبقه، همان واحد، اما بجاي آن زن ساده ي محجوب! مردي با موهاي كم پشت، كه همچنان دخترك موفرفري  همراهي اش مي كند! جلوي درب واحد ايستاده است! بسته طلقي را گرفته تشكر مي كند! به لطف ِ اينترنت البته، هزينه ها، از پيش پرداخت شده و بي آنكه حرفي از آن بزنيم، خدانگهدار گفته، از اين حانه براي دومين بار در يك روز، خارج مي شوم!

پرسه در شهر!

از وفور سادگی در اين مردم، در شگفتم! با این حجم و شکل و شمایل بسته ای که من حامل ِ آنم، گمان نمیکنم چیز دندان گیری! منتطر استاد جوانمرد باشد! با خود می اندیشم: بسیار ساده تر میشد این قدردانی را بجا آورد. نه نیازی به بسته رسان بود و نه چشم انتظاری رسیدن و نرسیدنش! اما فرستنده و گیرنده ای که من با آنها سروکار دارم، هنوز دل در خیالات نوستالژیک ِ دیروز دارند! به گمانم آنها همین جملات و نوشته های قدیمی را هم جزوی از هدیه می دانند و نمیتوانند عادت دیرین را تغییر دهند!

مثل همین قطاری که من در آن نشسته ام، سرم مدام، از این افکار و اوهام، پر و خالی میشود! به مقصد نزدیک شده ام. چون جانوری از لانه ی زیر زمینی ام به روی خاک،  پا میگذارم! نقاشی سپید آبیِ بالای سرم لبریز از شوقم می کند! از این شغل سطح پایینم، که  مجبورم کرده در کوچه و خیابان شهر، بی آنکه دیواری احاطه ام کرده باشد، بچرخم، ممنونم! 

دید ِ میزبانانم، و دیگرانی که در این ورود و خروجهای هر روزه به شرکتها و خانه ها، با آنها مواجه میشوم، برایم جالب است! برخی بی آنکه طرف مقابلشان را بشناسند؛ فقط به این دلیل که او یک پیک ِ ساده بیشتر نیست، اگر نه با بی احترامی، می توان گفت با بی توجهی و کوچک انگاری برخورد میکنند! برخی اما تو را کاملا احترامت میکنند. ارتباطی به پایین و بالای شهر هم ندارد! به لطف ِ آتشفشان ِ چهل سال پیش، که همه چیز و همه کس را همچون گردونه ای غول آسا چرخاند و جابجا کرد، همه جور آدمی در همه جای شهر یافت میشود! 

 

 

برسد به دست ِ استاد!

ار کنار این مناظر نازیبا و پرتکرار ِ این روزهای ِ شهرم به ناچار میگذرم، که چندان کاری هم از دستم بر نمی آید. آسمان چنان با ابرهای سپید، آذین  بندی شده که توان ِ چشم برداشتن از او و خزیدن درون ِ تونل زیر زمینی مترو را ندارم! بارها و بارها نگاهش میکنم و از اینکه زنده ام و این زیبایی ها را به چشم، می بینم خوشحالم! در این ساعت از  میانه ی روز، مترو خلوت است و من می توانم روی صندلی نشسته؛ در رویای مواجه با آدمهای سرنوشتم فرو روم! و همین کار را هم میکنم! درون ِ آن کیسه ی پلاستیکی، روی کاغذ کادوی سفید و ساده ای که در نگاه ِ اول به پاکت بیشتر شبیه است تا کاغذ کادو! جمله ای جلب توجه می کند! "برسد به دست استاد جوانمرد" جمله ای به یادگار مانده از روزگاران ِ قدیم! زمانی که نامه ی کاغذی تنها وسیله ی ارتباطی ما آدمها بود و پشت و روی کاغذهایمان پر بود از این نوشته ها!

ایستگاه قیطریه!

به هر ترتیب و البته این  بار به کمک هوش و حواس خودم، نه لوکیشن نمای پر خطا! از کوچه های گیج ِ بن بست! خارج شده پا در خیابان اندرزگو میگذارم، از سر کاوه گذشته باز به راه ناتمامم به سمت مترو پیش می روم! کم کم گویی از آن هاله ی فراموشی و بیهوشی که از فرودم بر این سیاره بر من چیره شده بود، خارج شده ام! شک ندارم که  آن سفر ِ خیالی ام به مریخ، چیزی بیش از یک خواب نبوده و من در همان زمین دوست داشتنی خودم هستم! آخر مریخ اگر کوچه خیابانی شبیه به ما هم داشته باشد! مترواش دیگر نمی تواند همانی باشد که ما داریم! با دقت به تابلویی که هر لحظه فاصله ام با او کمتر می شود نگاه میکنم، شک ندارم که رویش نوشته شده: "ایستگاه قیطریه" درست است اینجا زمین است و این هم خیابان شریعتی یا همان جاده ی شمیران است! از بلوار به سمت چپ میگذرم، در پیاده رو که چند سانتی از کف آسفالت خورده ی خیابان بلندتر است، زنی تنش را به پهنای کوچک ِ راه سنگ فرش؛ پهن کرده و بازویش را که نشان سوختگی بر آن هویداست، به نمایش گذاشته است! تا شاید دلهای بیشتری را بسوزاند و کارتن نیمه خالی پولی که در سمت دیگر ِ جسدش دارد را پرتر کند! 

رفت و برگشتي به مبدا!

دستگاه همرام را كه سفارش او را نمايش مي دهد براي اطمينان خاطرش به او نشان مي دهم و نگاهي آني به صورتش مي اندازم، خيلي معمولي تر از آن است كه از آپارتمان نشين هاي اين محله انتظار مي رود! ادختركي با موهاي فرفري كنارش ايستاده و در دنياي كودكانه اش غرق است و براي خودش سخنراني مي كند، من چيزي در جوابش مي گويم و او مي خندد! شايد من هم هوس بريدن از دنياي بزرگسالي ام را كرده ام! زن پاكتي را كه از نرمي و از سبكي اش مشخص است بايد لباسي چيزي باشد به دستم مي دهد! آنرا در داخل كيسه اي پلاستيكي گذاشته از من درخواست مي كند بعد از تحويل، از گيرنده، چيزي برايش بياورم! من كه تاكنون گمان مي كردم فقط يك مسير يكطرفه تحويل در مقصد را در برابرم دارم، با برگشت ِ اين راه سخت تا مبدا مواجه مي شوم! با ناباوري موضوع را با او در ميان مي گذارم، اما او به من مي فهماند كه 95 هزار تومان پول زميني براي رفت و برگشت به حساب او گذاشته شده است، نه فقط براي رفتن به مقصد! خيلي زود قانع مي شوم و از او عذر خواهي ميكنم. بجاي اش از نرم افزار روي ِ دستگاه ِ همرام كه برگشت به مبدا را همان ابتداي كار، برايم نمايش نداده دلخورم! اكنون اين بسته ي كادو پيچي شده را، تحويل گرفته از او فاصله مي گيرم. دوباره در كوچه هاي كور گير مي افتم و هر كدام را تا انتها مي روم و برميگردم! بدون نشانه اي از بن بست بودن بر روي آنها! در شگفتم! شايد اينجا رسم اينگونه است كه روي معابرشان باز و بسته بودنشان را نمي نويسند! 

سفر در دنياهاي جديد!

از فرود تازه ام در كره ي سرخ فام  ِ مريخ، اندك زماني بيشتر، نگذشته است و من گويي ديگر آن انسان زميني پيشين، نيستم! شايد اين فاصله و اين بي وزني حاكم بر اينجا ، روي مغزم تاثير گذاشته و من  از  آدم  بودن خارج شده ام! گمانم بر اين است كه اكنون، در كالبد يك موجود فضايي، به زندگي  ادامه مي دهم! از گذشته تنها خاطراتي رنگ باخته را،  بخاطر مي آورم، اكنون بلندپرواز تر شده ام! محدوديت هاي زميني را به كناري گذاشته و بي باك تر شده ام! از اينكه كارهاي پيش پا افتاده،  انجام دهم، خجالت نمي كشم! تصميم گرفتم در ادامه ي ماموريت ِ پيغام رساني كه به اينجا كرده ام، به ساكنان تنها افتاده ي اين كره ي متروك خدمتي كنم! دستگاه همراهم را كه به اين منظور برداشته ام، روشن مي كنم اولين درخواست كمك از راه مي رسد! از من خواسته است تا بسته اي را از خيابان "دزاشيب" برايش به خيابان "پيروزي" ببرم!

در اين كه خواب نبوده و در بيداري به سر مي برم، شكي، ندارم! اما به طرز شگفت آوري اسامي خيابانها و جاهاي ديگر به همان زمين و همان شهري شبيه است كه من در آن سالها، زيسته ام! شايد براي اين است كه بتوانم مقاصدم را راحت تر، پيدا كنم! سفينه ام سوخته و از كار افتاده است! در محله ي قديمي و باستاني دزاشيب، كه زندگي را در ابعاد زميني اش از گذشته هاي دور شروع كرده است، به دنبال مبدا،  لاجرم با پاي پياده به سمت درخواست كننده راه مي افتم! اينجا پر است از كوچه هايي كه آخرش به جايي راه ندارد! مسيرياب همراهم، همه را به اشتباه باز مي نماياند و من براي رسيدن به آن نقطه كه ميخواهم،  وارد يكي از آنها ميشوم، اما در انتها با ديوار روبرو هستم!

تماسي روي خطم مي آيد! شما كجاييد؟ و پاسخي از سمت ِ من: كه در حال نزديك شدن به شما هستم اما چه كنم كه به اشتباه وارد كوچه هاي بن بست شده و دور ِ خودم مي چرخم! اندكي او را آرام مي كنم تا از رسيدنم، نااميد نشده، سفارشش را به ديگري واگذار نكند! بعد از كمي آزمون و خطا، در معابر بي هدفي كه بيشتر به پازل هاي كور شبيه است تا كوچه و خيابان! راهم را به سمت ِ هدف پيدا مي كنم! اكنون نبش كوچه اي كه نامش "برف" است، مقابل ِ ساختماني كه با سنگ سفيدي روكش شده است، توقف مي كنم. دستم را روي زنگ مي گذارم و فشارش مي دهم! آنسوي خط، كسي، بي آنكه حرفي بزند در را برايم مي گشايد! وارد شده سوار آسانسوري زميني مي شوم و از شماره واحد كه روي دستگاه همراهم افتاده است ،501،  درمي يابم ميزبانم بايد در طبقه پنجم باشد! گمانم درست بوده، اكنون مقابل درب خانه اش ايستاده ام! خانمي با ظاهري معمولي تر از من، سلام مي كند و از من مي خواهد بسته اي را برايش تا خيابان "پيروزي" ببرم.

پياده روي در دنياي جديد

از داخل دخمه فلزي ام، از آن دنياي تنگ و تاريك، بيرون خزيده ام، مثل نوزاده اي تازه بيرون آمده از زهدان مادر! هاج و واج مانده ام! از مواجهه با اينهمه شگفتي، اشك در چشمانم حلقه زده است! من كمترين شباهتي به آدمهاي ديگري كه سوار بر سفينه، به اين سيارات مي آيند، ندارم! آنها آموزش ديده اند مثل ماشين رفتار كنند، خالي از احساس! اما من اكنون گويي از اوج تاريكي به قلب چشمه ي جوشان ِ نور پريده باشم! تاب و توان مديريت خودم را هم ندارم! چونان غريقي فرو غلتيده از كشتي آرامشم، در درون اقيانوس پرتلاطم! از زندگي پيشينم چيزي در خاطرم نيست! تمام اندامهايم را دوباره از نو پيدا كرده ام! فقط اسمهايشان در دهنم سوسو مي زند و بس! دقيقا نمي دانم به چه كارم مي آيند! دست و پا و ...ديگران! 

اينجا ديگر انتظار قبل را نه از خودم نه از اعضاي بدنم دارم! پياده روي كاملا از خاطرم رفته است! آن گام برداشتنهاي محكم و منظم از ميان رفته و جايش را به جهش هايي رو به جلو و همزمان افتادن به پهلو گرفته است! فقط مغزم نيست كه دچار سبكي شده است! احساس پسر بچه ي هشت، نه ساله را دارم كه تازه دارد راه رفتن مي آموزد! نمي دانم در طول مسير و از غصه وزنم تا اين اندزه ريزش كرده يا تغيير ناشي از خروج از دخمه ي فلزي و پا گذاشتن در اين خاك ِ سرخ فام اين خاصيت را دارد! 

 

فرود آمدن در مريخ

انگار كه در جايي پر از مردمان وحشي، فرود آمده باشم! از دريچه هاي كوچك چيزي جز نگاههاي خاك آلوده، با چشمان از حدقه بيرون زده، نمي بينم! براي لحظه اي تصور اينكه توسط بوميان، محاصره شده باشم، تمام تنم مي لرزد! پاهايم سست شده توان خارج شدن از مامن فلزي ام را ندارم! در قفس خود ساخته ام گيرافتاده ام و به زودي خواهم مرد! تصور چنين پاياني براي جستجوي نشانه اي از تو، در ناكجاآباد را نداشتم! ترجيح مي دهم درون همين پناهگاه كوچكم، جانم را تسليم مامور مرگ كنم! تا اينكه در را گشوده اسير دست ِ سرخ پوستان ِ نيزه به دست شوم! از ياس و نااميدي چشمانم را محكم درميان هر دو دست گرفته، روي زمين افتاده ام! صداي همهمه  و فريادهاي خشم آلوده، اطراف ِ ماشين فضايي ام، گوشم را پر كرده است! حتما صحنه بعدي كه در انتظارم هست، ديگ آب جوش، يا كباب شدن بر روي سيخهاي چوبي روي آتش است! در حالي كه صدها اسكلت ِ سياه و زمخت در حال رقص در اطرافم در چرخشند! از آمدنم پشيمانم! من زمين آبي، همان سياره متمدن خودم را مي خواهم. اشتباه بزرگي مرتكب شدم كه براي يافتنت، به اينجا پا گذاشتم! تو كجا اين برهوت بي حاصل كجا! 

با كمتر شدن همهمه وحشي ها، دستان حلقه به دور سرم را آهسته، آهسته، از هم گشوده، دزدانه نگاهي به بيرون مي اندازم! از صحنه اي كه پيش چشمانم است در حيرتم! كدام سرخپوست! كدام وحشي! حتما" ترس و تنهايي بودن در سياره سرخ، مرا در خود غرق كرده  و ذهن و روحم را به تصرف خود درآورده است! بيرون پر است از سكوت و تابش نرم و مداوم آفتابي كه سنگها را چون آينه اي، چكش زده و صيقل داده است! كم كم گرماي بيرون را از ديواره هاي اتاقم احساس مي كنم. پاهايم توان برخاستن پيدا كرده از جايم بلند مي شوم! دريچه را گشوده چون نوزادي كه عادت به راه رفتن برايش غريبه است، با احتياط و پس از تكرارهاي بسيار، پايم را بيرون ميگذارم.

 

مريخ نوردي!

من با روياي يافتن تو، در جايي خيلي دور از آنجا كه روزگاري خانه ات بود، قدم در جسجوي بي بازگشتي گذاشته ام! سوار بر ماشين پرنده اي از زمين، اين كره چرخان و سرگردان، دور مي شوم! از فضا، از آسمان، از هرچه كه تو نامش ميگذاري، از جايي بيرون از اين ماءمن خاكي كه بودن در او، به عادتهاي تكراري هر روزه ام تبديل شده بود، دور مي شوم، حالا در سياهي مطلق، چون بال درخشان پروانه اي در دوردست پر از رنگهاي آبي روشن، با زيبايي تمام خود نمايي مي كند! مثل خيلي چيزهاي ديگر ِ اين جهاني، از دور بسيار دلخواه و فريبنده مي نمايد! با سرعتي كه چندان با باورهاي گذشته ام همخواني ندارد، از او دور و دورتر مي شوم! نمي دوانم در كدام جهت در حال پيش رفتنم! ديگر از آن ابعاد آشناي هميشگي خبري نيست! تا چشم كار مي كند سياهي مي بينم و سو سوي چراغهايي كه گويي نور شمعي درحال مرگند! خاك آفتاب سوخته اي از دور به چشم مي خورد! در حال نزديك تر شدن به او هستم! حتما" همان است كه بايد باشد! مريخ! گرد و غبار افسردگي و تنهايي تمام ِ دور و اطرافش را پر كرده است! لحظه اي به فكر برگشت مي افتم! ناخودآگاه با تمام توانم به سمت انتهاي ماشيني كه در حال پرواز است، فرار مي كنم! اما براي هر يك سانتي متري كه از او دورتر مي شوم، صدها كيلومتر درون جو غبار گرفته اش فرو رفته! بيشتر از پيش غرق مي شوم! گريزي از اين خودكشي نيست! خيلي زودتر از آنچيزي كه انتظارش را داشتم از دنياي آبي زميني دور شده، وارد برهوتي گردوغبار گرفته و دلگير شده ام! اينجا ديگر،  از دور هم حتي، دلخواه و دلفريب نيست! از تكان و تقلايي كه به پاهايم وارد مي شود درمي يابم كه ديگر در فضاي خالي راه نمي روم و روي جايي سفتي فرود آمده ام!

يكي شدن

من شروع به رويابافي مي كنم! روياي درآميختن ِ نگاههاي گرم تو و چشمان ِ حسرت سوخته ِ من! روياي آن لحظه شيريني كه چشمان پر شعف ِ تو را، در ميان لب هاي لبريز از شوق ِ بوسيدنم، بفشارم! كوير خسته از تشنگي تنم را، در درياي عطرآگين گيسوان ِ تو غرق كنم! در پيچش موجهاي نرم و دلخواهش پنهان شوم! آن لحظه، آن دم، تمام فلسفه ِ زندگي ام، در همان يك آن، جمع شده است! همان لحظه غريب و آشنا! آنچنان غريب كه هزاران فرسنگ دور از آرزوي هر ساعت ِ من، جايي خارج از ديد و دسترس، ايستاده است. آنچنان آشنا كه هر لحظه از عمرم را، با من درون ِ تك تك سلولهاي تنم، زيسته است! با اين ميهمان ِ هميشه در خانه و ناپيدا چه مي توانم كرد! جز آنكه منتظر آن لحظه گرانقدر بنشينم، آن لحظه كه هق هق ِ دلتنگي ام، با تپش هاي تند قلبم در مي آميزد! و تنها لبخند شكفته روي لبهاي توست كه مرا از دستان ِ مرگ مي رهاند! تا پرنده ِ عشق ِ تورا، را در گرمترين، در تنگ ترين، آغوش ِ دنيا، براي هميشه ي عمر، زنداني كنم.

آغوش تو

در دنيايي كه همه از هم مي ترسند! حتي  سايه ها هم! در اين دنياي سرد و وحشت زده، من به آغوش گرم تو پناه آورده ام! مگر نه اينكه سادگي، زيبايي بود و مهرباني! من همين سادگي نگاهت، سادگي حرفهايت را مي خواهم. همين ها را دوست دارم. تمام دنياي من! همين است كه تو باشي و من برايت شعر بخوانم و برق ِ عشق را در چشمان ِ تو، به تماشا بنشينم! از گُل و از سنگ ، از آب جاري،  از صداي قطره هاي تك ِ تك ِ ريزنده بر فرق ِ سر ِ سنگي در پاي آبشاري كوچك، براي تو بگويم و تو ذوق كني از تماشاي دوباره و دوباره ي اين رقصنده هاي مينياتوري!

در شگفتم از خدايي كه هميشه ستايش كرده ام! از بي اتنهايي توانايي اش و از اين نخواستن هايش براي من و تو! من به ساقه باريك علفي عشق مي ورزم، من به جريان پي در پي آب،  فزون تر از هر بي نهايتي علاقه مندم! من به صخره اي كه تنش را با گلسنگهاي سبز، فرش كرده است، عشق مي ورزم. من از كنار جوانه هاي كوچك ِ شاخه هاي لخت ِ درختان به سادگي عبور نمي كنم! و مي دانم در اين عشق با تو يكسانم.